📱

Get Our Mobile App

Take your business learning on the go!

Download on the App StoreGet it on Google Play

Thanksgiving Jokes for the Whole Family | Dry Bar Comedy

Dry Bar Comedy51:04

Transcription

آیا تا به حال این نوع داستان‌ها را در اخبار دیده‌اید؟ کسی کشته می‌شود. در شرایطی تراژیک. شاید در حال سنگ‌نوردی، ماهیگیری، چتربازی بودند که کشته می‌شوند. و مردم همیشه این را می‌گویند. می‌دانم که منظورشان خوب است. می‌گویند: «حداقل او داشت کاری را که دوست داشت انجام می‌داد و مرد.» که به نظر من بی‌رحمانه‌ترین کنایه تمام دوران است. چون اگر به شما بگویم که به شما یاد می‌دهم چگونه ماهیگیری کنید، شما عاشق ماهیگیری خواهید شد. شما تقریباً هر آخر هفته برای ۳۰ سال آینده ماهیگیری خواهید کرد، اما در نهایت از قایق می‌افتید و غرق می‌شوید. شما می‌گویید: «خب، می‌دانید چیست؟ فکر می‌کنم یاد می‌گیرم چگونه نقاشی کنم.» می‌خواهید برای کسی خوشحال باشید؟ امیدوار باشید که او در حال انجام کاری که از آن متنفر بود، بمیرد. آنگاه مجبور نبود آن را تمام کند. من می‌خواهم در آخر هفته روز شکرگزاری در خانه خانواده همسرم بمیرم. شاید بتوانم یک بار آن آخر هفته را برایشان خراب کنم. آیا تا به حال شنیده‌اید که من در آن شرایط مرده باشم؟ می‌خواهم برای من خوشحال باشید. >> آه، عالی است. او از انجام آن متنفر بود. روز شکرگزاری، تعطیلات مورد علاقه من نیست. روز شکرگزاری را دوست ندارم. در دهه ۵۰ زندگی‌ام، هنوز سر آن میز کارت احمقانه با بچه‌ها می‌نشینم. چگونه از این کار خلاص می‌شوید؟ باید به مادرت ۴۰ دلار انعام بدهی. مال من ۴۰ دلار است. مرا جلوی بوقلمون بگذار. درست است. اینطور است که یک سال سر میز بزرگ نشستم. قایق سس را انداختم. مرا درست به پایین فرستادند. روز شکرگزاری ایتالیایی شامل بوقلمون و لازانیا است. غذای کافی برای اینکه در ۱۵ دقیقه شما را به کما ببرد. همه روی مبل خوابیده‌اند. سر به عقب، دهان باز. شما با دهان باز می‌خوابید در صورتی که مقداری غذا از روی میز پرواز کند در حالی که چرت می‌زنید. مادرم در روز شکرگزاری گذشته پوره سیب‌زمینی فوری درست کرد. پوره سیب‌زمینی فوری، اما او یک سیب‌زمینی واقعی در آن گذاشت تا همه را با گلوله‌ها فریب دهد. او اکنون برای دولت کار می‌کند. بسیار خوب. سپس او باقی‌مانده غذای تعطیلات را می‌گیرد. آنها را در این ظروف مارگارین می‌گذارد چون ظروف توپر بسیار گران هستند. کل یخچال پر از باقی‌مانده غذا و این مار احمقانه است که شما نمی‌توانید از این چیزها ببینید. شما بقیه عمر خود را صرف پیدا کردن مارگارین می‌کنید. بسیار خوب. بوقلمون، سس، مواد پرکننده، باتری‌ها. باتری‌ها اینجا چه کار می‌کنند؟ پدرم همه چیز را به تعویق انداخت. آخرین کلمات او این بود: «بگذارید برگردم پیش شما.» همه چیز به تعویق افتاد. تنبلی واقعی. من یک روز شکرگزاری را به یاد می‌آورم که همین است، بقیه به تعویق افتادند، همه چیز به تعویق افتاد، او همه چیز را به تعویق انداخت. آیا می‌دانید بزرگ شدن نیمه سیاه و نیمه سفید چقدر محدود کننده است؟ برای همیشه خراب شد. افرادی که قبلاً دزدی می‌کردم و برمی‌گرداندم. غم‌انگیز است. >> چیزی در مورد طرف سیاه وجود دارد که اینقدر صادق است. >> من عاشق تعریف کردن این شوخی در مقابل دوستان سفیدپوستم هستم. انجام می‌دهم. چون آنها مثل ما دزدی نمی‌کنند. اصلاً. بسیار خوب. ما ممکن است یک کشور را دزدیده باشیم. روز شکرگزاری مبارک. متاسفم. داستان واقعی. آخرین بار بین روز شکرگزاری و کریسمس، من در خانه بودم، خانه قدیمی کشورم که به جاده قدیمی کشور پشت دارد و آهویی بود که تصادف کرده بود. کاملاً نرسید. پسرم لباس بابانوئل پوشید، بیرون رفت، کنار آهوی مرده دراز کشید. همسرم گفت یک اتوبوس مدرسه رد شد، گروهی از دانش‌آموزان کلاس دوم، بچه‌های هفت ساله. >> من عاشق سفر کردن هستم. در کنتاکی بزرگ شدم و آه پسر در مزارع تنباکو با تمام عموهای دیوانه‌ام در مزرعه بزرگ شدم. می‌دانم که شما احتمالاً عموهای دیوانه دارید، درست است؟ برخی از شما احتمالاً عموی دیوانه هستید. ما عمو چاک را داریم. او عالی است. او ۸۹ ساله است، ۵۰٪ ایرلندی و ۵۰٪ ایتالیایی. این یک ترکیب است. بسیار رنگ پریده و سفید و عصبانی و پشمالو در عین حال. شبیه مارشمالویی است که روی کف سلمانی لگد شده باشد. بله. مردی نیست که بخواهید با مایو به ساحل ببرید. فهمیدیم که او میگوها را می‌ترساند و آنها چشم‌های کوچکی دارند. این عمو چاک من است که از کف تا بالا داغون شده است. چاک، او همیشه داغون بوده است. حتی وقتی بچه بودم، او شگفت‌انگیز بود. او چشم شیشه‌ای، کلاه گیس و دندان مصنوعی داشت. من مثل این هستم که این وحشتناک نیست. این آقای سیب‌زمینی است. چشمش را بیرون بیاور. او هنوز چشم شیشه‌ای دارد. آه، اما او مثل این بوده است. او همان یکی را برای مدت طولانی داشت. مثل ۳۰ سال. اگر از من بپرسید، نگهداری از آن کمی افت کرده است. شروع به کمی خزه گرفتن در سمت شمال کرده است. می‌دانید منظورم چیست؟ شبیه این است، اما او بهتر از این نمی‌دانست. بنابراین، ما بالاخره در روز شکرگزاری گذشته در حال معاشرت بودیم. گفتیم: «اشکالی ندارد اگر یک چشم شیشه‌ای جدید برایت بخریم؟» او گفت: «شما کسی هستید که باید به آن نگاه کنید. هر کاری می‌خواهید بکنید.» منصفانه است. بنابراین، ما او را آماده کردیم. سپس، شروع به جستجوی آنها کردیم و آنها کمی گران هستند. ما مجبور شدیم به eBay برویم و یک مورد استفاده شده را پیدا کنیم که بتوانیم همه با هم پولش را بدهیم. آیا تا به حال یک چشم شیشه‌ای را در eBay گوگل کرده‌اید؟ آنها آن را دارند. آنها یک تخفیف BOGO در روز شکرگزاری داشتند. من حتی نمی‌دانستم BOGO چیست، اما آنها تعداد زیادی از آنها را در روز شکرگزاری دارند، مطمئناً. بنابراین، ما یک مورد معمولی برای استفاده روزمره برای او گرفتیم. و سپس برای آخر هفته‌ها، ما یک چشم شیشه‌ای هشت‌گانه جادویی برای او گرفتیم. او آن را دوست دارد. گاهی اوقات گیج کننده است. او سرش را تکان می‌دهد، نه، اما می‌گوید: «دوباره بپرس.» پاسخ مبهم است. او مرد بزرگی است. من کارهای خطرناک انجام نمی‌دهم. من در کارهای ایمن آسیب می‌بینم. من در یک حادثه وحشتناک مربوط به روز شکرگزاری بودم. می‌خواهم به شما بگویم چه اتفاقی برای من افتاد. نمی‌خواهم این اتفاق برای شما بیفتد. همه ما متوجه شده‌ایم که افراد مسن از بازنشستگی خارج می‌شوند تا چیزی برای تعطیلات بپزند. و هرچه پیرتر باشید، سس شما بهتر است. اینطور کار می‌کند. نمی‌دانم چرا، اما کنجکاوم. من توجه می‌کنم. سعی می‌کنم یاد بگیرم. تا جایی که توانستم بفهمم، باید یک چنگال با چنگال آرتریت و نوعی مکنده داشته باشید تا تمام گلوله‌ها را بیرون بیاورید. خوب آن را انجام دهید. مادربزرگ هفته گذشته قرص‌هایش را نخورد. این بهترین سس خواهد بود. او امروز بعد از ظهر در ۱۲ ثانیه مرنگ درست کرد. او سریعتر از مخلوط کن است. این یک رکورد خانگی است. من بچه خوبی هستم. من اقوامم را دوست دارم. آنها خسته به نظر می‌رسند. گفتم: «شما خیلی سخت کار کرده‌اید. از تعطیلات خود لذت ببرید. قسمت سخت کار تمام شده است. من مراقب غذا خواهم بود.» آشپزخانه جایی بود که حادثه اتفاق افتاد. یک قابلمه بزرگ با درپوش وجود دارد. روز بعد فهمیدم که آن قابلمه را زودپز می‌نامند. می‌خواهم ببینم زیر درپوش چیست. بام. به صورتم منفجر شد. من در روز شکرگزاری در اورژانس بودم. بهترین دکتر را می‌شناسید. او در روز شکرگزاری کار نمی‌کند. من یک بچه‌ای دارم که هیجان‌زده بود چون مشتری داشت. او یک نگاه به سوختگی‌های من انداخت. او گفت: «رفیق، خوش شانسی.» او مرا صدا کرد: «رفیق، تو سوختگی درجه دو داری. این یعنی تمام تاول‌ها و آسیب پوستی سوختگی‌های درجه سه را می‌گیری، اما پایانه‌های عصبی شما دست نخورده باقی می‌مانند. بنابراین شما درد را احساس می‌کنید. و درد در مورد من تشدید شد چون من یک وضعیت پزشکی دارم. من مرد هستم. من اینطور به دنیا آمدم. هی، این در خانواده من از طرف پدرم وجود دارد. من مشاوره پیش از ازدواج زیادی انجام می‌دهم. من شروع به کار با زوج‌ها کردم و آنها احمقانه، کاملاً احمقانه وارد می‌شدند چون عاشق بودند. و آنها چیزهایی مانند این می‌گفتند: «اوه، ببین، ما خیلی عاشق هستیم. ما همه چیز مشترک داریم. ما دقیقاً شبیه هم هستیم. ما چیزهای یکسان را دوست داریم. ما جملات یکدیگر را تمام می‌کنیم. ما دقیقاً شبیه هم هستیم.» خب، آنگاه یکی از شما غیرضروری است. این تقریباً شبیه خودشیفتگی مرزی است که با خودتان ازدواج می‌کنید، درست است؟ چون این زوج‌های جوان هیچ ایده‌ای ندارند که در انتظارشان است چون این عشق نیست. این شیفتگی است. و بنابراین آنچه من سعی می‌کنم به آنها بگویم این است: «ببینید، آیا می‌توانم به شما کمک کنم بفهمید عشق واقعی، دوست داشتن کسی بدون قید و شرط، واقعاً چگونه به نظر می‌رسد؟ آیا می‌توانم مثالی را به اشتراک بگذارم؟» و آنها می‌گویند: «اوه، لطفاً.» انجام بده. و من می‌گویم: «بسیار خوب، آیا هیچ کدام از شما می‌دانید کولونوسکوپی چیست؟ ما حتی صدای آن را دوست نداریم.» خب، کمی بدتر خواهد شد. می‌بینید، وقتی یکی یا هر دوی شما ۴۰ ساله شوید، باید یک عمل جراحی داشته باشید که شب قبل از آن باید این چیز را بنوشید و دیگر هرگز نمی‌خواهید مدفوع کنید. سپس باید صبح زود در بیمارستان حاضر شوید و آنها یک کپسول هوای پرقدرت می‌گیرند و از پشت شما وارد می‌شوند. و آنها شما را آنقدر پر از هوا می‌کنند که فکر می‌کنید یک بادکنک رژه روز شکرگزاری میسی است. و سپس آنها یک کابل فیبر نوری با دوربین در انتهای آن و یک چراغ در انتها می‌گیرند و به دنبال چیزها می‌گردند. اما نکته جالب این است که شما در تمام طول مدت خواب خواهید بود. اینجاست که عشق وارد می‌شود. وقتی زمان خروج هوا فرا می‌رسد، شما باید کاملاً بیدار باشید. و دیگری باید آنجا بنشیند و دست دیگری را نوازش کند و بگوید: «عزیزم، اشکالی ندارد. فقط بگذار بیرون برود. فقط بگذار بیرون برود. فقط بگذار بیرون برود. فقط بگذار بیرون برود.» این عشق است. این تعهد است که آنجا بنشینی و با آن سر و کار داشته باشی. اما دوست من آن طرف خیابان، کال، آه او هم سن من است. ما پسران هم سن داریم. ما با بچه‌هایمان در درایو بازی کرده‌ایم، بسکتبال، به طور رقابتی با بزرگتر شدن آنها، برای تمام مدتی که از زمانی که نوپا بودند تا سال‌های جوانی بزرگسالان بازی کرده‌ایم. و حدود هفت، هشت سال پیش، آه پسران من برای روز شکرگزاری به خانه آمدند و گفتند: «هی، پدر، اندرسون‌ها می‌آیند. ما قرار است بازی کنیم. بیا. بیا.» گفتم: «می‌دانید چیست، شما بچه‌ها؟ من فکر می‌کنم تمام شد.» او گفت: «چی؟ چی؟ منظورت از اینکه تمام شد چیست؟ من فقط فکر می‌کنم تمام شد. این بهترین است. فکر می‌کنم تمام شد.» منظورت از اینکه تمام شد چیست، پدر؟ نمی‌توانی تمام کنی. ما تمام عمرمان این کار را انجام داده‌ایم. نمی‌توانی. منظورت از اینکه تمام شد چیست؟ من خب، من توضیح می‌دهم. من استعفا دادم. و اینطور نبود که من چون پسرهایم بلندتر از من، سریع‌تر، قوی‌تر، بازیکنان بهتری بودند. پدران دوست دارند این اتفاق برای فرزندانشان بیفتد. ها. نه. آنچه مرا آزار می‌داد این بود که احساس می‌کردم پسرهایم به طور معمول به روش‌های خلاقانه زیادی به من آسیب می‌رسانند. به نظر می‌رسید که آنها از آن بیش از حد لذت می‌برند. و گفتم، می‌دانید، بچه‌ها، شما به من آسیب جدی خواهید رساند. من دیگر نمی‌توانم کارم را انجام دهم. بنابراین، من در واقع استعفا دادم که تصمیم خوبی بود. آنها خوشحال نبودند، اما تصمیم خوبی بود چون همسایه من، هم سن من، کال، او زمستان گذشته به بازی ادامه داد، تاندون آشیلش پاره شد. >> بله. می‌دانید وقتی تاندون آشیل پاره می‌شود چه اتفاقی می‌افتد؟ درست به عقب می‌پیچد. >> می‌دانم. آنها آن را پشت تیغه شانه او پیدا کردند. آنها او را روی برانکارد داشتند. آنها او را در راهرو می‌چرخاندند. آنها قرار بود آن را بگیرند، آن را به عقب بغلتانند، وصل کنند. او گفت که یک قطره کوچک بیهوشی عمومی را در دستش دید. و به خودش فکر کرد: «چه می‌شود اگر من یکی از آن افرادی باشم که روی آنها کار نمی‌کند؟» و در وحشت، او درست روی برانکارد نشست، مستقیم به چشم جراح نگاه کرد و گفت: «این چیز بهتر است کار کند.» و جراح گفت: «خب، فکر می‌کنم کار کرد، چون همه ما تمام کردیم.» این آسان است. این یکی آسان است. این را دیدی؟ این چیست؟ آن چیست؟ >> تلفن. یک دفترچه تلفن. نه، خیلی نزدیک بودی. این یک صندلی تقویت کننده است. اوه، ببین آنجا. ببین. اینطور است. این را دو بار در خانه مادربزرگت دیدی. روز شکرگزاری و کریسمس. این همان چیزی است که دیدی. می‌دانم چون مجبور شدم از یکی استفاده کنم. بنابراین، بسیار خوب. هنوز هم می‌کنم. به هر حال، من سعی می‌کنم سالم‌تر غذا بخورم. سخت است. من از یک خانواده بزرگ هستم. هر وقت در تعطیلات دور هم جمع می‌شویم، روز شکرگزاری و کریسمس، همیشه شام پات‌لاک داریم. نمی‌دانم شما چطور، اما من طرفدار پات‌لاک نیستم. دلیلی وجود دارد که آن کلمه شانس در آن وجود دارد، درست است؟ شما نمی‌دانید چه می‌خورید یا چه کسی آن را درست کرده است. شما نمی‌دانید آیا آن مو در خورشت انسان است یا حیوان. شما نمی‌دانید. ممکن است از سر کسی باشد. ممکن است از گربه باشد. آنها می‌گویند: «اوه، این فقط ابریشم ذرت است.» ابریشم ذرت. این ذرت فر کرده است. هیچ کس ابریشم ذرت را نمی‌بافد. غذا در پات‌لاک خیلی ناسالم است. عمه مارگارت من، من حتی نمی‌دانم این چگونه ممکن است. او می‌تواند یک پای شکلاتی درست کند که بوی سیگار بدهد. حالا، چقدر باید سیگار بکشی تا یک پای شکلاتی بوی سیگار بدهد؟ مثل آن مرنگ مار است؟ فقط یک اشاره نیکوتین. متاسفم. می‌دانید، آه من هرگز اولین باری را که با ایر فورس وان به منطقه سبز در خاورمیانه پرواز کردم فراموش نمی‌کنم. روز شکرگزاری ۲۰۰۳ بود، شبی بدون ماه. مجبور بودیم زیر پوشش تاریکی کامل پرواز کنیم. بدون چراغ‌های روشن، بدون چراغ‌های فرود. مجبور بودیم راه خود را پیدا کنیم. نمی‌گویم وقتی فرود آمدیم به چیزی برخورد کردیم، اما لورا و من کت‌های جدید پشم شتر از این معامله گرفتیم. برای تشویق سربازان، خوردن کمی بوقلمون با بچه‌ها، و اثبات به جهان که جورج دبلیو بوش عنکبوت‌هراسی ندارد. >> و بزرگترین ماده اولیه هر غذای روز شکرگزاری چیست؟ >> بوقلمون. حالا، در خانه یونانی، ما بره داشتیم. بره. چه کسی در روز شکرگزاری بره می‌خورد؟ ما بره داشتیم. موساکا، پاستا، پنیر سانتا، و زیتون کالاماتا. درست مثل زائران. و وقتی یونانی هستید، هیچ کس نمی‌خواهد ناهار خود را در مدرسه با شما عوض کند. من حتی نمی‌دانم چرا او برای من یک ناهار کیسه‌ای درست کرد. من در خانه تحصیل کرده بودم. مامانم مرا مجبور می‌کرد در خانه راه بروم. پدرم مرا می‌گرفت، ناهارم را می‌دزدید و سر کار می‌رفت. به دلایلی، هر کاری که یک نوپا انجام می‌دهد به نوعی برای همه روی کره زمین بامزه است. اما اگر یک مرد بزرگسال این کار را بکند، منزجر کننده و آزاردهنده است، درست است؟ مثل او وارد وسط اتاق نشیمن می‌شد، به چشمانم خیره می‌شد، صورتش قرمز می‌شد، و شلوارش را کثیف می‌کرد و همه از آن لذت می‌بردند. عکس اینستاگرام بگیریم. این یک تیک تاک است. این عالی خواهد بود، درست است؟ بله، اما اگر عمو استیو این کار را بکند، دیگر نمی‌تواند به روز شکرگزاری بیاید. نوپای بامزه. داشتم برایش داستانی می‌خواندم روز دیگر و وسط این داستان، او بدون حرف بلند شد، مستقیم به سمت یخچال رفت، نقاشی مدیسون را از روی آن برداشت، مستقیم به سمت سطل زباله رفت، آن را انداخت، برگشت و نشست، و حالا او مورد علاقه من است چون این خنده دار است. انگار چیزی در مغز کوچک او زده شد در حالی که ما کلیفورد را می‌خواندیم. او می‌گوید: «وای، وای، وای، وای، وای، وای. این یک توله سگ است. بسیار خوب، پس این زباله است. اما سپس معلم مهدکودکش به او تکلیف روز شکرگزاری داد که در آن او باید سه چیزی را که برایشان سپاسگزار بود لیست می‌کرد. شماره یک مادرش بود. همه ما این را می‌دانستیم. خوب. شماره دو، خواهر و برادرش در تساوی. مطمئن. شماره سه، سگ. این بسیار توهین آمیز است زیرا ما سگ نداریم. او نیمه راه لیست قدردانی خود را تمام کرد و سپس بلافاصله به لیست آرزوهایش تبدیل شد. بنابراین، او دوباره به رتبه‌بندی قدرت پایین آمد. برخی از شما نمی‌خندید چون والدین مسن دارید. شما واقعاً نمی‌توانید این شوخی را درک کنید. اینگونه می‌توانید بگویید والدینتان پیر هستند. شما می‌توانید بگویید والدینتان پیر هستند یا نه، با غذای سفرهای میدانی شما در دوران کودکی. یادتان می‌آید به یک سفر میدانی رفتید و والدینتان برایتان ناهار بستند؟ من والدین جوان داشتم بنابراین غذای سرگرم کننده داشتم مثل پنیر بوقلمون، کره بادام زمینی و ژله. والدینم مرا دوست داشتند. من کاپری سان، رول میوه، گوشر داشتم. کسی گوشر را می‌شناسد؟ >> حدود هفت نفر از شما. برخی از شما در این منطقه. احتمالاً بچه‌های پیر. شما مثل بهترین دوستم هستید. او در یک سفر میدانی بود. او یام، سبزیجات و مرغ کورنیش داشت. در سفر میدانی به باغ وحش با مرغ کورنیش چه کار می‌کنی؟ هیچ وقت دلیلی برای آوردن یک مرغ کامل به باغ وحش وجود ندارد. آن گوریل‌ها شما را می‌کشند. کل اتوبوس بوی تجمع روحی مدنی می‌دهد. اگر این ظرف را نبندید، بوی سالن اجتماعات کلیسا را می‌دهد. بوی بشقاب‌های جمع‌آوری کمک مالی را می‌دهد. یادتان می‌آید مادران کلیسا بشقاب‌های جمع‌آوری کمک مالی را درست می‌کردند. اتوبوس بوی بزرگسالان می‌دهد. بوی روز شکرگزاری در پشت اتوبوس را می‌دهد. اگر آن ظرف را نبندید، او در پشت اتوبوس عصبانی است. هیچ کس نمی‌خواهد غذای او را عوض کند. او مثل آه کسی اوستایل می‌خواهد؟ بنابراین من اوستایل را برای اورئو عوض می‌کنم. کسی اوستایل می‌خواهد؟ من خورشت دارم. کسی خورشت برای کوکی می‌خواهد؟ مثل اینکه هیچ کس خورشت را برای سفر میدانی نمی‌آورد. کسی کسی دل و روده می‌خواهد؟ من دل و روده می‌آورم. کسی دل و روده برای انگور می‌خواهد؟ کسی دل و روده می‌خواهد؟ من استیک سال را دارم. کسی استیک سال را برای میان وعده میوه می‌خواهد؟ کسی استیک سال را می‌خواهد؟ کسی بامیه می‌خواهد؟ من بامیه دارم. مثل اینکه چرا بامیه را برای سفر میدانی می‌آورید؟ هیچ کس زیر ۴۰ سال بامیه نمی‌خورد. ما شاهدان یهوه اینجا داریم؟ شاهدان یهوه؟ فکر نمی‌کردم. اما آیا متوجه شدید که چگونه سکوتی بر جمعیت افتاد؟ آیا ترس را که وارد این اتاق شد دیدید؟ یک بار دیگر می‌گویم. به راجر توجه کنید. شاهدان یهوه اینجا هستند. نگاه کن. او حتی نگاه نمی‌کند. من نگاه نمی‌کنم. آن صورت را دوباره به من نشان بده. آنچه مرا آزار می‌دهد این است که می‌بینم من با همه شوخی می‌کنم. شاهدان یهوه مثل چرا از آنها در خانه‌هایمان می‌ترسیم؟ آنها به خانه شما، آپارتمان شما که در آن زندگی می‌کنید می‌آیند و شما واقعاً در خانه خود پنهان می‌شوید. این جایی است که شما وام مسکن را پرداخت می‌کنید، اجاره را پرداخت می‌کنید، در خانه خود پنهان می‌شوید. منطقی نیست. آنها قرار نیست به شما آسیب برسانند. آنها کاغذ و کتاب دارند. واقعاً. پلیس می‌تواند دم در باشد. بگذارید پلیس دم در شما بیاید. شما با یک تاپ کوچک به آنجا می‌روید. مشکل چیست. شما اینجا مشکلی دارید. ما چند شاهد داریم. در را نبندید. پنهان شوید. از شاهدان دم در دور شوید. ما در خانه از آنها پنهان می‌شویم. آنها به ما آسیب نمی‌رسانند. اما باید بدانید که آنها صبح زود می‌آیند. مجله آنها به نام Awake Watchtower نام دارد. اما ببینید، من دوست دارم با مردم آشنا شوم. اینگونه است که تعصبات را از بین می‌برید. شما باید با مردم آشنا شوید. با آنها صحبت کنید. بنابراین، من دوستانی دارم که شاهدان را نقاشی می‌کنند. با آنها صحبت کردم. چیزهایی را فهمیدم که نمی‌دانستم. مثل اینکه آنها هیچ تعطیلاتی را جشن نمی‌گیرند. آیا این را می‌دانستید؟ مثل روز مادر نزدیک است. مامان من عصبانی خواهد شد. می‌دانید منظورم چیست؟ نه روز شکرگزاری، نه کریسمس. تولد من در کریسمس است. و آنها تولد را جشن نمی‌گیرند. من مثل این بودم که مرد، ایده ای دارم. دفعه بعد که به درب خانه شما با مجلاتشان آمدند، با کیک تولد به درب خانه بیایید. تولدت مبارک. مبارک. آنها می‌گویند: «نه، نه. آن شمع‌ها را بردار. مجلات مرا نسوزان.» من بچه‌ها را دوست دارم. بس کن. انجام می‌دهم. من بچه ندارم، اما بچه‌ها را دوست دارم. انجام می‌دهم. من یک برادرزاده کوچک دارم. او ۲ ساله است. او در مرحله آموزش توالت است. او فکر می‌کند باحال‌ترین چیز در جهان است. به نظر من، این فقط یک بچه کوچک است که در سطل مدفوع می‌کند. من آنجا بودم برای شام روز شکرگزاری. ما در حال خوردن بوقلمون، پوره سیب‌زمینی بودیم. او می‌دود بیرون. یک چیز کوچک درست کنار من است. همه بلند می‌شوند انگار که شگفت‌انگیز است. آنها می‌گویند: «وای! پی یک مدفوع بامزه کرد در اتاق ناهارخوری. او ایستاده تشویق می‌شود. من همین کار را در شب سال نو انجام دادم. حالا هیچ کس با من صحبت نمی‌کند. من ایستاده تشویق شدم. من یک مداخله داشتم. صادقانه بگویم. بسیاری از کمدین‌ها اینجا می‌آیند و از همه‌گیری بد می‌گویند، اما من همیشه به جنبه مثبت همه چیز نگاه می‌کنم. من همه‌گیری را به عنوان قفل شدن در خانه یا گیر افتادن در خانه ندیدم. نه، من آن را به عنوان طولانی‌ترین آخر هفته روز شکرگزاری در تمام دوران دیدم. این واقعاً همان چیزی بود که بود، درست است؟ هر شب تا جایی که می‌توانستم راه بروم غذا می‌خوردم. مست مست شدم. در حالی که نتفلیکس تماشا می‌کردم خوابم برد. همسرم به تازگی یک حساب پارامونت پلاس گرفته است، بنابراین من برای یک سال دیگر آماده هستم. من عاشق روز شکرگزاری هستم. روز شکرگزاری جادویی است، درست است؟ این یک بار در سال است که می‌توانید تمام خانواده را زیر یک سقف جمع کنید و بفهمید چرا نقل مکان کردید. من سال گذشته سر میز روز شکرگزاری بودم و به برادرزنم نگاه می‌کردم، می‌دانید، تعجب می‌کردم که چرا افراد دوقطبی هرگز دو شخصیت عالی ندارند. و او بیهوش شد. او بیهوش بود سر میز. مادر شوهرم برای او عذرخواهی می‌کند. اوه، این تریپتوفان در بوقلمون است. این تریپتوفان است که شما را خواب‌آلود می‌کند. این در بوقلمون است. من مثل واقعاً؟ این تریپتوفان در بوقلمون است. شما مطمئن هستید که تریپتوفان نبود که او نیم ساعت پیش پشت ۷-۱۱ پیدا کرد؟ تریپتوفان در بوقلمون. این حتی منطقی نیست، درست است؟ آقا، من می‌دانم شما یک بوقلمون در طبیعت دیده‌اید. بله. چگونه می‌توانند شما را خواب‌آلود کنند؟ چگونه از دونده جاده در لباس چاق به حجم در یک نان گندم کامل می‌رود؟ من عاشق روز شکرگزاری هستم. در خارج از فصل. من آن را بقیه سال می‌نامم. من به غذاخوری‌ها و رستوران‌ها در سراسر این کشور می‌روم و همیشه همان چیز را سفارش می‌دهم. ساندویچ بوقلمون روز شکرگزاری روی نان. اینها شگفت‌انگیز هستند. این دقیقاً مثل شام روز شکرگزاری است، درست است؟ آنها آن را با بوقلمون، پوره سیب‌زمینی، مواد پرکننده پر می‌کنند. آنها حتی سس کرنبری روی آن می‌گذارند. اوه، یک غذاخوری در محله من. بنابراین معتبر. اگر نسخه لوکس را سفارش دهید، در واقع با یک عموی مست می‌آید. و او شما را به خاطر از دست دادن آن گرفتن در سال ارشدتان صدا می‌زند. بنابراین دقیقاً مثل بودن در خانه است. من کارهای احمقانه زیادی در زندگی‌ام انجام داده‌ام. آه، احتمالاً احمقانه‌ترین کاری که تا به حال انجام داده‌ام این بود که چتربازی کردم. کسی اینجا تا به حال چتربازی کرده است؟ >> چند نفر از شما. بله. هیچ کدام از شما این را لازم نیست بدانید، اما یک محدودیت وزن وجود دارد. آیا این را می‌دانستید؟ بله، من نمی‌دانستم. هواپیما بلند می‌شود. دارم به شما می‌گویم، ما در هوا هستیم. آنها پنجره را باز می‌کنند، درها را، و باد می‌وزد. مرد من فریاد می‌زند: «بسیار خوب، همه بالا.» و وقتی بلند شدم، شنیدم که او می‌گوید: «اوه، تو یک پسر بزرگ هستی، اینطور نیست؟» می‌فهمم. من چاق هستم. ما این را پوشش دادیم. می‌گوید: «تو چاق نیستی. تو کوتاهی. وزنت. این به کمرم فشار می‌آورد. وقتی راه می‌رویم درد می‌کند. ما اول پرش هستیم. بنابراین، آنچه من از شما می‌خواهم این است که روی چهار دست و پا بنشینید. داری شوخی می‌کنی؟ او می‌گوید: «نه، ما اول می‌رویم.» بنابراین، در مقابل همه در این هواپیما، من روی چهار دست و پا می‌نشینم و با مردی که روی پشتم بسته شده است می‌خزم. بنابراین او آنجاست مثل فقط چند فوت دیگر، آقا. ما به لبه این هواپیما می‌رسیم. دارم به شما می‌گویم، من مرگ را در آغوش می‌گیرم. من سه تکه پارچه از یک رابطه متعهد فاصله دارم. و آنجاست که متوجه شدم آنها در حال فیلمبرداری این هستند. مردی با دوربین فیلمبرداری در صورتم است که تمام مدت فیلم می‌گیرد. من آن ویدیو را نمی‌خواستم. دوستانم ویدیو را خریدند. آنها آن را جلوی پدرم در روز شکرگزاری پخش کردند. هیچ چیز بدتر از دیدن شما و مرد دیگری که در هم فشرده شده‌اید وجود ندارد. او مستقیماً به دوربین نگاه می‌کند، می‌گوید: «دست‌های بالا.» دانکن، به دوربین اشاره می‌کند و می‌گوید: و من مثل یک دختر کوچک فریاد می‌زنم. >> ما باید زیاد وزن داشته باشیم چون بیرون رفتیم. هواپیما ۴۰۰ یارد بالا رفت. >> من سعی می‌کنم زندگی‌ام را کمی بهتر سازماندهی کنم. بنابراین من یادآوری‌هایی برای انجام کارها دارم. و من حتی نمی‌دانم این یکی چقدر اغلب می‌آید. یک هفته، دو هفته، مطمئن نیستم. اما بسیار خوش بینانه است. یک علامت تعجب کوچک وجود دارد. وقت گردگیری است. من مثل بله، کسی باید این کار را انجام دهد. حالا، من یک مورد جدید دارم که باید اضافه کنم. آه، روغن ماشینم را چک کنم چون به سختی یاد گرفتم که آن چراغ قرمز چشمک زن روی داشبوردم که تمام هفته روشن بود، قایق سس نیست. فکر کردم آنها فقط به من هشدار می‌دهند روز شکرگزاری نزدیک است. می‌دانید، >> من عشق زندگی‌ام را ملاقات کردم. نام او سم است. او عالی است. ما ۵ سال است که با هم هستیم. یادم می‌آید که وقتی تازه شروع به قرار گذاشتن کردیم، چند ماه بعد، او گفت: «مایکل، اگر هنوز در روز شکرگزاری با هم بودیم، آیا برای شام روز شکرگزاری با خانواده‌ام می‌آیی؟» بسیار خوب. لازم نیست بگویی اگر هنوز با هم بودیم. من صرفاً بدون توجه حاضر نخواهم شد. چه کسی این کار را می‌کند؟ مثل «دینگ، روز شکرگزاری مبارک. سلام، همه.» بله، مادربزرگ. اوه، بله. می‌دانم که دیگر با هم نیستیم، اما دعوت شده بودم. این برنامه‌های من است. من آن را خیلی جدی می‌گیرم. من دوستی دارم که همیشه می‌گوید: «من گربه‌ها را دوست ندارم چون بدجنس هستند و چون به شما گوش نمی‌دهند. آنها هر کاری که بخواهند انجام می‌دهند. من به آن غذا می‌دهم. من به آن آب می‌دهم. من باید بتوانم هر وقت خواستم آن را نوازش کنم.» من مثل واقعاً؟ اینطور کار می‌کند؟ چه می‌شود اگر هر روز به سر کار خود می‌رفتید و رئیس شما می‌گفت: «استیو، بیا اینجا.» آیا چند روز وجود نخواهد داشت که بگویید: «امروز به من دست نزن. من هیچ چیز نمی‌خواهم.» گربه‌ها فقط شخصیت دارند، درست است؟ شما نمی‌توانید آنها را با خوراکی‌ها رشوه دهید، درست است؟ آنها می‌گویند: «نه، من خوبم.» درست است؟ سگ کسی. شما فقط یک خوراکی بیرون می‌کشید. سگ می‌تواند باشد مگر اینکه سگ واقعاً به خوبی آموزش دیده باشد. سگ می‌تواند مثل این باشد و شما می‌گویید: «هی، ببین چی دارم، پسر.» او می‌گوید: «بگذارید سریع آنجا بدوم.» و او فقط با صاحبش صحبت می‌کند: «من می‌خواهم سریع آنجا بروم و ببینم. آن خوراکی را بررسی کن. زود برمی‌گردم.» سعی کنید سگ کسی را اینطور ببرید. شما خوراکی را به گربه می‌دهید؟ گربه می‌گوید: «بله، درست است.» از آن دور شوید. آن را روی زمین بگذارید و از آن دور شوید. من برمی‌گردم و آن را بو می‌کنم و تصمیم می‌گیرم که آیا امن است. درست است. سگ فقط می‌گوید: «آن را به من بده. به من بده. به من بده. سریع، سریع.» شما می‌توانید یک کاسه غذا بگذارید و گربه را برای ۳ روز رها کنید. یک کاسه غذا، آب آنجا بگذارید. بسیار خوب؟ اگر آب تبخیر شود یا شما زیاد بنوشید، توالت را باز کنید، هر کاری که لازم است انجام دهید تا آب بیشتری در اطراف خانه بریزید. گربه غذا و آب می‌خورد. گربه خوب خواهد بود. وقتی برمی‌گردید غذا باقی می‌ماند. گربه می‌گوید: «وای، سفرت چطور بود؟» درست است؟ شما همین کار را با سگ انجام می‌دهید. قبل از اینکه از بلوک دور شوید، سگ می‌گوید: «هی، واقعاً؟ فکر کردم روز شکرگزاری است. من همه آن را در حدود ۵ دقیقه خوردم.» خب، من فکر کردم این یک خوراکی است. شما اینقدر را یکباره در آن قرار دادید. فکر کردم این یک هدیه است. ووو! کریسمس سگی. بسیار خوب. بنابراین، آیا شما تا به حال در مورد ضربه زدن قفل دوچرخه به گوش سوراخ شده کسی خیال‌پردازی کرده‌اید؟ فقط من فرار می‌کنم. می‌گوید ترکیب شماره تلفن همراه مادرت است. سوراخ‌های بزرگ که در Build-A-Bear کار می‌کنند. هیچ شانسی وجود ندارد که او هنوز با مادرش صحبت کند، درست است؟ من فکر می‌کنم این یک کلمه خوب برای آن است. سوراخ‌ها. چون این یک معیار خوب از این است که چقدر از خانواده خود دور شده‌اید. می‌توانید آن را مانند حلقه‌های درخت اندازه‌گیری کنید. هر سانتی‌متر یک روز شکرگزاری دیگر است که از دست داده‌اید. امسال نمی‌توانم بیایم، مامان. کودتا. مثل، >> من ایتالیایی هستم. من من من کاملاً ایتالیایی هستم، در صورتی که متوجه نشده باشید. آه پدرم پدرم پیر می‌شود. پدرم آن بینی بزرگ ایتالیایی را دارد، درست است؟ به نظر می‌رسد که یک لامپ به سرش وصل شده است. اساساً، این چیز در انتهای فریاد اوست، درست است؟ او می‌گوید: «اتاق خود را تمیز کن.» درست است. وقتی بچه بودم، من مثل آه، خدایا، لطفاً نه. امیدوارم آن بینی بزرگش را داشته باشم. لطفاً، خدا، نه. اما حالا من پیر می‌شوم و امیدوارم یکی از آن بینی‌ها را داشته باشم چون متوجه شدم پدرم هرگز DUI نخواهد گرفت. ما توسط پلیس متوقف شدیم. پلیس می‌گوید: «از ماشین پیاده شو. دست‌هایت را به پهلو بگذار و به بینی‌ات دست بزن.» او می‌گوید: «مشکلی نیست.» پلیس می‌گوید: «شما آزاد هستید بروید. دیگر سوالی نیست.» بینی پدرم شگفت‌انگیز است، مرد. بینی پدرم چیزهایی را می‌داند که بینی می‌داند. او می‌تواند آینده را با آن بو کند. آنقدر بزرگ است. من در روز پدر در خانه او بودم. ما آنجا نشسته‌ایم و گپ می‌زنیم. او می‌گوید: «تو بوقلمون را می‌سوزانی.» من می‌گویم: «پدر، من چیزی نمی‌پزم. روز شکرگزاری فرا رسید. پرنده را بسوزان. پوزه تی‌رکس را دارد. این باورنکردنی است. پدر، وقتی اجرا می‌کنم، من بسیاری از کلوپ‌های خارج از هشت را اجرا می‌کنم، من بسیاری از تئاترها را اجرا می‌کنم و سعی می‌کنم آن مخاطب را به سمت ۳۵ سال به بالا سوق دهم چون این مخاطب من است. صادقانه بگویم. اگر زیر ۳۵ سال هستید، حتی با من صحبت نکنید. من چیزی برای شنیدن از شما ندارم. شما چیزی در مورد زندگی نمی‌دانید. آن را برای خودتان نگه دارید. من نمی‌خواهم چیزی از دهان شما بشنوم تا زمانی که ۳۵ ساله شوید. تا جایی که من نگران هستم، شما بزرگسال نیستید تا زمانی که ۳۵ ساله شوید. تا جایی که من نگران هستم، می‌توانید تا زمانی که ۳۵ ساله شوید با بقیه بچه‌ها سر میز کارت در روز شکرگزاری بنشینید و سپس به میز بزرگ بروید. این همان چیزی است که من می‌گویم. و ببینید، بچه‌ها، به مردم نگاه کنید. می‌دانم مردم در حال سرازیر شدن هستند. با من هستند. به جوانان اینجا نگاه کنید. آنها کمی عصبانی هستند. در مورد چه چیزی صحبت می‌کنی؟ من ۲۴ سالمه. من بزرگسال هستم. واقعاً؟ دوربین در ماشین؟ ساکت شو. این همان چیزی است که من می‌گویم. این همان چیزی است که من می‌گویم. حتی تعطیلات کاملاً متفاوت هستند. شما متوجه نمی‌شوید. من دوست دارم من فقط مثل روز شکرگزاری در یک خانه ایتالیایی ۹ ساعت غذا خوردن است. حالا، من می‌دانم که برای مردم سفیدپوست، شما می‌گویید، چه کسی می‌تواند ۹ ساعت غذا بخورد؟ من تقریباً یک ساندویچ کامل در زندگی‌ام خوردم. به او نگاه کن. او لاغر است از جلو. او گرسنه است. من گشته‌ام. من شما را دیده‌ام. همه می‌گویند: «سلام، من ۲ پوند در یک بلوند هستم.» من مثل این هستم که این مردم سفیدپوست کجا پنهان شده‌اند؟ آمریکا، این مثل این است. این آفریقا برای مردم سفیدپوست در پرو است. متاسفم. مثل تیفی. اوه، نه. تو تیفی نیستی. بیفی. نه، تو بیفی نیستی. بیفی. موفی. موفی. فلفی. سلام. سلام. سلام. سلام. اوه خدای من. من مثل این بودم که اوه خدای من، این استرس‌زاست. همه خیلی خوشحال هستند. به عنوان یک نیویورکی، این آزاردهنده است. شما مردم به چشم ما نگاه می‌کنید. آیا می‌دانید؟ من هرگز در تمام زندگی‌ام به کسی در چشم نگاه نکرده‌ام. شما مردم می‌گویید: «سلام.» و من مثل این بودم که شما کره درست می‌کنید؟ متاسفم. فکر کنم اینها آمیش‌ها هستند. اما کره درست می‌کنید؟ مردم سفیدپوست اشتباه. من نمی‌دانم. متاسفم. نه، جدی. من خیلی هیجان‌زده بودم که به یوتا بیایم. شما هیچ ایده‌ای ندارید که من منتظر چشیدن ژله شما بودم. مردم در حال تماشای هستند. ما در پرو، یوتا هستیم. شما هیچ ایده‌ای ندارید. به ما گفتند که یک شهرستان خشک است و به آن بار خشک می‌گویند و من حتی نمی‌نوشم و عصبی شدم. من مثل این بودم که آیا باید الکل بخرم؟ چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ و سپس به بار رفتم. شما آن را دوست خواهید داشت. مثل سرزمین ویلی وانکا است. شکر قدیمی است. اگر کسی سعی می‌کند از الکل دوری کند، این سرزمین مادری است. آبنبات چوبی و شکلات بنوشید. این فوق‌العاده است. من از شکر هیجان‌زده هستم. بسیار خوب. بسیار خوب. به هر حال، این ایتالیایی‌ها، که سعی می‌کنم توضیح دهم، نه ساعت غذا خوردن. این دیوانه‌وار است. میز مثل این طولانی است. هر کسی که در کشور از ایتالیا است سر میز نشسته است و هیچ کس دیگری از میز بلند نمی‌شود مگر اینکه زنان ۹۰ ساله در حال رفت و آمد و سرو کردن همه اینها باشند. می‌دانید دیدن یک زن ۹۰ ساله که کنار اجاق گاز کار می‌کند چگونه است. پدربزرگ و مادربزرگ من، مادربزرگ من اینطور بود، که بسیار عجیب است چون در خانه سیاه، زمان روز شکرگزاری است، مثل این است که «تو باید برای ما آشپزی کنی. شما بزرگ شده‌اید. من هیچ کس برده نیستم. من هیچ کس برده نیستم. من هیچ کس برده نیستم.» بسیار خوب، من آشپزی می‌کنم. چون وقتی ایتالیایی هستید، تا زمانی که بمیرید آشپزی می‌کنید. من عمه‌ای دارم که حدود ۹۶ سال دارد و روی ویلچر است. خودش را به میز می‌کشد. او یک پلوپز برای بچه‌ها دارد، اما بچه‌ها گرسنه خواهند ماند. منظور شما من و خواهرم هست؟ نه، پدر شما که ۷۰ سال دارد. اگر می‌خواهید در مورد خودتان احساس خوبی داشته باشید، در یک مسابقه دویدن بوقلمون ثبت نام کنید. آیا می‌دانید اینها چیست؟ مثل یک دوی دو مایل خیریه است. آنها صبح روز شکرگزاری این کار را انجام می‌دهند. افرادی که برای این ثبت نام می‌کنند، هرگز در زندگی خود دویده‌اند، اما تصمیم می‌گیرند، می‌دانید چیست؟ روز شکرگزاری است. من قرار است کالری یک ورزشکار المپیک را مصرف کنم. چرا صبح را در بوته‌ها استفراغ نکنم؟ اینگونه است که من بازپرداخت خواهم کرد. دختر من، آه، اولین ویژه من در مورد او صحبت کردم که قرار ملاقات نمی‌گذارد. خب، او به دانشگاه رفت و وقتی همه‌گیری شروع شد به خانه آمد و یکی از دوستان دبیرستانی او به دوست پسر ارتقا یافته است. و چیزی که مرا می‌ترساند این است که من او را دوست دارم. تنها مشکلم این است که نام او را به خاطر نمی‌آورم. او سخت‌ترین نام لاتین را که تا به حال شنیده‌ام دارد. والدین او از پرو هستند. و تنها راهی که من نام این مرد جوان پرو را به خاطر می‌آورم این است که به یک توریست ژاپنی فکر کنم که به انگلیسی سلام می‌کند. هیرو. نام او این است. هیرو. ج-ا-ی-ر-و. و این تنها راهی است که من او را به خاطر می‌آورم وقتی او به درب ورودی می‌آید. توریست ژاپنی. هیرو. او رمانتیک است. او مرا می‌ترساند. او در هفته روز شکرگزاری به خانه من آمد. او با یک سبد پیک نیک و دسته‌ای گل آمد. گفتم: «سلام، رو. چه کار می‌کنی؟» او می‌گوید: «من برای او گل خریدم.» من می‌گویم: «می‌توانم آن را ببینم. حالا باید برای همسرم گل بخرم.» او را به خانه راه ندادم. خداحافظی کردم. نوشتم: «دخترم فکر کرد این نژادپرستانه بود.» او گفت: «شما به تمام ژاپن و پرو توهین کردید.» من گفتم: «من به ژاپن یا پرو توهین نکردم. من به هایرو توهین کردم.» بنابراین، من از یک خانواده بسیار متنوع سیاسی آمدم، درست است؟ مادرم جمهوری‌خواه است، پدرم دموکرات است. من خواهر و برادرانی دارم که آنارشیست‌های لیبرترین و سوسیالیست هستند. اساساً، سیاست خانواده من در مورد باورهای سیاسی همان سیاست دزدان دریایی کارائیب در مورد لهجه‌ها است. او می‌گوید: «بله، هر کاری که می‌خواهی انجام بده، تا زمانی که احمقانه باشد. هر کاری که می‌خواهی انجام بده.» مثل اگر به روز شکرگزاری در خانه من بیایی، خواهی شنید که مردم چیزهایی مانند این می‌گویند: «آخرین چیزی که در این زندگی یاد می‌گیرند این است که مالیات دزدی است.» به دنبال آن: «بهتر است به دولت رفاه باور داشته باشی. تو در یکی هستی.» من ماه گذشته در نمایشگاه شکار و ماهیگیری در فورت اسمیت، آرکانزاس شرکت کردم. و من آن را توصیه نمی‌کنم. من با ۵۰۰ نفر در تاریکی، از سر تا پا استتار شده بیرون آمدم. همه آنها استتار شده بودند. نمی‌دانستم چه کار کنم. من مثل تقریباً شما را آنجا ندیدم. هیچ چیز. من از این مردم چیزی نفهمیدم. و این یک صحنه خنک هم نبود مثل این با یک پرده خنک و چیزها. این مثل ورق فلزی بود که به دیوار پیچ شده بود و سپس سرهای گوزن و گوزن به ورق فلزی پیچ شده بود و تمام مدت به من خیره شده بودند. آنها یک بوقلمون پر شده، یک بوقلمون وحشی را در غرفه میکروفون داشتند. فقط من نباید این بوقلمون را تصدیق کنم. فقط جوک‌هایم را بگویم انگار آنجا نیست. احساس کردم آن داستان بوقلمون باید گفته شود. بنابراین، من آن شب برای آن مردان آهنگی نوشتم. فکر کردم آن را اینجا برای شما اجرا کنم. این آهنگ بوقلمون من است، و امیدوارم از آن لذت ببرید، اما من واقعاً روی آن حساب نمی‌کنم. او یک اسلحه دارد. آهنگ بعدی که می‌خواهم اجرا کنم یک بیت دیگر دارد، اما وقت نداریم. آه، >> اما اکنون می‌دانید که این فقط سلامت جسمی شما نیست. شما همچنین باید از سلامت روانی خود مراقبت کنید، درست است؟ سال گذشته، سال گذشته، آه، من درمانگرم را برای شام روز شکرگزاری دعوت کردم، می‌دانید، تا او بتواند ببیند با چه چیزی سروکار دارم. و اوه، او اکنون در درمان است. آه، من به دنبال شخص جدیدی هستم، اما سخت است چون درمان گران است، اینطور نیست؟ من به یک نفر رفتم. او می‌خواست ساعتی ۱۵۰ دلار از من بگیرد تا صحبت کنم. من گفتم: «آقا، من می‌توانم با صداهای درونم به صورت رایگان صحبت کنم.» برادرزنم ۶ فوت ۸ است. آنها این کیت‌های جامبو را دارند. من احساس می‌کنم اگر برای شام به خانه آنها بروم، من کسی خواهم بود که سر میز ماشین غذا می‌خورم. در واقع، من آنجا بودم برای روز شکرگزاری. او آن سس کرنبری خانگی را درست کرد. سس کرنبری خانگی را دوست دارید؟ مثل گوجو کرنبری. کرنبری‌های کمی چشم‌دار. بله، من آن را نمی‌خورم. من سس کرنبری نمی‌خورم مگر اینکه به شکل قوطی باشد که از آن آمده است. برش‌های صاف و یکنواخت. درست مثل آنچه زائران داشتند. بنابراین، این شغل نیاز به زیادی دارد. من زیاد در کشتی‌های کروز کار می‌کنم و یک بار پدرم وقتی، می‌دانید، او بازنشسته است. بنابراین هر از گاهی او با من در یک کشتی کروز همراه می‌شود. یک بار انجام دادم، در ماه نوامبر بود. متوجه نشدم که روز شکرگزاری است. او تصمیم گرفت با من در یک کشتی کروز همراه شود. بنابراین، روز شکرگزاری است. همه چیز ارائه زیبا، کریستال زیبا، زیبا بود. و فقط من و او بودیم. میز برای دو نفر در کنار بود. پیشخدمت آمد، کمی متکبر. نمی‌دانم از کجا آمده بود، اما همه چیز شبیه بود. بنابراین، همه چیز ارائه است. او با آن سینی آمد. او می‌گوید: پدرم می‌گوید: «هی، آن چیست؟» او می‌گوید: «این سس کرنبری است.» پدرم می‌گوید: «چی؟» او می‌گوید: «این سس کرنبری است.» پدرم می‌گوید: «گوش کن، رفیق. من نمی‌دانم آن چیز چیست، اما سس کرنبری شکل قوطی است. درست است. ما آمریکایی هستیم. ما سس قالب‌دار را دوست داریم. دایره‌هایی در کنار تا بدانیم چگونه آن را صاف ببریم. این همان چیزی است که ما دوست داریم. نمی‌توانم صبر کنم تا بچه‌هایم بیرون بروند، تجربه و کمی مدیریت پول کسب کنند. پسرم، سال گذشته دور میز روز شکرگزاری از همه می‌پرسیدیم که برای چه خوشحال هستند، برکت یافته‌اند، سپاسگزارند، افتخار می‌کنند. دست‌های او اولین کسی بود که بلند شد. کاملاً هیجان‌زده. ۱۶۰ دلار پس‌انداز کردم. مثل شیرین، مرد. چه چیزی می‌خواهی بخری؟ یک لاستیک. یک صندوق پوشش مالی راه بینداز. چگونه این مقدار پول را اهرم می‌کنی؟ او می‌گوید: «من خالکوبی خواهم کرد.» بسیار خوب. چه چیزی می‌خواهی بگیری؟ من یک بند شجاعت خواهم گرفت. آن دیگر چیست؟ این یکی از آن طرح‌های سیم خاردار قبیله‌ای دور بازو است که روی بازوهای ۱۴ اینچی پسر مو قرمز من عالی به نظر می‌رسد. مثل شیرین. در کدام قبیله هستی، اد شیران؟ چه کار می‌کنی؟ من می‌گویم، شجاعت، برند. چی؟ آن چیست؟ او می‌گوید: نشان دهنده شجاعت است. من این را از عنوان فهمیدم. اما شما هیچ کاری در زندگی خود انجام نداده‌اید که نشان دهنده شجاعت باشد. شجاعت با بیرون آمدن از خانه شروع می‌شود. چرا یک خالکوبی چراغ شب نمی‌گیری؟ با نماد چینی برای خالی کردن ماشین ظرفشویی. دوست داری تمیز در یک طرف و کثیف در طرف دیگر. مثل بارگیری، تخلیه، بارگیری، تخلیه. همه چیز اکنون در تلفن شما است. همه چیز در تلفن شما است. هر چیزی که نیاز دارید، چراغ قوه، GPS. شما می‌توانید فرزند خود را با GPS پیدا کنید فقط با تعیین محل او. شما آن برنامه پیدا کردن تلفن یا ۳۶۰ یا هر چیز دیگری را دارید. می‌دانید GPS وقتی من بزرگ می‌شدم چه بود؟ سیم تلفن. اینگونه والدینم مرا پیدا می‌کردند. کجایی؟ کجایی؟ آن زمان GPS بود. سپس فریاد می‌زدی. مادربزرگ ۴ مایل آنجا رانندگی کرد. تلفن تمام روز این کار را می‌کرد. او مرا گفت. خب، چطور یک خط نوجوان برای من بگیری و این اتفاق نمی‌افتاد. و او برای چه آمد؟ او آمد تا به ما بگوید روز شکرگزاری پنجشنبه است. فکر می‌کنم از زمانی که زائران اینجا بودند همینطور بوده است. مامان، >> من فکر می‌کنم این شایان ستایش است که بسیاری از آمریکایی‌ها در مورد کانادا نمی‌دانند. آیا می‌دانستید که ما روز شکرگزاری را در روز متفاوتی جشن می‌گیریم؟ >> آیا این را می‌دانستید؟ من با زنی در ایالات متحده صحبت می‌کردم که وقتی به او گفتم وحشت کرد. او گفت: «بیرون برو. آیا کریسمس را هم در روز متفاوتی جشن می‌گیرید؟» من شوخی نمی‌کنم. گفتم: «بله، بله، ما این کار را می‌کنیم.» در کانادا. G یک جوزا است. او یک دوقلو دارد چون او یک است. درست است. مهم نیست. بیایید ادامه دهیم. او به من گفت که ترفند رژیم غذایی او ساده بود. حالا، خانم‌ها مثل این هستند: «هیچ رژیم ساده‌ای وجود ندارد. تنها کاری که باید انجام دهید این است که برچسب‌ها را بخوانید و هیچ چیز را در بدن خود قرار ندهید که نتوانید تلفظ کنید.» اینها قوانین من بود. فقط برچسب‌ها را بخوانید. اگر نمی‌توانید آن را تلفظ کنید، بد است. آن را نخورید. بنابراین، من به خانه رفتم و یک کیسه شکر و یک تکه کره خوردم. من داخل شکمم کوکی درست کردم. آن دستور پخت را می‌داند. این نوعی است. بدن من یک سرزمین عجایب است، درست است؟ بدن یک سرزمین عجایب است. هفته گذشته او به من گفت که گزارش غذای من اشتباه است. من نمی‌دانستم گزارش غذا چیست. خب، فکر کردم این همان چیزی است که بعد از خوردن اتفاق می‌افتد. من انجام دادم. من انجام ندادم. او به من گفت که زیتون زیادی روی سالادم گذاشتم. شما می‌خواهید یک خانم چاق بزرگ را عصبانی کنید، به او بگویید هفته گذشته سبزیجات زیادی خورده است. سبزیجات زیاد. این حتی منصفانه نیست. و زیتون چگونه می‌تواند برای شما بد باشد؟ فکر کردم اگر یک قوطی از چیزی را باز کنید و نتوانید آن را دوباره ببندید، این یک وعده است. به خصوص اگر به شما بگوید چند تا از آنها می‌توانید بخورید. همه آنها را می‌گوید. زیاد. اوه، سه است. شما مثل من شوکه شده‌اید. سه زیتون کوچک یک وعده است. و من مثل بانوی، این حتی برای هر انگشت در روز شکرگزاری کافی نیست. شما این کار را می‌کنید؟ آیا کلاهک‌های شیپوری را روی زیتون‌ها می‌گذارید؟ مثل جادوگرهای کوچک از آنها درست می‌کنید؟ مثل این یکی شما هستید، مامان. و اینگونه است که سر میز بچه‌ها در روز شکرگزاری می‌نشینید، مردم. می‌توانید با تمام هزاره‌ها بنشینید. همچنین می‌خواهم به عنوان فصل نزدیک می‌شویم، به موضوع تزئینات کریسمس بپردازم. چه زمانی مناسب است که تزئینات را برپا کنیم؟ من درک می‌کنم که همه باید کریسمس را در قلب خود در تمام طول سال داشته باشند. من از آن قدردانی می‌کنم. اما من می‌گویم اگر تزئینات کریسمس خود را قبل از روز شکرگزاری برپا کنید، به خانواده خود بی‌احترامی می‌کنید. درست است. >> حالا، برخی از شما هستند که آنها را تمام سال رها می‌کنید. و بدیهی است که نام خانواده شما اصلاً برای شما مهم نیست. بنابراین فقط خودتان را انجام دهید. >> من ورزش را دوست دارم، مرد. اما صادقانه بگویم، گاهی اوقات فکر می‌کنم در این کشور مردم فوتبال را کمی جدی می‌گیرند، درست است؟ >> آنها طرفداران غیر ورزشی من هستند. بله. برو کوگرها. منظورم از آن نوع بود. به هر حال، شوخی می‌کنم. گاهی اوقات فکر می‌کنم مردم فوتبال را کمی جدی می‌گیرند. مثل چند سال پیش، من بازی پلی آف کالج فوتبال را تماشا می‌کردم و آلاباما بازی می‌کرد و آنها باختند. و بعد از بازی، آنها سکوها را نشان دادند، دانشجویان کالج از آلاباما را که گریه می‌کردند نشان دادند. من مثل آه، این حال بهم زن است. شما به خاطر باختن یک بازی فوتبال گریه می‌کنید. تنها دلیلی که باید گریه کنید این است که اهل آلاباما هستید. برد یا باخت، باید به توسکالوسا برگردید. چای شیرین زیادی برای خفه کردن آن اشک‌ها لازم نیست. بیا. من ورزش را دوست دارم. من از مفسران آزار می‌بینم چون فکر می‌کنم آنها همیشه از همان خطوط، همان کلیشه‌ها استفاده می‌کنند، درست است؟ مثل در فوتبال وقتی یک بازیکن تاچ داون می‌زند، رقص جشن را انجام می‌دهد، اغلب می‌شنوید که مفسران می‌گویند: «اوه خدای من، این یک نمایش بی‌کلاس بود. این بی‌کلاس بود.» من مثل واقعاً؟ این یک بازی است که مردم همدیگر را ناک اوت می‌کنند و گردنشان را می‌شکنند. شما در مورد کلاس صحبت می‌کنید. آه، این اپرا یا مسابقه زیبایی نیست. من می‌دانم اگر فوتبال بازی می‌کردم، تاچ داون می‌زدم و هنوز زنده بودم. می‌خواستم برقصم. چه خبر. هی. تاچ داون. متشکرم. همان دختر. به هر حال، این است