📱

Get Our Mobile App

Take your business learning on the go!

Download on the App StoreGet it on Google Play

❌ قتل اینفلوئنسر مکزیکی جلوی چشم طرفداراش (والریا مارکز) ❌

N4z4ninam23:57

Transcription

چند روز پیش، یک اینفلوئنسر جلوی دوربین در لایوی که برای مخاطبانش گذاشته بود، به قتل رسید. بینندگانی که در این لایو حضور داشتند، جان باختن این دختر را با چشمان خود دیدند. اما اینکه قتل این دختر جلوی دوربین اتفاق افتاد، چیزی نبود که باعث شد پرونده‌اش در جهان فراگیر شود. قطعاً مؤثر بود، ولی بیشتر از خود قتل، مردم در مورد این کنجکاو بودند که بدانند چه کسی واقعاً این دختر را کشته است. مردم می‌خواستند بدانند کسی که آن روز لایو والریا را قطع کرد، چرا اینقدر خونسرد بود. می‌خواستند بدانند چرا دوست صمیمی والریا بلافاصله بعد از مرگش شروع به کپی کردن هویتش کرد و در نهایت چه کسی دسته‌گل رز قرمز با یک کلمه "متأسفم" در صحنه قتلش گذاشته بود.

سلام فرشتگان من، به یک ویدیوی دیگر خوش آمدید. امروز می‌خواهیم راجع به پردرخواست‌ترین پرونده این روزها صحبت کنیم: والریا مارکس. ولی قبل از شروع، حتماً باید بر دو نکته تأکید کنم. اول اینکه این پرونده به شدت جدید است، پس زیاد از آن جزئیات فعلاً نداریم که بخواهم خیلی پرجزئیات تعریفش کنم. و دوم اینکه به خاطر موقعیت مکانی که اینقدر در آن اتفاق افتاده، مکزیک، احتمال اینکه این پرونده هرگز حل نشود، وجود دارد. آن‌هایی که ویدیوی مکزیک من را دیده‌اند، کاملاً می‌دانند منظورم از این حرف چیست. پس اگر شما از آن دسته افرادی هستید که پرونده‌های باز و حل نشده ذهنتان را درگیر می‌کند، این ویدیو مناسب شما نیست. ولی اگر مثل من چالش‌های ذهنی را دوست دارید، دوست دارید از تئوری‌های موجود برای خودتان نتیجه‌گیری کنید، این پرونده دقیقاً برای شماست. بریم شروع کنیم.

والریا مارکیز در دوم اردیبهشت ۱۳۸۳ در شهر گوادالاخارا مکزیک به دنیا آمد. مادرش پرستار بود، پدرش دکتر، و این باعث شده بود که نسبت به اطرافیانشان وضع مالی خوبی داشته باشند. ثروتمند نبودند، ولی اینگونه هم نبود که والریا بخواهد با مشکلات مالی بزرگ شود. یک زندگی کاملاً راحت و آرام داشت و از همان بچگی این دختر کشف کرد که به بیشترین چیزی که در دنیا علاقه دارد، آینه بود. بله، آینه. زمانی که همسن و سالانش دنبال عروسک‌بازی و خاله‌بازی و بازی‌های کودکانه بودند، والریا یک برس در دست می‌گرفت، موهایش را شانه می‌کرد و در آینه زیبایی‌های خود را تحسین می‌کرد و از همان سن و سال کم می‌دانست که بالاخره یک روزی معروف خواهد شد. به همه می‌گفت: "من یک روزی معروف‌ترین دختری می‌شوم که در اطرافتان دیده‌اید." که خب طبیعتاً آن موقع کسی حرفش را زیاد جدی نمی‌گرفت، ولی وقتی والریا به سن ۱۶ سالگی رسید، همه چیز عوض شد.

یک روز که داشت با مامانش در مرکز خرید قدم می‌زد، یک نماینده آژانس مدلینگ آمد سراغش و به او پیشنهاد همکاری داد و آنجا والریا اولین قرارداد مدلینگش را با یک برند پوشاک محلی امضا کرد. پولش خوب نبود. کار زیادی هم به او نمی‌دادند، ولی همین که والریا می‌دید دارد به سمت رویاهایش قدم برمی‌دارد، به او دلگرمی می‌داد و حق هم داشت واقعاً، چون یک سال بعد از طریق همان آژانس مدلینگ که در ظاهر چیز خاصی به نظر نمی‌رسید، در مسابقات زیبایی میس روسترو، اگر اشتباه نکنم، شرکت کرد و با برنده شدنش در آن مسابقه به طور حرفه‌ای وارد دنیای مدلینگ شد. از آن به بعد تبلیغات و قراردادهای مختلف به سمتش سرازیر شدند و والریا تا سن ۱۹ سالگی به طور حرفه‌ای مدلینگ را ادامه داد.

اما همیشه در ته دلش چیزی به او می‌گفت که مدل بودن چیزی نیست که به خاطر آن به دنیا آمده است. چیزی نیست که باید در زندگی‌اش انجام دهد. چون والریا باهوش بود. بچه‌ها، حس می‌کرد دارد این هوشش را با کار کردن در حرفه‌ای که عملاً هیچ نیازی به بهره هوشی ندارد، هدر می‌دهد. پس برای اینکه این کار را نکند، چه کار کرد؟ از کار مدلینگ آمد بیرون و رفت دانشگاه ثبت‌نام کرد که در آینده دندانپزشک شود. ولی در این کار هم مشکلی وجود داشت. چی؟ اینکه این دختر به شدت زیبا بود. هر جا می‌رفت، همه از زیبایی‌اش تعریف می‌کردند و این تعریف‌ها باعث شده بود که والریا به دندانپزشک شدن هم شک کند. چون اینطوری از هوشش استفاده می‌کرد، ولی خب زیبایی‌اش را حیف می‌کرد. والریا دلش می‌خواست شغلی داشته باشد که در آن هم از زیبایی‌اش و هم از هوشش با هم استفاده کند. چه کار کنم، چه کار نکنم؟ تصمیم می‌گیرد در سوشال مدیا خودش را معروف کند و اینفلوئنسری را شغل اصلی‌اش کند و این کار را هم می‌کند. خیلی سریع در اینستاگرام و تیک‌تاک توجه‌ها را به خود جلب می‌کند و بالا می‌آید. منتها می‌بیند که این کار آنقدری که دلش می‌خواهد برایش درآمد ندارد. یعنی اگر همان مدلینگ را ادامه می‌داد یا درسش را ادامه می‌داد و دندانپزشک می‌شد، به مراتب خیلی بیشتر از اینفلوئنسری پول در می‌آورد. پس برای اینکه این مشکل را هم از سر راهش بردارد، چه کار می‌کند؟ می‌رود از باباش پول قرض می‌گیرد و برای خودش یک آرایشگاه می‌زند که اینطوری بتواند از طریق معروفیتش آرایشگاهش را پروموت کند و پول هم درآورد. و این یعنی چه، بچه‌ها؟ یعنی والریا مارکس در سن ۲۰ سالگی تبدیل می‌شود به یک کارآفرین معروف و موفقی که درآمد فوق‌العاده خوبی هم داشت.

و حالا می‌رسیم به بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۴، یعنی همین سه هفته پیش. آن روز والریا مثل همیشه در سالن خود نشسته بود و داشت برای بینندگانش لایو می‌گرفت که یهو موبایل دومش زنگ می‌خورد. موبایل را برمی‌دارد و جواب می‌دهد و می‌بیند که پشت خط یکی از دوستان صمیمی‌اش که اتفاقاً او هم یک اینفلوئنسر معروف است، ویوین، از پشت خط به والریا می‌گوید: "امروز قرار است یک بسته پی‌آر برایت برسد که چون خیلی گران‌قیمت است، خودت باید شخصاً آن را دریافت کنی." پی‌آر، بچه‌ها، به هدیه‌هایی می‌گویند که برندها برای اینفلوئنسرها می‌فرستند که اینفلوئنسرها تبلیغشان را بکنند. والریا بعد از شنیدن حرف‌های ویوین تلفن را قطع می‌کند و در لایو به بینندگانش می‌گوید که پشت خط چه کسی بوده و چه گفته است. و همان لحظه یکی از کارمندان سالنش که دختری به نام اریکا بود، می‌آید جلو و می‌گوید: "آره، امروز یک مرد با لباس‌های دلیوری آمد اینجا، گفت که برایت یک بسته دارد، ولی چون خودت در سالن نبودی بسته را تحویل بگیری، به من گفت می‌رود و دوباره بعد از ظهر برمی‌گردد که مستقیماً آن را تحویل دهد به خودت."

اینجا والریا کمی نگران می‌شود، بچه‌ها، چون روند دریافت بسته‌های پی‌آر اصلاً اینگونه نیست. اتفاقاً کاملاً برعکس این مدل است. اینفلوئنسرها و آدم‌های معروف چون ممکن است استاکر داشته باشند، هیچ‌وقت بسته‌های پی‌آرشان را مستقیماً دریافت نمی‌کنند. همیشه یا بسته‌ها به آدرسی می‌روند که خودشان آنجا زندگی نمی‌کنند که کسی نفهمد آدرس خانه‌شان کجاست، یا یک نفر را مسئول می‌کنند که از طرفشان آن بسته را دریافت کند که خودشان مستقیماً هیچ‌کس را نبینند. حالا چون والریا سالن داشت و آدرس سالنش هم مشخص بود، هیچ‌وقت روی اینکه بسته‌ها به آدرسی بروند که خودش آنجا نیست، حساس نبود، ولی هیچ‌وقت هم خودش شخصاً بسته‌ها را نمی‌گرفت. همیشه اریکا از طرفش این کار را می‌کرد و اینکه یکی می‌خواست بسته را مستقیماً بدهد دست خودش، با اینکه روند کار را همه می‌دانند، واقعاً مشکوک است، در حدی مشکوک است که والریا آن روز در لایوش به مردم می‌گوید: "چرا می‌خواهند بسته را مستقیماً بدهند به خودم؟ نکند می‌خواهند مرا بکشند یا بدزدند؟" و بچه‌ها، این حرف را به شوخی نمی‌زند ها، خیلی جدی و با حالتی نگران می‌زند که اگر ویدیوی کارتل من را دیده باشید، کاملاً می‌دانید که این نگرانی‌اش به‌جا و درست است.

والریا با حالتی استرس بلند می‌شود و شروع به قدم زدن در سالن و پرسیدن سؤال‌های مختلف از اریکا می‌کند: "چه کسی بسته را فرستاده؟ چرا از قبل با من هماهنگی نکردند؟ چرا اینقدر گران است که حتماً باید خودم آن را دریافت کنم؟" و با وجود همه این استرس‌ها، بچه‌ها، چون دوست صمیمی‌اش ویوین به او گفته بود بمان و بسته را بگیر، تصمیم می‌گیرد در سالن بماند و بسته را دریافت کند. روی صندلی می‌نشیند، دوربینش را جلویش تنظیم می‌کند و سعی می‌کند با صحبت‌های عادی با مخاطبانش کمی اعصابش را آرام کند، در صورتی که شما به عنوان یک مخاطب، به وضوح می‌توانی در صورت والریا اضطراب را ببینی. ساعت ۶ بعد از ظهر اریکا می‌آید و بسته‌ای که در آن یک عروسک و نوشیدنی بود، به دست والریا می‌دهد و ساعت ۶ و ۱ دقیقه قاتل والریا سر می‌رسد. آن عروسک، بچه‌ها، الان خیلی مهم است، چون مردم می‌گویند که احتمالاً عروسک را به دستش دادند که نشانه‌ای باشد برای قاتل. به قاتل گفتند: "کسی که یک عروسک بغلش است، والریاست." ساعت ۶ و ۱ دقیقه دو موتورسوار که یکی از آن‌ها لباس دلیوری به تن داشت، می‌آیند و جلوی در سالن می‌ایستند و آن کسی که لباس دلیوری به تن داشت، با بسته‌ای در دستش پیاده می‌شود و وارد سالن می‌شود. والریا برمی‌گردد و به مرد سلام می‌دهد و همان لحظه از پشت دوربین شنیده می‌شود که مرد بدون اینکه جواب سلامش را بدهد، از او می‌پرسد: "تو والریایی؟" والریا می‌گوید: "آره." و اینجا متأسفانه به دلیلی که ما هیچ‌وقت قرار نیست آن را بفهمیم، والریا خم می‌شود و صدای لایوش را قطع می‌کند (میوت می‌کند). بعد از آن حدوداً دو جمله بین والریا و آن مرد مرموز رد و بدل می‌شود و بعد بینندگان لایو صحنه‌ای را می‌بینند که مطمئناً تا آخر عمرشان فراموش نمی‌کنند. والریا دستش را روی شکمش می‌گذارد و بی‌حرکت روی پشتی صندلی‌اش می‌افتد. مردی که لباس دلیوری به تن داشت، سه گلوله به سمتش شلیک کرده بود که دو تای آن‌ها به سینه‌اش و سرش خورده بود.

و حالا می‌دانید چه چیزی این قضیه را خیلی تاریک‌تر می‌کند؟ اینکه قاتل اصلاً از اینکه همین الان یک قتل انجام داده، استرس نگرفته بود که بخواهد فرار کند. خیلی ریلکس بعد از قتل خم شد، یکی از پوکه‌هایی که روی زمین افتاده بود را برداشت و در جیبش گذاشت، برگشت و سوار موتور شد و رفت. که خب با توجه به اینکه قتل در گوادالاخارا مکزیک اتفاق افتاده، خونسرد بودن قاتل می‌تواند طبیعی باشد، چون آنجا قتل مثل نقل و نبات اتفاق می‌افتد. ولی شما این را به من بگویید که چرا چند ثانیه بعد از قتل، یعنی زمانی که احتمالاً قاتل هنوز در سالن بوده، دختری آمد و لایو والریا را قطع کرد؟ آن هم نه با جیغ، نه با ترس، نه با دست‌های لرزان. خیلی ریلکس، به گونه‌ای که انگار همین چند ثانیه پیش شاهد قتل نبوده است، آمد، تلفن را برداشت و قطعش کرد. واقعاً کار بسیار عجیبی است. چند دقیقه بعد از قتل، پلیس و آمبولانس جلوی در سالن می‌رسند، اما گفتم بهتان، تیر به سرش خورده بود و کاری از دستشان برنمی‌آمد. والریا درجا فوت کرده بود و تیر خوردن، بچه‌ها، مثل آن چیزی که ما در فیلم‌ها می‌بینیم نیست. خون همه جا پخش نمی‌شود. در لایو والریا که من متأسفانه ناخواسته آن را دیدم، تنها چیزی که دیده می‌شود این است که والریا دستش را روی شکمش گرفت و سرش افتاد، همین. و این به علاوه حرف‌هایی که والریا قبلش زده بود، باعث شد که مخاطبانش زیاد اولش این قضیه را جدی نگیرند و فکر کنند که والریا دارد با آن‌ها شوخی می‌کند و می‌خواهد بترساندشان. اما چند ساعت بعد با پخش شدن خبر قتلش در رسانه ملی مکزیک، همه چیز خیلی جدی شد.

مردم دلشان می‌خواست بدانند که چه کسی دلش آمده دختری ۲۱ ساله را که سرش فقط در کار خودش بود، بکشد. دلشان می‌خواست بدانند چه کسی بسته را برایش فرستاده است، چه کسی لایو را خاموش کرده است، چرا اینقدر خونسرد بوده است؟ ولی می‌دانستند که احتمالاً پلیس مکزیک این قتل را هم مثل قتل‌های دیگر سرسری رد می‌کند و هیچ جوابی به سؤالاتشان نمی‌دهد. پس مردم چه کار کردند؟ خودشان دست به کار شدند. با بررسی لحظه به لحظه لایوهای والریا و زیر و رو کردن کل زندگی‌اش، به یک سری تئوری رسیدند که الان یکی یکی برایتان تعریفشان می‌کنم.

خب، اولین چیزی که مردم متوجه شدند، سؤال قاتل قبل از قتل بود. قاتل از والریا پرسید: "تو والریایی؟" یعنی چه، بچه‌ها؟ یعنی قاتل از قبل والریا را نمی‌شناخته است. با او مشکل شخصی نداشته است. این نشان می‌دهد یک نفر دیگر او را فرستاده است که والریا را بکشد و این سؤال بدی را به وجود می‌آورد: چرا والریا نه سیاسی حرف می‌زد، نه افشاگری می‌کرد، نه علیه کارتل‌ها حرف می‌زد؟ فقط صبح به صبح می‌آمد جلوی دوربین و روتین آرایشش را نشان می‌داد. کاری به کسی نداشت که بخواهند برایش قاتل استخدام کنند. اوکی، اوکی، اینجا به بن‌بست خوردیم. بگذار یک سرنخ دیگر را بررسی کنیم.

کسی که آن روز از والریا خواست در سالن بماند و بسته را دریافت کند، دوست صمیمی‌اش ویوین بود. ویوین از کجا می‌دانسته قرار است برای والریا بسته بیاید وقتی خودش نمی‌دانسته است؟ مشکوک است، مگر نه؟ نه. بله، هست. ولی بچه‌ها، ویوین فقط یک دوست برای والریا نبود. دوست صمیمی‌اش بود. دائماً با هم بودند. با هم سفر می‌رفتند. پست می‌گذاشتند، لایو می‌گذاشتند. چرا ویوین باید در قتل دوستش دست داشته باشد؟ جواب این سؤال، البته بر اساس تئوری، ساده است. ویوین به والریا حسادت می‌کرده است. مردمی که از قبل این دو نفر را می‌شناختند می‌گویند ویوین هر چقدر تلاش می‌کرده، نمی‌توانسته در سوشال مدیا به میزان محبوبیت والریا برسد و به خاطر همین هم همیشه از والریا حس کینه‌ای در دلش بوده است که این کینه‌اش بعضی وقت‌ها در نگاه‌هایی که به والریا می‌کرده، مشخص بوده است. می‌گویند دو هفته قبل از قتل، ویوین و والریا سر همین مسائل با همدیگر دعوایشان شده بود و ویوین والریا را تهدید کرده بود که به او آسیب می‌زند. واقعاً مشکوک است. فکر کن با دوستت دعوا کنی، بهت بگوید می‌کشمت، بعد دو هفته بعد واقعاً بمیری. والریا اصلاً چطور به حرف ویوین اعتماد کرده بود و به خاطر او در سالن مانده بود؟

حالا این را رها کنید. ویوین بلافاصله بعد از مرگ والریا شروع کرد به کپی کردن از والریا. مژه‌هایش را رفت و عین او گذاشت. موهایش را عین او درست می‌کرد. لباس‌هایش را دقیقاً مثل لباس‌های والریا انتخاب می‌کرد. لحن صحبتش را مثل او کرد. آنقدر شبیه والریا شد که همه مردم فهمیدند این دختر دلش می‌خواسته جای او باشد. و در ضمن، عروسک را یادتان هست که اریکا آمد و به دست والریا داد؟ معلوم شد آن روز ویوین این عروسک را به سالن فرستاده بود به عنوان هدیه و ساعت ۶ زنگ زده به اریکا و به او گفته: "برو عروسک را بده به والریا و به او بگو دوستش دارم." بگذارید نپذیرم که ده دقیقه قبل از قتل دوستت، توسط کسی که او را نمی‌شناخت، عروسک را به دستش دادی تا به او بگویی دوستش داری؟

پلیس سراغ ویوین می‌رود تا اظهارات رسمی‌اش را بگیرد چون به هر حال او کسی بود که والریا را راضی کرده بود در سالن بماند و اینجا با حرف‌هایی که ویوین به پلیس می‌زند، یک سری ابعاد دیگر از پرونده مشخص می‌شود که نشان می‌دهد کار افراد دیگری هم می‌تواند باشد، یعنی یک سری تئوری دیگر به وجود می‌آید که شک‌ها را کمی از روی ویوین برمی‌دارد. مثال: تا آن لحظه کسی نمی‌دانست ولی سالن ویوین فقط مال خودش نبود، عمویش و پارتنرش هم در آن سالن با او شریک بودند که بنا به دلایلی که ما نمی‌دانیم چیست، پلیس هویت این دو نفر را منتشر نکرد، در صورتی که باید این کار را می‌کرد، چون قتل کاملاً می‌تواند کار یکی از این دو نفر باشد. و چرا؟ بر چه اساسی؟ بر این اساس که آن روز کل دوربین‌های سالن خاموش بوده است و فقط سه نفر بودند که به این دوربین‌ها دسترسی داشتند و می‌توانستند خاموششان کنند: والریا، عمویش و دوست پسرش. چرا باید دقیقاً همان روزی که یک نفر قرار است بیاید و والریا را بکشد، همه دوربین‌ها خاموش باشند؟ تصادف عجیبی است.

و اگر قاتل این دو نفر نباشند، می‌رسیم به فرد مشکوک بعدی: اریکا. کسی که آمد و خیلی خونسرد لایو والریا را خاموش کرد، کارمند سالنش اریکا بود. اوایل مردم می‌گفتند که شاید آن حالت خونسرد چهره اریکا به خاطر شوک بوده است، ولی رفته رفته با توجه به خاموش بودن دوربین‌های سالن و این واقعیت که اریکا با دو شریک دیگر والریا هم در ارتباط بوده است، شک‌ها رفت سمت اینکه اریکا از قتل خبر داشته و با قاتل همکاری کرده است. و یک مسئله‌ای وجود دارد، بچه‌ها، که اریکا را حتی مشکوک‌تر هم می‌کند. چی؟ اینکه ما کل داستان را، اینکه یک مرد دلیوری آمد و به والریا شلیک کرد و رفت، از زبان اریکا شنیدیم. شاهد دیگری وجود ندارد که این داستان را برایمان تأیید کند. اتفاقاً برعکس، یک نفر وجود دارد که این داستان را تکذیب می‌کند. الان می‌گویم منظورم چیست. یک هفته بعد از قتل، خانمی به اسم پاولا به اداره پلیس رفت و به آن‌ها گفت: "من لحظه قتل والریا را با چشم‌های خودم دیدم. پشت شیشه سالنشان ایستاده بودم که بروم داخل، ولی چون آن صحنه را دیدم، نرفتم داخل. بله، یک مرد با لباس‌های دلیوری در سالن بود، ولی کسی که تفنگ گرفته بود سمت والریا و به او شلیک کرد، مرد نبود، اریکا بود." فهمیدید چه شد، بچه‌ها؟ یعنی الان دو حالت ممکن است پیش آمده باشد: یا آن مرد که از والریا پرسیده "تو والریایی؟" واقعاً پستچی بدبختی بوده که دیده اریکا به والریا شلیک کرده و پریشان‌حال فرار کرده است، یا آن بسته‌ای که آن روز قرار بوده برسد، در آن تفنگ بوده و اریکا مسئول این بوده که با آن تفنگ والریا را بکشد. ولی خب، خب، چرا اریکا هیچ انگیزه‌ای، هیچ انگیزه شخصی برای قتل نداشته است؟ و این اگر حرف‌های پاولا درست باشد، یعنی چه؟ یعنی اریکا از یک نفر پول گرفته و از طرف او والریا را کشته است. شاید از طرف ویوین، شاید از طرف شرکای والریا و شاید هم از طرف ریکاردو، دوست پسر قبلی والریا.

بله، پلیس بعد از قتل گوشی والریا را گشت و در آن یک عالمه پیام تهدیدآمیز از طرف اکسش پیدا کرد: ریکاردو ولاسکال، که اتفاقاً یکی از اعضای بلندمرتبه کارتل خالیسکو است. مدام والریا را تهدید می‌کرده که اگر برنگردد پیشش، روی خشنش را به او نشان می‌دهد. و بچه‌ها، به هیچ عنوان اینگونه نبود که ریکاردو فقط حرف بزند، واقعاً قدرت و نفوذ اینکه بخواهد به والریا آسیب بزند را داشت. یکی از دوستان والریا پیش پلیس رفت و به آن‌ها گفت: "سه روز قبل از قتل، من و والریا با همدیگر رفته بودیم یک کلاب که کمی برقصیم، ولی مسئولان کلاب ما را از آنجا بیرون انداختند چون گفتند دلشان نمی‌خواهد با ریکاردو دربیفتند." حق هم داشتند واقعاً، چون یک عضو بالارتبه کارتل مثل ریکاردو خیلی راحت می‌تواند کسب و کار یک کلاب محلی را تعطیل کند. دوست والریا می‌گوید اوایل که والریا و ریکاردو با همدیگر دوست شده بودند، ریکاردو دنیا را به پای والریا ریخت. با جت شخصی او را اینور و آنور می‌برد، برای او کادوهای گران‌قیمت می‌خرید، در همه کلاب‌ها به او دسترسی وی‌آی‌پی داده بود، ولی رفته رفته شروع کرد به کنترل کردن زندگی والریا. اجازه نمی‌داد تبلیغ‌هایی که او تأیید نمی‌کند را بگذارد. اجازه نمی‌داد با پسرهای دیگر صحبت کند. اجازه نمی‌داد با لباس باز پست بگذارد. و همه این‌ها به علاوه آن یک باری که دست روی والریا بلند کرده بود، باعث شد که والریا در نهایت با او کات کند. اما ریکاردو به والریا وسواس داشت. بچه‌ها، به این راحتی‌ها دست از سرش نمی‌توانست بردارد. آنقدر به او پیام می‌داد، آنقدر به او زنگ می‌زد، آنقدر تهدیدش می‌کرد که یک بار والریا در یکی از لایوهایش به مخاطبانش گفت: "اگر بلایی سر من یا خانواده‌ام آمد، بدانید کار اکس من، ریکاردو است."

پس اینکه ریکاردو والریا را به خاطر وسواسش کشته باشد، یک تئوری کاملاً منطقی است. ولی از این منطقی‌تر می‌دانید چیست؟ اینکه ریکاردو مجبور شده والریا را بکشد، به عبارتی مجبور شده او را حذف کند. و چرا؟ چون رابطه‌های افرادی مثل ریکاردو که در سطح بالای کارتل‌ها قرار دارند، رابطه‌های عادی نیست. اگر یکی مثل ریکاردو با دختری دوست شود، قاعدتاً آن دختر یک سری اطلاعات از سطوح بالای کارتل به دست می‌آورد. اطلاعاتی که به هیچ عنوان نباید لو بروند وگرنه کارتل به خطر می‌افتد. و این یعنی چه؟ یعنی: "آه، من کات می‌کنم و می‌روم دنبال زندگی‌ام"؟ نداریم. تو نمی‌توانی با این حجم از اطلاعاتی که راجع به کارتل ما داری، بگذاری و بروی. مخصوصاً اگر معروف باشی و صدایت به جایی برسد. مردم می‌گویند ریکاردو برخلاف میلش مجبور شده والریا را بکشد. برای این حرفشان هم دو مدرک می‌آورند. یکی اینکه در پیام‌هایی که بین والریا و ریکاردو رد و بدل شده بود، ریکاردو بارها و بارها به او گفته بود: "مجبورم نکن کاری که دلم نمی‌خواهد را انجام دهم." و دو اینکه سه روز بعد از قتل والریا، یک نفر آمد و در محل کشته شدنش یک دسته‌گل رز قرمز گذاشت که رویش نوشته بود: "متأسفم." و حالا نکته این دسته‌گل چیست، بچه‌ها؟ اینکه طبق شهادت دوست والریا، همیشه دسته‌گل‌هایی که ریکاردو به والریا می‌داده این شکلی بودند: رزهای قرمز با کاغذ مشکی دورش.

الان که من دارم این پرونده را برایتان تعریف می‌کنم، مظنون اصلی قتل والریا ریکاردو ولاسکال است. منتها مشکلی که وجود دارد این است که پلیس نمی‌تواند ریکاردو را دستگیر کند. چون همان شب قتل والریا، ریکاردو کلاً از گوادالاخارا فرار کرده است. قایم شدن از دست پلیس برای اعضای کارتل رسماً مثل آب خوردن می‌ماند. و با همه این اوصاف، به نظرتان روزی قاتل این دختر به سزای عملش می‌رسد یا نه؟ به نظرتان این پرونده روزی حل می‌شود یا مثل هزاران قتلی که سالانه در مکزیک اتفاق می‌افتند، این هم به زودی فراموش می‌شود؟ فکر می‌کنید قاتل همان‌طور که پلیس فکر می‌کند واقعاً ریکاردو است یا نه؟ کس دیگری او را کشته است، ولی چون پلیس مکزیک عادت دارد هر پرونده‌ای را که نمی‌تواند حل کند، گردن کارتل‌ها بیندازد، این قتل هم افتاده گردن کارتل‌ها. منتظر نظراتتان هستم. خیلی دوست دارم بدانم چه فکر می‌کنید و مثل همیشه ممنون که تا اینجا همراهم بودید. می‌دانید دوستتان دارم. در ویدیوی بعدی می‌بینمتان.

[موسیقی]