Transcription
آنچه قرار است ببینید، داستان بچگانه نیست. این داستانی از قدرت و خیانت است که در آن وفاداری با باد تغییر میکند. در این دنیا، حتی کسانی که شما را جذب میکنند میتوانند شما را نابود کنند. مادوگ، یک ژنرال پری، والدین ما را برای ادعای وارث خود، خواهر ناتنی ما ویوین، به قتل رساند. یتیم شده به خاطر او، خواهر دوقلوی من تارین و من از دنیای فانی ربوده شدیم تا در الفهام بزرگ شویم. از آن روز، ما در قلمرویی زندگی کردهایم که در آن هر لبخند از تیغ تیزتر است و قدرت همیشه با خون خریداری میشود. و اگر امروز کلاس را پیچاندیم چه؟ صرف این واقعیت که شما آن را پیشنهاد دادید باعث میشود بخواهم بروم. نمیدانم چه فکری میکنی، اما خودت را جمع و جور کن. میدانم که از مسابقات ناامید شدهای، اما این دلیل خوبی نیست. مهم نیست. شاید مادوگ نظرش را تغییر دهد، و حداقل مجبور نخواهی بود کاردان را به چالش بکشی. میدانی چرا او اجازه نمیدهد در مسابقات شرکت کنم؟ چون فکر میکند ضعیف هستم. جود، فکر میکردم کافی است خوب باشم و از قوانین اطاعت کنم، اما دیگر بس است. میخواهم الان کارها را متفاوت انجام دهم. فقط احمقها از ترسهایشان بیخبرند. بیا با من کلاس را بپیچان. یک مشکل وجود دارد. مگر تو از آنجا نیامدهای، ای فانی معمولی؟ و آنجا جایی است که باز خواهی گشت. یک گاز بزرگ بزن. سعی کن مرا مجبور کنی این کار را بکنم و ببین. میدانم که میتوانم این کار را بکنم. بیا دیگر. تو دیوانهای. چرا آنها را تحریک کردی؟ اگر کسی جرأت نکند در مقابل آنها بایستد، دلیلی دارد. من حتی دلایل زیادی میدانم. این تو نیستی. طبیعت تو این نیست که آنها را تحریک کنی. پنهان ماندن فایدهای ندارد. چون او همیشه از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرده است، فکر میکند میتواند از هر چیزی فرار کند. خب که چی؟ میخواهی به آنها ادب یاد بدهی؟ نترس. به زودی تمام میشود. باید جلوی آنها را بگیری. باید به او کمک کنی. به من اعتماد کن. اگر قبل از اینکه پریهای دریایی تو را پیدا کنند بیرون نروی، تو را زیر آب نگه میدارند تا تو را بخورند. فکر میکنی این خندهدار است؟ داری تفریح میکنی. به شدت. بیا دیگر، این فقط یک بازی است. اما گاهی اوقات ما اسباببازیهایمان را آنقدر دوست داریم که میشکنند. انگار که ما خودمان تو را غرق میکنیم. فکر کردم داری غرق میشوی. اشکالی ندارد، جود. مدرسه را رها کن. تو هرگز نباید در کلاس ما بودی. مسابقات را فراموش کن. اگر این کار را بکنی، من تو را نجات خواهم داد. تنها کاری که باید بکنی این است که تسلیم شوی. آسان است. شاید بهتر باشد بگویی چه احساسی دارم. آیا تارین را هم نجات خواهی داد؟ پس به خاطر او کاری را که میگویم انجام خواهی داد. به نظرت نجیبانه میآید، نه؟ جالب است. تارین، من یک پیشنهاد سخاوتمندانه برای تو دارم. بیا به ساحل و مرا روی هر دو گونه ببوس. بعد از آن، تا زمانی که از خواهرت دفاع نکنی، نه با کلام و نه با عمل، مجبور نخواهی بود عواقب تحریکات او را تحمل کنی. بیا دیگر، این یک معامله منصفانه نیست؟ به ساحل برگرد، بگذار او غرق شود، و تو از شر ما خلاص خواهی شد. نگران من نباش. برو. خواهرت تو را رها کرد. میبینی با چند کلمه چه میتوان کرد. اگر تو را جادو کنیم که چهار دست و پا راه بروی و مثل سگ پارس کنی چه؟ تو موجود کوچکی شکننده هستی، تسلیم شو. هرگز! هرگز، مثل ابدیت است. آنقدر وسیع که فانیان نتوانند درک کنند. آب استخوانهایم را منجمد کرد. اما سرما سختترین چیز برای تحمل نبود. خندههای آنها، نگاههایشان، آن اطمینان که بیارزش بودم. در راه خانه به آن فکر کن وقتی شرمنده و خیس از سرما هستی. به پاسخت فکر کن چون ما قادر به کارهای بسیار بدتری هستیم. کاردان فکر میکند میتواند همه چیز را کنترل کند، حتی افکار من، انتخابهای من، ترسهای من. اما او اشتباه میکند. تارین برای نجات خودش تسلیم شد، اما من هرگز او را سرزنش نکردم. او زندگی را انتخاب کرد، من نفرت را انتخاب کردم. آن روز فهمیدم که بقا دیگر کافی نخواهد بود، و قسم خوردم که آنها را مجبور کنم از اینکه اجازه دادند زنده بمانم پشیمان شوند. چه میخواهی از من بپرسی؟ با کاردان آشتی کنم؟ ممنونم. او تمام قدرت را دارد؛ هیچ کس نمیتواند در برابر او پیروز شود. مهم نیست چقدر باهوش، بیرحم، یا حتی شجاع باشی. به او بگو که پیروز شده، که باختی - اینها فقط کلماتی برای ما هستند. لازم نیست باور کنی. از مسابقات کنارهگیری کن. با او نجنگ. من از مسابقات کنارهگیری نخواهم کرد. حتی اگر فقط بدبختی برایت به ارمغان بیاورد. روز مسابقات در شرف آغاز است. با دختران جوانتر شروع خواهد شد. من شما را ترک میکنم. از اینجا برو. حالا خیلی مطیع شدهای. آیا خواهرت تو را سرزنش کرد؟ او بسیار مشتاق دریافت تأیید ماست. گمان میکنم اگر از او بخواهم، همینجا با من در چمنها غلت میزند تا لباس سفیدش سبز شود. هرچند من اولین کسی نخواهم بود که لباسش را سبز میکنم. آیا معنی کلمه فانی را میفهمی؟ یعنی متولد شده برای مردن، و این همان چیزی است که تو را تعریف میکند، مرگ. با این حال، تو اینجا هستی، مصمم به نافرمانی از من، حتی اگر از درون در حال پوسیدن باشی. او به او آسیب خواهد رساند. هیچ کاری نمیتوانی انجام دهی. کاردان شاهزاده الفهام است. اما جود، خواهیم دید که او چیست. فکر میکنی میتوانی یک شاهزاده را شکست دهی؟ نه. پس، تو کاملاً از غریزه بقا تهی نیستی. خوب. حالا، از من بخواه مرا ببخشی. چرا اینطور به جود نگاه میکنی؟ نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم. دردسر مرا جذب میکند. روی زانوهایت، از من بخواه. آن را زیبا بساز، شایسته من. مرا وادار کن از تو بخواهم. بیش از یک بار مرا تحقیر کردهای. تنها امید باقیماندهات این است که در مقابل همه به پاهایم بیفتی و طلب بخشش کنی. این کار را بکن، وگرنه آنقدر به تو آسیب میزنم تا چیزی در تو باقی نماند. گفتم روی زانوهایت. روی زانوهایت! فقط چون میتوانی مرا تحقیر کنی، فکر میکنی میتوانی مرا به اراده خودت خم کنی؟ خب، من فکر میکنم احمقی. موافقت کردم که فروتنانه رفتار کنم تا غرور تو را ارضا کنم، اما این تمام شد. تو مدام به من میگویی که من فقط یک فانی معمولی هستم. اجازه بده به تو یادآوری کنم که تو به عنوان یک شاهزاده چیزهای زیادی برای از دست دادن داری، برخلاف من که هیچم. شاید پیروز شوی، شاید مرا به رنج بکشانی، شاید مرا جادو کنی، اما من تماشا خواهم کرد. من اطمینان حاصل خواهم کرد که با من سقوط کنی. قسم میخورم. شاهزاده میخواهد تو را ببیند. کجا؟ در اتاق مطالعه پدرت. داشتم او را برایش میآوردم... جود، انتظار نداشتم اینقدر عجله داشته باشی. ام، بفرمایید، لرد داین، چیز دیگری لازم دارید؟ نه، ممنونم. من دقیقاً همان چیزی را که برای پذیرایی لازم دارم، دارم. اما چیزی که نیاز دارم، یک گفتگو است. میتوانی توضیح دهی چرا اینقدر عصبانی آمدی؟ انتظار داشتی چه کسی را ببینی؟ نه، هیچ کس. فکر کردم شاید یکی از برادرانم تو را اذیت کرده باشد. اصلاً اینطور نیست. چشمگیر است. میدانستم انسانها میتوانند دروغ بگویند، اما دیدن تو در عمل باورنکردنی است. ادامه بده. نام من جود دوارت است. من در ۱۳ نوامبر ۲۰۰۱ متولد شدم. رنگ مورد علاقه من سبز است. من مه، تصنیفهای غمگین و انگور روکش شده با شکلات را دوست دارم. من نمیتوانم شنا کنم. حالا به من بگو، کی دروغ گفتم؟ آیا اصلاً دروغ گفتم؟ چون چیز بزرگی در مورد دروغ این است که نمیدانی دروغ است. حالا، اگر بتوانی به من توضیح دهی که پدرت چگونه از استعداد تو استفاده میکند، او این کار را نمیکند. چه حیف! جود دوارت، اگر واقعاً این نام توست. رویایت را به من بگو. به من بگو چه میخواهی. من قدرت میخواهم. تا شوالیه تو باشم. خب، این مرا متعجب و خشنود میکند. دیگر چه؟ من میخواهم در برابر جادوها مقاومت کنم. اما تو در حال حاضر بینایی واقعی را که در کودکی به تو داده شده داری؟ تو از آداب و رسوم و جادوهای ما آگاهی داری. با نمک زدن به غذایت، طلسمهای چسبیده به آن را از بین خواهی برد. با برگرداندن جورابهایت به داخل، گم نخواهی شد، و با پر کردن جیبهایت با توتهای کوهی، تحت تأثیر قرار نخواهی گرفت. و وقتی جیبهایم را خالی کنند، وقتی جورابهایم را پاره کنند، و وقتی نمکم را تخلیه کنند چه اتفاقی میافتد؟ نزدیکتر بیا. بیا، نزدیکتر بیا. اگر قرار است به من خدمت کنی، باید به من اعتماد کنی. منظورم این نبود که گستاخ به نظر برسم. کاردان یک بچه لوس است. همه در دربار این را میدانند. او شایسته تبار خود نیست، مینوشد و بر سر چیزهای بیاهمیت دعوا میکند. انکار آن بیفایده است. ما خیلی متفاوتیم. حتی اگر برادر باشیم، هرگز به خاطر خود بیرحم نخواهم بود. اگر بدانی چگونه به من خدمت کنی، پاداش خواهی گرفت. اما من نمیخواهم تو را شوالیه کنم. در این صورت، چه میخواهی؟ قول دادی که با شمشیرت از من دفاع کنی، درست است؟ موافقم. اما من به کسی نیاز دارم که بداند چگونه دروغ بگوید، کسی با جاهطلبی. جاسوس من شو. به دربار سایههای من بپیوند. من میتوانم تو را قدرتمندتر از آنچه در وحشیانهترین رویاهایت تصور میکنی، بسازم. میدانم که زندگی در میان ما برای انسانها آسان نیست. من میتوانم کارها را برای تو آسانتر کنم. البته. اینگونه است که تو فانیان را میبینی. یک خبرچین، یک دروغگو، یک دزد. این آیندهای نیست که تصور میکردی. هیچ زره درخشان، هیچ اسبی برای سوار شدن به میدان نبرد. اما به تو قول میدهم که وقتی من پادشاه بزرگی باشم، اگر به خوبی به من خدمت کرده باشی، میتوانی هر طور که دوست داری عمل کنی، و من یک طلسم بر تو خواهم گذاشت تا از تو در برابر تمام جادوها محافظت کند. یک طلسم؟ بله، یک پیوند جادویی است. تو را از سموم ما، میوههای ما محافظت نمیکند، اما به آن فکر کن. من میتوانم به تو قدرت مسحور کردن همه کسانی را که با تحقیر به تو نگاه میکنند، بدهم. من نمیخواهم کنترل شوم. منظورم کنترل شدن توسط قدرتها، توسط جادوهاست. اگر این خواسته مرا برآورده کنی، بقیه را قبول خواهم کرد. پس موافقی. جود دوارت، دختر خاک، از امروز به بعد، هیچ جادوی پری ذهن تو را ابری نخواهد کرد. هیچ طلسمی تو را برخلاف ارادهات وادار به عمل نخواهد کرد. هیچ کدام. به جز آنهایی که توسط کسی که این طلسم را بر تو نهاده، اجرا شدهاند. از این به بعد، هیچ کس نمیتواند اراده تو را کنترل کند جز من. و من تو را از فاش کردن اینکه در خدمت من هستی به هر کسی منع میکنم. من به هر نحوی آن را منع میکنم. تو از جاسوسان من یا مخفیگاههای من صحبت نخواهی کرد. تا زمانی که زنده هستم، از دستورات من اطاعت خواهی کرد. قسم میخورم به شاهزاده داین خدمت کنم. منتظر دستورات شما هستم. تولید و کارگردانی اینس کاتلا اقتباس برای صفحه نمایش توسط اینس کاتلا با همکاری رابین گاریدو، لیلو کولمن، السا فور تهیه کننده اجرایی سباستین مایگنوت در نقش جود دوارت لیلو کولمن در نقش کاردان گرینبیارد کی کاراسنا تارین دوارت الیا فروژه لاک رابین گاریدو نیکاسیا دایان چیکالوف والرین هوگو کرواکس داین الکس تودژ مدیر فیلمبرداری فین دووال گافر آنتوان پرز صدابردار اسکار کنکاو موسیقی اصلی تیلور اش تدوینگر نینو برنارد-برت کالریست الوآن دوران سرپرست جلوههای بصری انزو مارچاند سرپرست لباس وندی گوتیه سرپرست گریم کامی برووگمن سرپرست موی مایلی فریتیس طراح تولید مانون لیمتر آهنگ تم آهنگهای کتابی جمعی برای "Flint & Tinder"، اثر جورجیا، جیو ناواس، تیلور اش، صدابردار؛ والنتین لاوولوت، کارگردان؛ الیزه له بیهان، بازیگر؛ سدریک فلورس-استیونین، مشاور فنی و هنری؛ میکائیل داساس، هماهنگ کننده مبارزه.