Transcription
(تشویق حضار) - بله، پروو چه خبر؟ اوضاع چطور است؟ (تشویق حضار) ممنونم مرد. خیلی هیجانزدهام که اینجا هستم. (خنده حضار) واقعاً هیجانزدهام. واقعاً، هیجانزدهام چون تعداد مبتلایان به کووید دوباره در حال افزایش بود. من نگران آن بودم. فکر میکردم مجبور شویم دوباره قرنطینه شویم. من نمیتوانم این کار را دوباره انجام دهم، نه دیگر. من متاهل هستم و دو فرزند دارم. (خنده حضار) نمیدانم یادتان هست یا نه. یادتان هست در ابتدای همهگیری چقدر مثبتنگر بودیم؟ انگار خدا میخواست بگوید که باید در کنار کسانی باشیم که دوستشان داریم. (خنده حضار) من دو ساعت این حس را داشتم و بعد گفتم، باید از اینجا بروم. ریسک ابتلا به کووید را میپذیرم. (خنده حضار) خیلی زیاد است، مرد. مجبور شدم بچهها را در خانه آموزش دهم. کسی مجبور شد این کار را بکند؟ من گفتم، مرد، نمرات من در مدرسه را دیدید؟ من صلاحیت این کار را ندارم. (خنده حضار) مجبور شدم بچهها را در خانه آموزش دهم و از این کار خوشم نیامد، چون در آن زمان، بچههای من به مدرسه خصوصی میرفتند، بنابراین مجبور بودم برای آموزش در خانه به مدرسه پول بدهم، (خنده حضار) که کمی برایم گیجکننده بود. چون من قبلاً هیچ وقت با یک قاچاقچی انسان طرف نبودم، بنابراین گفتم، هی، من واقعاً این را دوست ندارم. (خنده حضار) دوران سختی بود، مرد، گذراندن دوران کووید. درود به همه، هر زوجی که دوران کووید را پشت سر گذاشتند. دوران سختی بود. اهمیتی نمیدهم چقدر با هم بودهاید، چقدر آن شخص را دوست دارید. در مقطعی در طول دوران کووید، از او متنفر بودید. (خنده حضار) میدانستم همسرم از من متنفر است. میدانستم. میدانستم. میدانید کی فهمیدم؟ وقتی به من گفت که بیش از حد نفس میکشم. من حتی نمیدانستم چنین چیزی وجود دارد. (خنده حضار) انگار، چطور بیش از حد نفس میکشی؟ (خنده حضار) ما داشتیم فیلم تماشا میکردیم. او آنجا نشسته بود و با نگاهی زشت به من خیره شده بود. (خنده حضار) من گفتم، چی؟ او گفت، "چرا اینقدر نفس میکشی؟" (خنده حضار) من گفتم، دارم سعی میکنم نمیرم. شما چه کار میکنید؟ (خنده حضار) من دیوانهوار تلویزیون تماشا کردهام، مرد. خیلی چیزها در تلویزیون بود. یک چیز را دیدم. فکر کنم در اخبار بود. این مرد به پیوند کلیه نیاز داشت و نتوانست تطابق پیدا کند. او در لیست اهداکنندگان بود. هیچکس در لیست اهداکنندگان تطابق نداشت. خانوادهاش تطابق نداشتند، هیچکدام از دوستانش. سرانجام، در آخرین لحظه، متوجه شد که همسرش تطابق کامل دارد. او به او کلیه داد و حالش عالی است. من و همسرم آن را دیدیم و گفتیم، وای، این دیوانهکننده است، درست است؟ سپس همسرم گفت، "امیدوارم هیچوقت "چیزی شبیه به این برای تو اتفاق نیفتد." (خنده حضار) میدانم به چه فکر میکنید. او خوب بود. (خنده حضار) او گفت، "امیدوارم هیچوقت "چیزی شبیه به این برای تو اتفاق نیفتد،" او گفت. "اما اگر اتفاق افتاد، دعا میکنم که من "کسی باشم که به تو کلیه بدهد." میدانم، درست است؟ من گفتم، این خیلی شیرین است، اما ترجیح میدهم بمیرم. (خنده حضار) عقلت را از دست دادهای؟ فکر میکنی میخواهم همسرم به من کلیه بدهد؟ رفقا، این بدترین کابوس ماست، که همسرت این را سرت منت بگذارد. (خنده حضار) فکر میکنی الان باید حرفهایش را بشنوی؟ بگذار به تو کلیه بدهد. او منتظر اتفاقات خواهد بود. به محض اینکه وارد خانه میشود، "میدانم او ظرفها را نشسته است. "از او خواستم این کار را بکند. "تو هیچچیز را که من انجام میدهم قدر نمیدانی. "تو مرا قدر نمیدانی. "من به تو کلیه دادم. "تو قدر آن را نمیدانی. "میدانی چیست؟ "بفرما، کلیهام را پس بده." مرد، من نمیتوانم این کلیه را بیرون بیاورم. (خنده حضار) رفقا، ما سعی میکنیم قوی باشیم. دختر، این کلیه را پس بگیر. من حتی به آن احتیاج ندارم. من حتی به آن احتیاج ندارم. نه، من به هیچ کلیهای احتیاج ندارم. نه، برو از اینجا. من بدون کلیه خوبم. نه، من نمیمیرم. من خوبم. من فقط کمی خوابآلود هستم. من فقط برای مدتی اینجا استراحت میکنم. نه، من خوبم. نه، برو بیرون. خودم کلیهام را میگیرم. در واقع، من به کلیه احتیاج ندارم. نه، من خوابآلود هستم. من فقط برای مدتی اینجا استراحت میکنم. من خوبم. هی، لطفا با اورژانس تماس بگیر. (خنده حضار) صادقانه بگویم، احساس میکنم اگر روی زمین بیفتم، سزاوار واکنش بیشتری بودم. (تشویق حضار) اشکالی ندارد. اشکالی ندارد. خیلی دیر شده است. (خنده حضار) اجباری به نظر میرسد. (خنده حضار) دوران سختی بود، مرد. ما خیلی چیزها در تلویزیون تماشا میکردیم. یکی از برنامههای مورد علاقهام که شروع به تماشای پشت سر هم کردیم، بازی تاج و تخت بود. حالا، همسرم هرگز بازی تاج و تخت را ندیده بود، بنابراین من گفتم، این عالی است. میتوانیم با هم تماشا کنیم. بنابراین ما آن را تماشا میکردیم و او چیزی گفت که باعث شد رابطه ما را زیر سوال ببرم. اگر آن را ندیدهاید، قسمتی وجود دارد که در آن زنی سه تخم اژدها دارد، سه تخم اژدها، و او وارد آتش میشود. صبح روز بعد، آتش خاموش شده است، او نسوخته است. سه تخم اژدها جوجهکشی کردهاند. سه اژدها در حال پرسه زدن هستند. همسرم، که مادر فرزندان من نیز هست، با چهرهای جدی به من نگاه کرد و گفت، "مرد، این ساختگی است." (خنده حضار) من گفتم، واقعاً؟ چه چیزی باعث شد متوجه شوی؟ (خنده حضار) او هم جدی بود. او گفت، "چطور او میتواند وارد آتش شود "و نسوزد؟" من میگویم، صبر کن. این قسمتی بود که تو را اذیت کرد؟ اژدهایان در حال پرسه زدن را ندیدی؟ بنابراین باید توجه کنی. ما بچه داریم. نمیدانم. (خنده حضار) این عالی است، مرد. خیلی خوشحالم که همه بیرون میآیند. این همان چیزی است که ما الان به آن نیاز داریم، دور هم جمع شویم، خوش بگذرانیم. اگر تلویزیون تماشا کردید، اخبار آن را قطع کرد. حرفهایشان را باور نکنید. آنها سعی میکنند ما را خیلی از هم جدا احساس کنند. ما آنقدر از هم جدا نیستیم. ما همین الان اینجا نشستهایم و خوش میگذرانیم، میخندیم. اگر بتوانیم با هم بخندیم، میتوانیم با هم زندگی کنیم. (تشویق حضار) چون رسانهها اینگونه هستند. رسانهها اینگونه هستند. آنها سعی میکنند شما را به چیزهایی باور کنند که نباید باور کنید. آنها سعی میکنند شما را باور کنند که باید از کسی مثل من بترسید اگر من را شب به سمت شما میبینید. (خنده حضار) جدی، یک مرد سیاهپوست ۶ فوتی ۵ اینچی، شما باید بترسید چون ممکن است شما را بدزدم. حقیقت این است که من از عنکبوتها میترسم. بنابراین نمیتوانم یک خلافکار با عنکبوتهراسی باشم. نمیدانم. (خنده حضار) اگر من یک اسلحه داشته باشم و تو یک عنکبوت دراز پا داشته باشی، تو برنده میشوی. (خنده حضار) من از عنکبوتها میترسم. من از عنکبوتها و از ارتفاع میترسم. این مردم را شوکه میکند. میدانم. میبینم چطور به من نگاه میکنید، چون قد بلند هستم. (خنده حضار) نمیدانم آن چیست. مردم فکر میکنند وقتی قد بلند هستید، نباید از هیچ چیز بترسید. من از ارتفاع میترسم. مردم به من میآیند، اوه مرد، تو از ارتفاع میترسی؟ چطور میتوانی از ارتفاع بترسی؟ تو خیلی قد بلندی. خب، چون جاذبه اهمیتی نمیدهد. نمیدانم. بله، این مضحک است. بله، اگر از ساختمانی آویزان باشم، کسی میتواند بگوید، اوه نه، آن مرد در شرف افتادن است. کمک بگیرید. صبر کن، صبر کن، صبر کن، نگه دار. اوه، او ۶ فوتی ۵ اینچ است. او خوب است. او خوب خواهد بود. اینطور کار نمیکند. (خنده حضار) اما میفهمم. میفهمم. شما انتظاراتی از افراد قد بلند دارید، چون اگر تلویزیون تماشا کنید و کسی را ۶ فوتی ۵ اینچ ببینید، معمولاً او را در حال پرتاب توپ به سمت مردم میبینید. (خنده حضار) اما اگر ۶ فوتی ۵ اینچ هستید و در NBA نیستید، مهم نیست که چه شغلی دارید. مردم فقط به شما طوری نگاه میکنند که انگار موفق نشدهاید. (خنده حضار) شما جراح مغز هستید؟ این خوب است. پس بسکتبال کارساز نبود؟ اینطور به آن شغل افتادی؟ (خنده حضار) مردم انتظاراتی دارند، مرد. یک انتظاری که من متوجه شدم، مردم فکر میکنند افراد قد بلند قوی هستند. من نمیدانم شما این را از کجا گرفتهاید. (خنده حضار) من یک روز در Costco هستم، در یک راهرو، درست است؟ یک خانم به من نزدیک شد. او گفت، "هی، ببخشید میتوانی "آن جعبه را از قفسه بالا به من بدهی؟" بنابراین من نگاه میکنم. من میگویم، آیا درباره این تهویه مطبوع صحبت میکنی؟ من فقط قد بلند هستم. من لیفتراک نیستم. (خنده حضار) خوبیاش این است که شنیدهام زنان مردان قد بلند را دوست دارند. آیا این درست است، خانمها؟ میدانید منظورم چیست؟ (تشویق حضار) این خوب است. یک چیزی به شما میگویم، رفقا. من فقط سعی میکنم کمک کنم. هرگز با زنی که از شما قد بلندتر است درگیر نشوید. (خنده حضار) کارساز نخواهد بود. مدتی کارساز خواهد بود، ابتدا وقتی بیرون هستید و خوش میگذرانید. اما به محض اینکه او را عصبانی کنید، حقیقت آشکار خواهد شد و او به شما خواهد گفت چه احساسی دارد. و میدانید چیست؟ او باید این کار را بکند چون درست به نظر نمیرسد. (خنده حضار) چطور میتوانی با زنی باشی که از تو قد بلندتر است؟ اگر بحثتان شد و او جلوی صورتت آمد چه کار میکنی؟ (خنده حضار) دختر، اگر یک بار دیگر به سر من ضربه بزنی، من-- (خنده حضار) فقط درست به نظر نمیرسد. گوش کنید، اگر اینجا مردان قد کوتاه وجود دارند، من-- گوش کنید. (خنده حضار) بعد از نمایش به سراغ من نیایید. "هی، آن چه بود؟" نه، گوش کنید، قوانین، آنها برای من هم اعمال میشوند. من نمیتوانم با زنی که با من صحبت میکند درگیر شوم. (خنده حضار) من ۶ فوتی ۵ اینچ هستم. اگر او از من قد بلندتر باشد، سوالاتی دارم. (خنده حضار) میتوانی آن جعبه را از قفسه بالا به من بدهی؟ (خنده حضار) همه انتظاراتی دارند، مرد. بچههای من، آنها انتظاراتی دارند. همانطور که گفتم، من دو فرزند دارم. یک پسر ۱۱ ساله و یک دختر ۸ ساله دارم. (تشویق حضار) او را نمیشناسید. (خنده حضار) نه، آنها عالی هستند، مرد. پسرم، ۱۱ ساله، او تقریباً نوجوان است، بنابراین من با آن سر و کار دارم و سعی میکنم مردی را تربیت کنم. بنابراین من سعی میکنم الگوی خوبی برای پسرم باشم، مانند پدرم. پدر من یک پدر قدیمی بود. آدمهای قدیمی از هیچ چیز نمیترسند. من میتوانستم با هر چیزی گریهکنان وارد خانه شوم. پدرم اهمیتی نمیداد. یک روز یادم میآید، بیرون بودم و چمن میزدم، و چند نفر آن طرف خیابان در حال بحث بودند. و در وسط بحث، یکی از مردها اسلحه بیرون کشید و شروع به شلیک به مرد دیگر کرد. بنابراین من یک بچه بودم. ترسیدم. گریهکنان به خانه دویدم، همانطور که امروز هم انجام میدهم. بنابراین به پدرم دویدم. پدر، مردی بیرون از خانه به مردم شلیک میکند. پدرم بیرون رفت. "اوه پسر، آنها به تو شلیک نمیکنند. "برو چمنزنی را تمام کن." (خنده حضار) نمیدانم، پدر. احتمالاً باید استراحت کنم یا چیزی. به نظر زمان خوبی برای این کار میرسد. (خنده حضار) دخترم، اما؟ او شاهزاده خانم کوچک من است، مرد. هشت ساله است، خیلی سریع گذشت. هنوز یادم میآید که همسرم به من گفت که او باردار است. من با همسرم خیلی عصبی بودم چون او گفت که میخواهد این بچه را به طور طبیعی به دنیا بیاورد. و من نمیدانم شما خانمها چیزی درباره زایمان طبیعی میدانید یا نه، اما زایمان طبیعی به این معنی است که او هیچ دارویی، هیچ اپیدورالی نمیخواست. من گفتم، اوه، احتمالاً دردناک خواهد بود. (خنده حضار) و میدانم شما خانمها به من نگاه میکنید و میگویید، مایک، تو یک مرد هستی. چطور درد زایمان را میدانی؟ و این منصفانه است اما اجازه دهید این را بگویم. من پنیر زیادی خوردهام و به دستشویی رفتهام، (خنده حضار) و این باعث شد گریه کنم. همسرم به دستشویی دوید. او گفت، "چه اتفاقی برایت افتاده؟" من گفتم، فکر میکنم در حال زایمان هستم. تو باید آب و حوله بیاوری. (خنده حضار) اتفاقی در حال رخ دادن است. دخترم، مرد. هر دو فرزندم خیلی باهوش هستند، مرد، واقعاً باهوش. آنها در مدرسه هستند و این من را عصبی میکند، صادقانه بگویم، چون من از مدرسه متنفرم. چون در مدرسه زیاد اذیت میشدم و نمیخواهم بچههایم مجبور باشند با آن سر و کار داشته باشند. من اذیت میشدم چون بچه زشت و ناجوری بودم. صادقانه بگویم. من آن مرحله ناجور را گذراندم. خیلی لاغر بودم. عینک ضخیمی داشتم، بنابراین همیشه میشنیدم که زشت هستم. بدترین چیزی که شنیدم در کلاس هفتم بود. این واقعی است. کلاس هفتم، شنیدم، اگر اینقدر لاغر نبودی، و اگر آن عینکها را نداشتی و اگر اینقدر زشت نبودی، میتوانستی دوست پسر من باشی. (خنده حضار) دوست دارم چطور به خودم خندیدید-- بسیار خب. (خنده حضار) این مرا آزار داد، مرد. این مرا آزار داد. این هنوز هم تا به امروز مرا آزار میدهد. به شما میگویم چرا هنوز مرا آزار میدهد. چون مردی که این را به من گفت (خنده حضار) معلم بود و من واقعاً احساس نمیکنم که این مناسب باشد. (خنده حضار) شما قرار است مرا بسازید، نه خراب کنید، آقای بوکر. (خنده حضار) من پیر میشوم. آن را احساس میکنم، مرد. نه از نظر جسمی، اما آن را در صبرم احساس میکنم. من همان صبری را که در جوانی داشتم، ندارم. مسئله من این است که نمیتوانم با حماقت کنار بیایم. از آن متنفرم. یک دوست داشتم که یک بار چیزی بسیار احمقانه گفت که به او گفتم دیگر نمیتوانیم با هم خوب باشیم. به شما گفتم از عنکبوتها میترسم. این واقعی است. واقعاً هستم، و از رعد و برق. گاهی اوقات وقتی هوا بیرون گرم میشود، مانند تابستان، عنکبوتها را در ماشینم میبینم. من هرگز نمیدانم چطور وارد میشوند. همیشه مرا میترساند. یک روز، در ماشینم رانندگی میکردم. به خانه دوستم رفتم و تارهای عنکبوت را در ماشین دیدم. بیرون پریدم و وحشت کردم. من گفتم، مرد، من نمیدانم این عنکبوتها چطور مدام وارد ماشینم میشوند. حالا، او با چهرهای جدی به من نگاه کرد. او میخواست به من کمک کند. او گفت، "عنکبوت داری "در ماشینت؟" "بسیار خب، هی، درهای ماشینت را قفل میکنی؟" (خنده حضار) اینقدر احمقانه بود که مرا احمق کرد. من جواب دادم. من گفتم، میدانید چیست؟ فکر نمیکنم این کار را کرده باشم، مرد. این خوب بود. آیا تا به حال برای شما اتفاق افتاده است، کسی چیزی بگوید که آنقدر احمقانه باشد که شما را احمق کند؟ من یک روز در درایو ترو وندی هستم. من در درایو ترو در وندی هستم، در درایو ترو سعی میکنم غذایم را سفارش دهم. خانم از طریق بلندگو آمد. او گفت، "به وندی خوش آمدید. "این برای اینجا است "یا برای بیرون؟" (خنده حضار) من فقط رانندگی کردم و رفتم. من گفتم، آنها باید اینجا کار جدیدی انجام دهند. (خنده حضار) حماقت را دوست ندارم، مرد. (خنده حضار) مانند نژادپرستی، من فکر میکنم نژادپرستی احمقانهترین چیز است. منطقی نیست. شما کسی را دوست ندارید چون رنگ پوستش فرق دارد؟ این احمقانه است. من همیشه به مردم میگویم، بنشینید و با کسی که نمیشناسید صحبت کنید. درباره آنها یاد بگیرید، آنها را بشناسید. کشور ما بهتر میشد اگر همه ما با هم اینگونه رفتار میکردیم. میدانید منظورم چیست؟ (تشویق حضار) بله، فقط این را امتحان کنید. فقط این را امتحان کنید. من به شما تضمین میدهم، اگر بنشینید و کسی را بشناسید، هزار دلیل دیگر برای تنفر از این شخص پیدا خواهید کرد به جز رنگ پوستش. فقط تنفر را کسب کنید، همین. تلاش کنید. تنفر را کسب کنید. (خنده حضار) من این مشکل را ندارم، مرد. من با همه معاشرت میکنم. دوست دارم وقتی با دوستان سفیدپوستم معاشرت میکنم، به خصوص اگر تنها فرد سیاهپوست اطراف باشم، شبیه الان. (خنده حضار) نه، دوست دارم، به خصوص اگر در ماشین باشیم و من تنها فرد سیاهپوست در ماشین باشم. دوست دارم آنجا باشم چون دوست دارم آنها را اذیت کنم. بنابراین اگر در ماشین باشیم، من تنها فرد سیاهپوست در ماشین باشم، گاهی اوقات روی پنجره نفس میکشم و مینویسم "کمک". (خنده حضار) آنها عصبانی میشوند، اما برای من خندهدار است. (خنده حضار) من فقط میگویم نژادپرستی را نمیفهمم. دلایل خوب زیادی برای تنفر از مردم وجود دارد. (خنده حضار) به شما میگویم چه کسانی را دوست ندارم. من افرادی را که با تلفن همراه رانندگی میکنند دوست ندارم. آیا مردم را دیدهاید که این کار را میکنند، با تلفن همراه رانندگی میکنند؟ گوش کنید، اگر این کار را میکنید، لطفاً متوقف شوید چون ممکن است کسی را بکشید. یک روز در بزرگراه بودم و بچههایم در صندلی عقب بودند. ماشینی را میبینم که در سراسر بزرگراه منحرف میشود. هرچه به ماشین نزدیکتر میشوم، میبینم که مردی است و او در حال تایپ کردن در تلفن خود است. و او آن کاری را انجام میدهد که آنقدر در آن غرق شده است که با هر دو دست تایپ میکند و سعی میکند با زانویش رانندگی کند. من از کوره در رفتم، چون این خطرناک است. من بچههایم را در صندلی عقب دارم. حالا، او در سراسر بزرگراه منحرف میشود. یک بار، او آنقدر سخت منحرف شد که تقریباً به ما برخورد کرد، بنابراین مجبور شدم منحرف شوم تا از برخورد او با ما جلوگیری کنم. این باعث شد که تکیلم بریزد. من گفتم، هی، این خیلی-- (خنده حضار) مجبور شدم به پلیس زنگ بزنم. هی، آن بهترین بود. باید او را بیاورید، بسیار بیمسئولیت. (خنده حضار) به شما میگویم چه چیزی را واقعاً دوست ندارم. من افرادی را که خروپف نمیکنند دوست ندارم. (خنده حضار) افرادی که خروپف نمیکنند، شما احمقترین افراد هستید، همیشه خروپفهای ما را قضاوت میکنید. آیا فکر میکنید ما این کار را عمداً انجام میدهیم؟ آیا فکر میکنید این کاری است که تصمیم گرفتیم انجام دهیم؟ آیا فکر میکنید ما فقط در تخت مینشینیم و میگوییم، چکار میتوانم بکنم تا او هر ۱۵ دقیقه مرا به پشت لگد بزند؟ (خنده حضار) میفهمم. من تمام شب برای درس دادن به او برای نفس کشیدن تقلا خواهم کرد. او یاد خواهد گرفت اگر تمام شب برای زندگیام بجنگم، اوضاعش را مرتب خواهد کرد. (خنده حضار) دوران سختی است، مرد. من یک بیماری کشنده به نام آپنه خواب دارم. نمیدانم آیا درباره آن شنیدهاید، آپنه خواب. این در واقع جایی است که شما در خواب نفس کشیدن را متوقف میکنید. این تنها بیماری کشندهای است که من تا به حال شنیدهام که مردم به دلیل علائمش میخواهند شما را بکشند. (خنده حضار) میخواهم این را بگویم، هرچند، در دفاع از همسرم، او سعی میکند مقدار مناسبی همدردی نشان دهد، چون اگر مرا در خواب ببیند، میترسد و مرا بیدار میکند. "مایک بیدار شو. "تو در خواب نفس کشیدن را متوقف کردی. "برو در اتاق دیگر بخواب چون "من نمیتوانم." (خنده حضار) دوران سختی است، مرد. مرد، افراد متاهل کجا هستند؟ آیا افراد متاهل در خانه هستند؟ (تشویق حضار) بسیار خب، بسیار خب، شما آنقدر خوشحال نیستید. (خنده حضار) من و همسرم، ما تازه سیزدهمین سالگرد ازدواج خود را داشتیم. بله، اول اجازه دهید درباره آن به شما بگویم. (خنده حضار) نه، همسرم خوب است، مرد. او بهترین کسی است که میشناسم. او فقط گاهی اوقات حرفهای بدی به من میزند. یک مثال برایتان میزنم. صادقانه میگویم، از وقتی با هم بودهایم، ورزش را کنار گذاشتهام. حالا، گوش کنید، اگر میخواهید من ورزش کنم، من با آن مشکلی ندارم. اما با زیرکی بگویید. چیزی شبیه به این بگویید، "هی، عزیزم، "بیا برویم باشگاه." گوش کنید، این همان چیزی است که من میخواهم. اینگونه به من گفت. یک روز در حال دوش گرفتن بودم و همسرم وارد حمام شد و به من نگاه کرد و گفت، "هی میدانی، "مردان هم میتوانند سرطان سینه بگیرند." و او فقط بیرون رفت. من گفتم، اوه. (خنده حضار) فکر میکردم اینها عضلات لرزان هستند. (خنده حضار) دوران سختی است، مرد. باید بدانید با چه کسی ازدواج میکنید. من همیشه به مردم میگویم. شما باید بدانید با چه کسی ازدواج میکنید. فکر میکنم باید قانونی باشد، شما باید حداقل شش ماه با کسی زندگی کنید قبل از اینکه ازدواج کنید، حداقل شش ماه. آن وقت، میتوانید بدانید که آیا میتوانید با تمام چیزهای ناپاک که مردم انجام میدهند کنار بیایید یا نه. هیچکس کامل نیست. همه ما نقص داریم. من نقص خودم را دارم. صادقانه به شما میگویم، این مسئله بزرگی نیست. همسرم خوش شانس است. (خنده حضار) من در خواب باد شکم تولید میکنم. (خنده حضار) حتی مسئله بزرگی هم نیست. من حتی نمیدانستم در خواب باد شکم تولید میکنم چون خوابم. من چطور میدانم؟ اما دوباره، همسرم مرا بیدار میکند و میگوید، "اوه خدای من، "تو در خواب باد شکم تولید میکنی." من میگویم، هرچه. و بعد خودم را با باد شکم بیدار کردم. کسی تا به حال این کار را کرده است، شما خودتان را با باد شکم بیدار میکنید؟ (خنده حضار) یک شب، آنقدر بلند باد شکم تولید کردم که بیدار شدم و فکر کردم کسی بیرون از خانه چمن میزند. من گفتم، ساعت چند است؟ باید این را به انجمن صاحبان خانه اطلاع دهم. (خنده حضار) شما باید بدانید با چه کسی ازدواج میکنید، مرد. من با یک افسر پلیس ازدواج کردم. من با یک پلیس ازدواج کردم. بله، او دیگر پلیس نیست. (خنده حضار) من از گفتن اینکه همسرم پلیس است به مردها متنفر بودم، چون آنها همیشه همان سوال احمقانه را میپرسیدند. "اوه، مایک، همسر تو پلیس است؟ "هی، اجازه بده یک سوال ازت بپرسم، مرد. "آیا او تا به حال از آن دستبندها "استفاده کرده است؟" (خنده حضار) من هرگز این را نفهمیدم. اما میدانید چیست؟ من یک بازیکن تیمی هستم. من و همسرم، مدتی است که با هم هستیم. بیایید آن را هیجانانگیز کنیم. بیایید کمی نقش بازی کنیم. بنابراین یک شب، به او گفتم، هی، برو یونیفرم پلیسیت را بپوش، و من نقش کسی را بازی میکنم که به خانه دستبرد میزند. (خنده حضار) عالی بود، مرد. او دستبندها را به من زد. من گفتم، اوه، این را دوست دارم. کمی پرخاشگرانه. این را دوست دارم. او مرا به اتاق کشید. من گفتم، بسیار خب. و بعد، من میدانم، او مرا روی تخت انداخت و حسابی کتکم زد. من گفتم، اوه، این اصلاً سکسی نیست. نمیدانم چرا فکر میکرد هست. (خنده حضار) سخت است که با یک پلیس ازدواج کنی، مرد. و یک چیز بزرگ این است که وقتی با یک پلیس ازدواج میکنید، به خصوص اگر مرد باشید و همسرتان پلیس باشد، باید غرورتان را قورت دهید. من این را نمیدانستم. من ۶ فوتی ۵ اینچ، ۲۴۰ پوند هستم. معمولاً اگر کسی کمک بخواهد و من اطراف باشم، فرض میکنم منظورش من است. یک روز یادم میآید، ما در خانه بودیم و همسایه ما در را میکوبید و فریاد میزد و گریه میکرد، اما او دنبال همسر من بود چون گفت شوهرش دیوانه شده است. من ۶ فوتی ۵ اینچ، ۲۴۰ پوند هستم. من میگویم، شما به همسر من احتیاج ندارید. او کجاست؟ او گفت، "همانجاست، درست آنجا "با اسلحه." من میگویم، صبر کن، اسلحه؟ (خنده حضار) عزیزم، کسی دم در برای توست. نمیدانم. و او جدی به نظر میرسد. نمیدانم میخواهی با این موضوع چه کار کنی. اما من برایت مرغ را چک میکنم. (خنده حضار) سخت است که با یک پلیس ازدواج کنی، مرد. پلیسها هم شغل سختی دارند. آنها شغل سختی دارند و شهرت بدی در نژادپرست بودن دارند. و اجازه دهید این را بگویم، من آن را میفهمم. من خشم را درک میکنم. من هم عصبانی هستم. سیاهپوستان کشته میشوند. هیچکس پاسخگو نیست. ما باید این را درست کنیم. اما ما هنوز باید صادق باشیم، پلیسهای خوب بیشتر از پلیسهای بد هستند. ما فقط باید از شر پلیسهای بد خلاص شویم. آنها کار را برای پلیسهای خوب سختتر میکنند، چون بله، همین است. (تشویق حضار) چون من پلیسهای بد را دیدهام. من قبلاً توسط یک پلیس نژادپرست متوقف شدهام. من میدانستم او نژادپرست است چون دلیلی که گفت مرا متوقف کرده است. حالا، او به من گفت که مرا متوقف کرده است چون شیشههایم خیلی تیره بود، (خنده حضار) که به نظرم مضحک بود چون من روی دوچرخه بودم. من میگویم، مرد، تو واقعاً الان تلاش نمیکنی، فقط داری چیزهایی را سر هم میکنی. (خنده حضار) خوشحالم که هوا کمی گرم میشود. این را دوست دارم. من اهل نشویل هستم. بنابراین زمستان سختی داشتیم. فکر میکنم شاید دو اینچ برف داشتیم. (خنده حضار) این برای ما خیلی زیاد است. و بد میشود. شما شروع به دیدن ماشینهایی میکنید که در همه جا سر میخورند. اگر آنجا رانندگی میکنید عصبی هستید، و مردم نمیدانند چطور در آن رانندگی کنند. احساس گناه میکنم، هرچند، الان. به آن فکر میکنم، چون یادم میآید که رانندگی میکردم، و شما کسی را میبینید که در کنار جاده خراب شده است، و هرچه به او نزدیکتر میشوید، متوجه میشوید که او را میشناسید اما هنوز احساس نمیکنید که برای کمک به او توقف کنید؟ من این کار را کردم. من این کار را کردم، و احساس گناه میکنم. انجام میدهم، چون میخواستم به مادرم سواری بدهم، اما گفتم، من کاری دارم. هی، بچهها، خیلی ممنونم. من مایک جیمز هستم. خدا یارتان باد. (تشویق حضار)