Transcription
در سالهای دور، پادشاهان ایران و عثمانی برای جاهطلبی و به سلطه درآوردن همدیگه، نبردهای زیادی رو رقم زدن. اما نام آشناترین و خونینترین جنگ بین دو کشور، در منطقهای به نام چالدوران در آذربایجان غربی رخ داد. ایرانیان در این نبرد نابرابر، دلاور مردانه جنگیدند، اما در نهایت شکست خوردن و بخشی از خاک ایران برای همیشه از دست رفت. [موسیقی] دوستان، سلام به دیب پادکست خوش اومدید. همین طور که متوجه شدید، ما قصد داریم داستان جنگ چالدوران رو در سه قسمت به صورت سریالی تعریف کنیم. هر زمان که دارید این ویدیو رو تماشا میکنید، یه سر به کامنت اول بزنید. هر موقع که این سه قسمت ضبط بشه و به طور کامل پخش بشه، من لینک هر سه قسمت رو در کامنت اول خدمتتون میذارم. کامنت اول مال خودمه، پین میکنم، میارم بالا و لینک هر سه قسمت رو میتونید به راحتی پیدا کنید. منابع در توضیحات خدمتتون هست. وقتتون رو نگیرم و بریم به سراغ قسمت اول از داستان جنگ چالدوران. [موسیقی]
قبل از پرداختن به جنگ چالدوران، بهتره یه مقدار با سلاطین عثمانی آشنا بشیم. بنیانگذار عثمانی فردی بود به نام عثمان یکم یا عثمان قاضی. این فرد رهبر قبیله قایی بود. قایی به معنای محکم و طوفانی است. قبیله قایی یکی از ۲۴ قبایل ترک بود که رؤسای این قبیله از پایهگذاران امپراتوری عثمانی بودن. اعضای قبیله قایی از ترکهای آسیای میانه بودن که در اواسط قرن یازدهم، خودشون رو به عنوان امپراتوری سلجوقی در خاورمیانه به اثبات رسوندن. در قرن دوازدهم بود که بیزانس رو شکست دادن و آناتولی رو فتح کردن. قاضیها علیه مغولها و امپراتوری روم شرقی جنگیدن. وقتی سلجوقیان روم ضعیف شدن، بیک نشینهای مستقل آناتولی که یکی از اونها تحت رهبری عثمان یکم بود، در آناتولی حکومت تشکیل دادن. و بعد از عثمان غازی، ۳۵ تن از نسلش به عنوان سلاطین عثمانی حکومت کردن. اینا رو گفتیم که یه آشنایی کلی با حکومت عثمانی داشته باشیم. ما بعداً به طور جداگانه به امپراتوری عثمانی میپردازیم. اما بریم به سال ۱۴۸۱ میلادی و روز بیست و دوم ماه می، جایی که بعد از درگذشت سلطان محمد دوم، پسرش بایزید دوم، هشتمین سلطان عثمانی شد و قدرت رو در دست گرفت. اسم همسرش گلبهار خاتون بود و تعداد زیادی فرزند دختر و پسر داشت.
بایزید دوم در طول سلطنتش، اصلاحات گستردهای انجام داد: مدرسه تأسیس کرد، سیستم مالیات و اقتصادی رو تغییر داد، ارتش رو قوی کرد و وضع زندگی مردم فقیر بهتر شد. از اون طرفم در یک جنگ، حرض گوین رو فتح کرد. هرچی که بود، تونست امپراتوری عثمانی رو بزرگتر و باثباتتر کنه. اما در این بین یه مشکلی وجود داشت و اون هم برادر بایزید بود، فردی به نام سلطان جم، جم سلطان یا سلطان جم. کسی بود که دوست داشت امپراتوری عثمانی رو تجزیه کنه: قسمت اروپایی بیفته دست بایزید و خودش حاکم بخش آسیایی باشه. ولی بایزید به هیچ عنوان با نظرات جم سلطان موافق نبود و اعتقاد داشت امپراتوری عثمانی باید یک پارچه و منسجم باقی بمونه. در نهایت اختلافات دو برادر بالا گرفت. بایزید به جنگ برادرش جم سلطان رفت و در سال ۱۴۸۱ موفق شد جم سلطان رو شکست بده. جم سلطان هم از خاک عثمانی فرار کرد و به ایتالیا پناه برد.
بعد از این درگیری داخلی، بایزید فرزند سومش یعنی شاهزاده سلیم رو به ترابوزان فرستاد. سلیم در اون دوران تنها ۱۱ سال داشت، اما بسیار خوش چهره، جنگجو، شجاع و البته سنگدل بود. سلیم مسلط به زبانهای ترکی و فارسی بود و استعداد عجیبی در شعر و ادبیات داشت، جوری که ۲۰۰۰ بیت شعر فارسی ازش به یادگار مونده. زمانی که به سن بلوغ رسید، با عایشه حفصه سلطان ازدواج کرد و در سال ۱۴۹۴ صاحب پسری شد به نام سلیمان. مدتی بعد مادرش گلبهار خاتون رو از دست داد و در سوگ مادر نشست. سلیم دو برادر بزرگتر به نامهای احمد و کورقود داشت. این دو برادر بر خلاف سلیم، بسیار آروم و صلحطلب بودند، اما سلیم جنگجو و خشن بود. به همین دلیل، سپاه ینی چری بیشتر از سلیم حمایت میکرد. اونا دوست داشتن سلیم جانشین پدرش بشه. گفتیم سپاه ینی چری، بهتره یه مقدار توضیح بدیم: یک ینی چری ۱۵ سال آموزش میدید و تازه بعد از ۱۵ سال میتونست وارد میدون جنگ بشه. نیروهای ینی چری رو از بین پسران نوجوان انتخاب میکردن، اکثر این افراد هم از مسیحیان اسیر شدهی عثمانی بودن. نوجوونا از ۱۵ سالگی تا ۲۲ سالگی آموزشهای اولیه و عقیدتی داشتن. بعد از اون آموزشهای نظامیشون شروع میشد. این افراد در اصل جانثاران سلطان عثمانی به حساب میومدن. اکثرشون در سن ۳۰ تا ۳۵ سالگی به عنوان یک سرباز کارکشته وارد کارزار میشدن. معمولاً تا ۴۰ یا ۴۵ سالگی در سپاه ینی چری خدمت میکردن و بعد هم بازنشسته میشدن. حقوق بازنشستگیشون خیلی پایین بود، به همین دلیل فرماندهای رو تشویق میکردن که تا میتونن از دشمن غنیمت بگیرن، بعد هم با همین غنیمت تا پایان عمر در رفاه زندگی کنن. گفته میشه این افراد تازه بعد از ۴۰ سالگی اجازه ازدواج داشتن، چون سلاطین عثمانی اعتقاد داشتن رابطه جنسی باعث تحلیل قوای بدنی میشه. به همین دلیل یک سرباز ینی چری جز جنگ و شمشیر زدن به چیز دیگهای فکر نمیکرد. همین خلق و خوی خشن باعث شده بود همشون طرفدار شاهزاده سلیم باشن که قانوناً نمیتونست پادشاه بشه، چون دو تا برادر بزرگتر از خودش داشت. یه ضربالمثل معروفی در بین مردم اون زمان خیلی رایج بود: اونا میگفتن سه چیز علاج نداره: سیل، زلزله و سپاه ینی چری.
اما از خاک عثمانی به ایران بریم و ببینیم همزمان با پادشاهی بایزید دوم در عثمانی، اوضاع و احوال ایران به چه صورت بود. همزمان در ایران، سلسله صفویه به پادشاهی شاه اسماعیل پایهگذاری شده بود. در کتاب صفات الصفا، نوشته ابن بزاز اردبیلی، عارف و نویسنده قرن هشتم، به تبار و سرگذشت صفویان اشاره شده. این کتاب نسل این خاندان رو به کردهای ایزدی در عراق نسبت میده. خاندان صفویه از شخصیتهای بزرگ ایران بعد از اسلام بودن و نکته جالب در این زمینه اینه که صفویان از گروههای صوفی بودن و پیرو مذهب سنی شافعی. در زمان نوه شیخ صفی الدین اردبیلی، این خاندان تغییر مذهب میده و همگی شیعه میشن. این نکته رو هم باید بگیم که در زمان سلسله آل بویه، مذهب شیعه وارد ایران شد. اولین گروههای شیعه گفته میشه که در اهواز و در ایران ظهور کردن. بعدها در زمان شاه اسماعیل صفوی، مذهب شیعه به عنوان مذهب رسمی ایران معرفی شد. درسته که جد پدری شاهان صفوی کرد بودن، اما به مرور زمان قومیتهایی مثل ترکی، گرجی و حتی یونانی وارد این خاندان شدن. زبانی هم که با همدیگه صحبت میکردن به طور کامل زبان ترکی شد. اما هرچی که بود، بعد از سقوط سلسله تیموریان، حکومتهای محلی در سراسر ایران شکل گرفت. شاه اسماعیل با شکست این حکومتهای محلی، تونست بعد از مدتها دوباره بر فلات ایران مسلط بشه و یک حکومت یکپارچه به وجود بیاره. این اولین بار بعد از ظهور اسلام و بعد از گذشت ۹۰۰ سال بود که یک حکومت یکپارچه و ایرانی دوباره به قدرت میرسید. همین طور که گفتیم، شاه اسماعیل مذهب رسمی ایران رو شیعه اعلام کرد. این حرکت واکنش شدید همسایگان ایران رو در برداشت: یک طرف ازبکها و اون طرف عثمانیها. هر دوی اینها حکومتهایی مذهبی و سنی [موسیقی] بودن.
شاه اسماعیل به یکباره به قدرت سیاسی و نظامی عجیبی دست پیدا کرد. دلیل اصلیشم این بود که ترکمنان که در شام و آناتولی زندگی میکردن، همپیمان شاه اسماعیل شدن. بخش عمدهای از قزلباشها هم در آناتولی زندگی میکردن که این افراد هم به شیعه صفوی گرایش داشتن. صفویان یک سازمان تبلیغاتی هم داشتن و شاه اسماعیل رو مرشد شیعیان و صوفیان معرفی کرده بودن و سایر مسلمان رو به این مذهب دعوت میکردن. صفویان دو قرن تموم تونستن هم از نظر سیاسی و هم از نظر مذهبی بر مردم ایران تسلط پیدا کنن. خاندان صفویه بسیار به تفکرات شیعه و صوفیگری اهمیت میداد و یه جورایی شهر اردبیل تبدیل به یک شهر مقدس برای شیعیان و صوفیان شده بود. اون طرف، در حکومت عثمانی، ما یک گروهی از ترکهای آناتولی رو داشتیم به اسم علویان. علویان گروهی از شیعیان عثمانی بودن. علویان رو ما همچنان در ترکیه امروزی داریم. در دوران عثمانی، علویان بسیار مورد آزار و اذیت قرار میگرفتن. شاه اسماعیل هم از فرصت استفاده کرد و به علویان پناه داد. بعضی از علویان عضو ینی چری بودن و زمانی که وارد ایران شدن، به سپاه شاه اسماعیل ملحق شدن، که همین قضیه قدرت نظامی شاه اسماعیل رو بیشتر کرد. امپراتوری عثمانی قصد داشت به اروپا و سمت غرب لشکرکشی کنه، اما قدرت گرفتن یک حکومت شیعه و مستقل در ایران، بسیار حکومت عثمانی رو نسبت به مرزهای شرقی نگران میکرد. شاه اسماعیل میدونست بسیار قدرتمند شده. کار تا جایی جلو رفت که شاه اسماعیل در نامهای به سلطان بایزید دوم عثمانی، این مطلب رو که بسیاری از مردم سرزمینش پیرو اون هستن، به رخ شاه عثمانی کشید. حتی بعضی از نیروهای قزلباش تحت فرمان شاه اسماعیل، شهرهایی در عثمانی رو تصرف کردن و در اونجا به نام پادشاه صفویه خطبه خوندن. در ایران هم شرایط تا حدودی برای اهل سنت سخت شده بود و این قضیه باعث خشم دولت عثمانی میشد.
در سال ۱۵۰۴ میلادی، دولت عثمانی سفیری به شاه اسماعیل فرستاد تا اعتراض خودش رو نسبت به رفتار صفویان با اهل سنت اعلام کنه. اما فرستاده عثمانی با بیمهری دربار ایران روبرو شد. اون زمان سلطان بایزید بیمار بود و مشغلههای زیادی داشت، به همین دلیل نتونست زیاد به ایران فشار بیاره. همزمان در ازبکستان، حکومتی روی کار بود به اسم شیبانیان. حاکمش فردی بود به اسم شیبک خان. شیبک خان یک سنی متعصب بود و کینه دیرینهای از شیعیان داشت. شیبک خان دید خوبی نسبت به حکومت صفویان نداشت. عثمانی که خودش درگیر مشغلههای زیادی بود، بهترین کار رو در این دید که شیبک خان رو برای جنگ با ایران تحریک کنه. شیبک خان برای جنگ با ایران لحظه شماری میکرد. اما این ازبکها نبودن که به ایران حمله کردن، بلکه این شاه اسماعیل بود که در سال ۸۸۹ خورشیدی به سمت منطقه خراسان رفت تا یک درس ادبی به شیبک خان بده. دو سپاه در منطقه مرو با هم درگیر شدن. قزلباشها نیروهای ازبک رو قتل عام کردن و شیبک خان به دست یک سردار ایرانی کشته شد. سرش رو از تنش جدا کردن و برای شاه اسماعیل آوردن. شاه اسماعیل از استخوان سر شیبک خان جام طلا ساخت و از این جام مینوشید. پوست سرش رو هم برای سلطان بایزید فرستادن که اگر تو هم بخوای به ایران چپ نگاه کنی، مشابه همین بلا سرت میاد. با وجود همه این اتفاقاتی که افتاد، سلطان بایزید باز هم واکنش خاصی نشون نداد. همین قضیه رابطه پدر با پسرانش رو تیره و تار کرد. در نهایت پسر سومش یعنی شاهزاده سلیم، نقشهای کشید تا قدرت رو به دست بگیره.
سلیم پزشک دربار رو تهدید کرد. اون به طبیب دربار گفت که از پدرش بخواد به دلیل وخامت حالش یه مدتی از استانبول دور باشه. پزشکم دید چارهای نداره جز اینکه اطاعت کنه وگرنه جونش رو از دست میده. در سال ۱۵۱۲ میلادی، سلطان بایزید استانبول رو ترک کرد و به ساحل آسیا رفت. درست همون شبی که بایزید از قصر خارج شد، سلیم فرماندهی سپاه ینی چری رو بر عهده گرفت. سلیم شبانه به کاخ پدرش حمله کرد و تمامی متحدان پدرش رو از دم تیغ گذروند. بعد هم به سراغ دو برادر بزرگترش یعنی احمد و کورقود رفت. هر دو برادر از سلیم شکست خوردن و به دستور سلیم، هر دو برادر بزرگتر کشته شدن. سلیم دستور داد تمامی راهها بسته بشه و هیچکس حق خروج از شهر رو نداره تا خبر این اتفاقات به گوش پدرش بایزید نرسه. هشت روز بعد، سربازان ینی چری، کاخ ساحلی بایزید رو محاصره کردن. بایزید از دیدن این جو امنیتی تعجب کرد و از افسر سپاه پرسید داستان از چه قراره. افسر پاسخ داد: شما دیگه سلطان نیستید و حاکم جدید ما سلطان سلیمه. بایزید نمیدونست خودش دیوونه شده یا این افسر. بایزید با خشم گفت: سلطان سلیم دیگه کیه من هنوز زندم، تا تازه بعد از مرگ من حکومت به احمد یا کورقود میرسه، نه سلیم. افسر در جواب گفت: دو فرزند بزرگتر شما دیگه زنده نیستن، حاکم جدید هم دستور داده که شما رو به شرق آناتولی ببرم. بایزید هرچی که میخواست بفهمه رو فهمید، آهی کشید و راهی سفری شد که مشخص بود هیچ انتهایی نداره. بایزید پیر و بیمار، هیچگاه به شرق آناتولی نرسید و در مسیر سفر از دنیا رفت. سلیم هم بدون هیچ مزاحمی تاجگذاری کرد و سلطان عثمانی شد. سلیم در حالی برادرانش رو کشته بود و به جای پدرش نشست که تنها ۲۲ سال [موسیقی] داشت. [موسیقی]
سلیم ۲۲ ساله، سلطان حکومت عثمانی شد. ولی سلطان سلیم هم درست مثل پدرش، یک مزاحمی داشت. این بار مزاحم کی بود؟ این بار مزاحم پسرعموی سلطان سلیم بود. سلطان سلیم یه پسرعمویی داشت به اسم شاهزاده مراد. شاهزاده مراد رقیب سلطان سلیم بود و مدام علیه سلیم در خاک عثمانی تبلیغ میکرد. وقتی عرصه به شاهزاده مراد تنگ شد، مراد به ایران و دربار شاه اسماعیل پناه برد. همین قضیه روابط ایران و عثمانی رو از هر زمان دیگهای تیرهتر کرد. سلیم با اینکه پادشاه جوونی بود، ولی نیومده از شاه اسماعیل کینه شدیدی به دل گرفت. زمانی که سلیم داشت برادرانش رو میکشت و درگیریهای داخلی در خاک عثمانی شکل گرفته بود، شاه اسماعیل به طور علنی در این درگیریها نقش ایفا میکرد. در سال ۱۵۱۱ میلادی، فردی به نام شاهقلی بابا تکلو از ترکمنان آناتولی علیه حکومت عثمانی دست به قیام زد. این فرد همپیمان شاه اسماعیل بود. علویان عثمانی هم ضد حکومت عثمانی دست به اقدامات زیادی میزدن. تمامی این افراد تحت حمایت حکومت صفویه و شخص شاه اسماعیل بودن. این دخالتها و نفوذ شاه اسماعیل در خاک عثمانی، تنور جنگ ایران و عثمانی رو بیش از پیش داغتر میکرد. سلیم هم فرد جنگطلبی بود و به دنبال بهونهای برای خونریزی میگشت. یکی از بهونهها، حضور پسرعموش یعنی شاهزاده مراد در قصر شاه اسماعیل بود.
سلیم نامهای برای شاه اسماعیل فرستاد و ازش خواست که مراد رو در مرز بین دو کشور تسلیم سربازان عثمانی کنه. شاه اسماعیل هم در جواب با احترامات فراوان به سلطان سلیم، اینطور نوشت که چنین کاری خلاف جوانمردی و مقررات سیاسیه. در این زمینه کاملاً حق با شاه اسماعیل بود و سلیم قانوناً نمیتونست شاه اسماعیل رو مجبور به انجام چنین کاری کنه. اما سلیم مرد قانون نبود. سلیم از این کار خشمگین شد و نامهای با لحن تند برای شاه اسماعیل نوشت و در انتهای نامه شعری از فردوسی رو آورد: «پلنگ ژیان گرچه باش دلیر/ نیارد شدن پیش چنگال شیر/ تو را کهتری کار بستن نکوس/ نگه داشتن بر تن خویش پوست». شاه اسماعیل بعد از دریافت نامه به فکر فرو رفت و در پاسخش ابیات دیگری از شاهنامه به چشم میخورد: «ندانی که ایران نشست من است/ جهان سربه سر زیر دست من است/ تو زَن مرز یک رشم مپیمای پای/ چو خواهی که پیمان بما اند به جای». در نامههای بعدی سلطان سلیم، مبارزه ادبی رو کنار گذاشت و شروع به ناسزا کرد. سلطان سلیم در نوشتههای خودش شاه اسماعیل رو به ضحاک روزگار و دیو سپید تشبیه کرد. اون رو یک کافر و واجب القتل میدونست، در حالی که همین طور که گفتیم، کاری که شاه اسماعیل کرده بود کاملاً قانونی و بر اساس اصول جوانمردی بود. در واقع سلطان سلیم، پناه بردن پسرعموش به ایران رو بهونه کرده بود تا به خاک ایران تجاوز کنه.
سلطان سلیم یک حاکم متعصب بود. اون میخواست همه کشورهای اسلامی رو ضمیمه امپراتوری عثمانی کنه. اون دوست داشت جهان اسلام یک امپراتوری واحد باشه. از هیچ کشوری هم جز ایران نمیترسید. حالا دلیلش چی بود؟ دلیلش این بود که در گذشته اجدادش از ایرانیها گوشمالی خوبی خورده بودن. سلطان سلیم میدونست با لشکر کم نمیتونه به ایران حمله کنه، به همین دلیل با مشاورانش جلسه برگزار کرد. یکی از معروفترین مشاورانش فردی بود به نام عزت چاپینو. در پیروزی سلیم نقش بسیار مهمی ایفا کرده بود. عزت چاپینو زیادی از ایران داشت. اون به سلیم هشدار داد که غلبه بر ایران کار سادهای نیست. برای اینکه ایران رو ضعیف کنی، بهتره از درون آشوب به پا بشه. ایران از قومیتهای مختلف تشکیل شده و یکی از بهترین کارها اینه که بین اقوامی که در مرز هستن اختلاف بیفته. سلطان سلیم پیشنهاد عزت چاپینو پذیرفت. سلیم از عزت چاپینو پرسید: چطور باید بین اقوام ایرانی اختلاف بندازیم؟ عزت چاپینو گفت: در منطقه قفقاز همیشه قبایل مختلف برای چرای دام به اونجا سرازیر میشن. هر قبیلهای برای خودش یه مرز بندی داره، ولی خیلی وقتا پیش اومده که مرزبندی رعایت نشده و همین باعث کینه و کدورت میشه. ما هم در چنین مواقعی وارد میشیم و به سران قبایل ترک و کرد و ارمنی پول میدیم و ازشون میخوایم به جنگ با همدیگه برن. کم کم این نزاع داخلی به سراسر ایران کشیده میشه.
سلطان سلیم از عزت چاپینو خواست قبل از هر کاری به عنوان افسر رسمی عثمانی به ایران سفر کنه و یه سر گوشی آب بده. اگر هم تونست با سران قبایل ایرانی دیدار کنه. عزت چاپینو بعد از چند روز آمادهسازی با گروهی از یارانش راهی ایران شد و مدتی بعد به تبریز رسید. یه نکتهای رو باید یادآور بشیم: بخشهایی از شرق ترکیه امروزی مثل دیاربکر و شهر وان در اون دوران جزء خاک ایران به حساب میومدن. حضور عزت چاپینو در ایران باعث خوشحالی دربار ایران شد، چون شاه اسماعیل وقتی دید یک مقام عالی رتبه عثمانی به ایران سفر کرده، حس کرد که سلطان سلیم دیگه به دنبال جنگ و آشوب نیست و قصد داره با ایران از دریچه صلح وارد بشه. پیام فرستاده عثمانی پیام صلح و دوستی بود و از شاه صوفی یعنی شاه اسماعیل خواسته بودن که شاهزاده فراری عثمانی رو تحویل ماموران این کشور بده. بعد از یه مدتی هم عزت چاپینو، خرید اسب و آشنایی با قبایل ایران، از تبریز خارج شد و به سمت دریاچه ارومیه به راه افتاد. بسیاری از عشایر ایرانی سنی مذهب بودن و برخی از طوایف مسیحی و ارامنه هم در اون منطقه زندگی میکردن. به همین دلیل، انداختن کینه بین این افراد کار چندان سختی نمیتونه باشه. عزت چاپینو سران قبایلی که در ارومیه زندگی میکردن رو دیدار کرد. اون به سران این قبایل وعده داد که اگر علیه شاه اسماعیل و در رکاب سلطان سلیم بجنگن، در آینده پادشاه منطقه خودشون میشن و دیگه نیاز نیست از حکومت مرکزی ایران فرمان بگیرن. جدا از اون، به سوارکارانی که در این قبایل حضور داشتن پیشنهاد پرداخت ۳۰،۰۰۰ سکه طلا رو داد به شرطی که اگر جنگی در گرفت به سپاه سلطان سلیم ملحق بشن. عزت چاپینو با وجود همه تلاشهایی که کرد، تیرش به سنگ خورد و هیچکدوم از این قبایل حاضر نشدن به شاه اسماعیل خیانت کنن. از اون طرفم شاه اسماعیل شاهزاده عثمانی رو تحویل عزت چاپینو نداد. عزت چاپینو هیچ نتیجهای نگرفت و دوباره به خاک عثمانی برگشت.
وقتی این نقشه هیچ نتیجهای نداد، بزرگان عثمانی تصمیم گرفتن که تنها راه درگیری نظامی مستقیم با سپاه شاه اسماعیله، یعنی تنها کاری که میشه کرد جنگ با ایرانه. اونا میدونستن نیروهای ایرانی هم ضعیف نیستن و شاه اسماعیل در حدود ۵۰۰،۰۰۰ نیروی جنگی تازه نفس داره. جدا از اون چند صد هزار نیروی جنگی در قبایل ایرانی بودن که بسیج کار چندان سختی نبود و زمان زیادی نمیبرد. سلطان سلیم و سایر بزرگان عثمانی تصمیم گرفتند با ۲۰۰،۰۰۰ نیروی نظامی متشکل از سپاه ینی چری و سپاه ایچ اوغلان راهی مرزهای ایران بشن. ما هم در اینجای کار که سپاه عثمانی داره به مرزهای ایران پیشروی میکنه و قراره جنگ ایران و عثمانی آغاز بشه، قسمت اول از داستان جنگ چالدوران رو به اتمام میرسونیم. خیلی زود برمیگردیم و قسمت دومش رو هم تقدیمتون [تشویق] میکنیم. [موسیقی] [موسیقی] k