📱

Get Our Mobile App

Take your business learning on the go!

Download on the App StoreGet it on Google Play

After 50 You Just Stop Caring. Karen Morgan - Full Special

Dry Bar Comedy25:52

Transcription

او تازه شیفت سه ساعته طاقت‌فرسای خود را در تارگت به پایان می‌رساند، بنابراین من در سال ۱۹۸۶ از دانشگاه جورجیا فارغ‌التحصیل شدم و اگر حساب سرانگشتی انجام دهید، ۵۵ ساله هستم و عاشق بالای ۵۰ سالگی هستم. چیزی جادویی در مورد آن وجود دارد، به خصوص به عنوان یک زن، در مورد بالای ۵۰ سالگی. دیگر برایم مهم نیست مردم چه فکری می‌کنند و این بسیار رهایی‌بخش است. واقعاً سرگرم‌کننده است و درست بعد از تولد ۵۰ سالگی‌ام در تارگت در ساوت پورتلند، مین اتفاق افتاد. فوریه بود، برف می‌بارید و در مین، احتمالاً مثل اینجا، برف می‌بارد و آنها در تارگت به شما حوله می‌دهند تا برف را از سبدهای خرید پاک کنید. آنها از پارکینگ می‌آیند. در این روز خاص، من آنجا رسیدم و همه سبدهای خرید خیس بودند اما حوله ای نبود. اما آن دختر جوان هزاره‌ای در ورودی بود و او مسئول خوشامدگویی تارگت آن روز بود و اسمش آماندا بود و او تازه شیفت سه ساعته طاقت‌فرسای خود را در تارگت به پایان می‌رساند و من گفتم: «آماندا، آن حوله‌ها کجا هستند؟ این سبدهای خرید خیلی خیس هستند.» او گفت: «اوه، از دیشب هنوز خیس هستند.» گفتم: «ساعت دو بعد از ظهر است.» او گفت: «می‌دانم، تقریباً وقت استراحت من است.» خب، من چطور باید خرید کنم؟ اینها خیس هستند. او گفت: «خب، شما می‌توانید آن را به حمام ببرید و با یک دستمال کاغذی آن را پاک کنید.» و من فکر کردم، می‌دانید، خودم ۳۰ ساله‌ام در حمام می‌رفتم و آن را با یک دستمال کاغذی پاک می‌کردم. خودم ۴۰ ساله‌ام مدیر آماندا را صدا می‌زدم و ما در مورد خدمات مشتری بحث می‌کردیم و اینکه آماندا چقدر در آن بد بود. [موسیقی] اما خودم ۵۰ ساله‌ام فقط سبد خرید خود را مستقیماً به اولین بخش لباس که به آن رسیدم بردم و آن را با تی‌شرت‌های پسرانه کوچک پوشاندم و تمام آب آنجا را جذب کردم و سپس یک ساعت و نیم خرید کردم. سپس به صف صندوق رسیدم. چیزهایی را که می‌خواستم خریدم. با آن تی‌شرت‌ها کارم تمام شد. گفتم: «می‌دانید چیست؟ تصمیم گرفتم اینها را نمی‌خواهم. اینها خیس هستند.» [موسیقی] شاید آماندا بتواند در استراحت کوتاه خود آنها را پاک کند. من ۵۰ ساله‌ام. بنابراین با پیرتر شدن متوجه شده‌ام که اشتراک مجلاتم تغییر کرده است. دیگر مجله People را نمی‌گیرم چون هیچ‌کدام از افراد را نمی‌شناسم و این افراد چه کسانی هستند؟ برایم مهم نیست. مدت‌هاست که Cosmo را نمی‌گیرم چون آن آزمون‌های کوچک را داشتند: سبک عشق‌بازی شما چیست؟ نمی‌دانم، من ۵۵ ساله‌ام، سه بچه دارم، دو شغل دارم. سبک عشق‌بازی من این است. می‌خواهید چه کار کنید؟ همین الان کارهای زیادی دارم. [تشویق] من لیستی دارم. شما در آن نیستید. متاسفم. بسیار خب، آن مجله‌ای به نام Real Simple وجود دارد و همه چیز در آن واقعاً سخت است. باغ کاکتوس خود را بسازید. نه. حمام خود را به یک پناهگاه تبدیل کنید. حمام من را دیده‌اید؟ نه. حالا مجله مورد علاقه من در حال حاضر Garden & Gun نام دارد و این یک مجله واقعی برای زنان میانسال جنوبی است که دوست دارند علف‌های هرز را بکشند و فکر کنند که می‌خواهند به چه کسی شلیک کنند. [موسیقی] و این درست است، زنان میانسال می‌خواهند حداقل پنج نفر را هر روز در سر شلیک کنند. ما این کار را می‌کنیم. اما ما این کار را نمی‌کنیم چون این اشتباه است، این قتل است. پس چه کار می‌کنیم؟ اگر کسی ما را عصبانی کند، با دوستانمان تماس می‌گیریم و دور هم جمع می‌شویم و گروه‌های پیاده‌روی داریم. خواهید دید، زنان میانسال را خواهید دید که با هم راه می‌روند و ما راه می‌رویم و صحبت می‌کنیم و راه می‌رویم و صحبت می‌کنیم و همه اینها را هر روز بیرون می‌ریزیم. و شوهرم می‌گوید چرا به تنهایی برای دویدن نمی‌روی؟ می‌گویم نمی‌توانم. ما جان نجات می‌دهیم. [تشویق] به همین دلیل است که قاتلان زنجیره‌ای همیشه مرد هستند. آنها گروه پیاده‌روی برای رفتن ندارند. آنها تمام این خشم و سرخوردگی را دارند. این فقط به صورت قتل بیرون می‌آید. ما امروز صبح سه قتل را در گروه پیاده‌روی خود پیشگیری کردیم. یکی از آنها مال شما بود. [تشویق] این اولین بار من در یوتا است. خیلی خوشحالم که اینجا هستم. من در مین زندگی می‌کنم، اما در جورجیا بزرگ شدم. Go Dawgs! شوهرم اهل بوستون است، بنابراین بچه‌های ما دوزبانه هستند. ما خیلی افتخار می‌کنیم. من به آن افتخار می‌کنم. من و شوهرم به تازگی بیست و چهارمین سالگرد ازدواج خود را جشن گرفتیم. بیست و چهار سال. او فوق‌العاده است. بعد از بیست و چهار سال فکر می‌کردم دیگر غافلگیری وجود نخواهد داشت، اما او به من زنگ زد و گفت: «هی، چیزی هست که باید بهت بگم. بهش فکر کردم. شاید بخواهی بنشینی. تصمیم گرفتم وگان شوم.» و من همسر حامی هستم، بنابراین گفتم: «عزیزم، این وحشتناک به نظر می‌رسد. مطمئنی؟» و او گفت: «بله.» و او این کار را می‌کند. هر روز صبح ساعت شش صبح بیدار می‌شود. میوه‌ها و سبزیجات را در یک مخلوط‌کن بسیار پر سر و صدا می‌ریزد و سپس سعی می‌کند مرا وادار کند آن را بنوشم. «من این را با کلم پیچ و چمن گندم و شیر بادام درست کردم. امتحان کن.» من می‌گویم: «نه. نمی‌خواهی سالم باشی؟» «نه، نه. من بیکن می‌خواهم.» [تشویق] و تخم مرغ و سوسیس و پنیر و همبرگر و هات داگ و خوشبختی. من می‌خواهم تمام قسمت‌های تمام حیوانات مزرعه را بخورم. او گفت: «اما من این را با شیر بادام درست کردم. خیلی خوب است. طعم یک شیک را دارد.» «نه، ندارد. طعم چمن بریده شده را دارد. طعم یک شیک را ندارد. نه.» و فقط به این دلیل که کلمه «شیر» را بعد از کلمه «بادام» قرار می‌دهید، به این معنی نیست که شیر است. و دامداران لبنیات از این موضوع بسیار ناراحت هستند. دامداران لبنیات می‌خواهند ما شیر بادام را همانطور که واقعاً هست، آب میوه مغز بنامیم. [تشویق] در اخبار بود. در اخبار بود. آه، یک لیوان خیلی بلند و سرد از آب میوه مغز می‌خواهم. دوست دارم بیسکویت اورئو خود را در آب میوه مغز فرو ببرم. اوه. بنابراین من و شوهرم یک کمد را با هم شریک هستیم. من این را به هیچ زوج جوانی توصیه نمی‌کنم. انجام ندهید. ایده بدی بود. اما ما به آن گیر کرده‌ایم. من هشت ماه گذشته سعی کرده‌ام این کمد را با استفاده از روش مرتب‌سازی ماری کوندو پاک کنم. می‌بینم که برخی از شما آن را می‌شناسید. اگر آن را نمی‌شناسید، تبریک می‌گویم. شما باید تمام لباس‌های خود را روی تخت بگذارید و سپس باید هر قطعه را یکی یکی بررسی کنید و سپس اگر سوال جادویی را بپرسید: «آیا این شادی را برمی‌انگیزد؟» اگر پاسخ بله بود، آن را نگه می‌دارید. اگر پاسخ نه بود، آن را به Goodwill می‌برید. متأسفانه، روش مرتب‌سازی ماری کوندو فقط روی اشیاء کار می‌کند، نه افراد. [تشویق] وگرنه تعداد زیادی نوجوان در Goodwill رها می‌شدند. بنابراین من لباس‌هایم را تمام کردم و به او گفتم که به او در لباس‌هایش کمک خواهم کرد. بنابراین یکی از پیراهن‌هایش را تمام کردیم. آن را بالا گرفتم و او گفت: «می‌خواهی از آن پیراهن بپرسم؟ آیا این پیراهن شادی را برمی‌انگیزد؟ این اصلاً به چه معناست؟ آیا به این معنی است که من آن را دوست دارم؟ نمی‌دانم. تو آن را خریدی. فکر می‌کنی این پیراهن برای من شادی را برمی‌انگیزد؟» [تشویق] من حتی نمی‌دانستم این پیراهن در این کمد است. شاید این حتی پیراهن من نباشد. آیا رابطه پنهانی داری؟ خوب پیش نرفت. بنابراین تنها کسی که در خانه ما رابطه پنهانی دارد، سگ ماست که فکر می‌کند با من رابطه پنهانی دارد چون شوهرم اجازه نمی‌دهد سگ با ما در تخت بخوابد و وقتی شوهرم بیرون از شهر می‌رود، من اجازه می‌دهم سگ با من بخوابد. او پشمالو است، خرناس می‌کشد. درست مثل این است که شوهرم آنجا باشد. [تشویق] اما وقتی شوهرم برمی‌گردد، سگ می‌داند که کار اشتباهی کرده و قوانین را زیر پا گذاشته است. بنابراین او تماس چشمی با شوهرم برقرار نمی‌کند. او فقط به زمین نگاه می‌کند. «متاسفم. متاسفم. با همسرت خوابیدم. خیلی متاسفم.» [تشویق] یک روش تمیز کردن دیگر وجود دارد که در سوئد انجام می‌دهند. به آن تمیز کردن مرگ سوئدی می‌گویند. این یک چیز واقعی است. فرض تمیز کردن مرگ سوئدی این است که شما باید قبل از مرگ از شر تمام آشفتگی خود خلاص شوید تا عزیزان خود را با تمام وسایل خود باردار نکنید. خب، من این کار را نمی‌کنم. من مدت زیادی است که بعد از این افراد تمیز کرده‌ام. نه، نه. درست قبل از مرگم، یک انبار بزرگ می‌خرم و آن را پر از لباس‌های کثیف می‌کنم. [موسیقی] فقط جوراب‌های بدبو و حوله‌های خیس و لباس زیر مچاله شده و سپس تمام پول نقد خود را در لباس‌های کثیف پنهان می‌کنم تا آنها مجبور شوند تمام لباس‌ها را برای یافتن پول نقد بررسی کنند و سپس گهگاه یادداشتی در آن قرار می‌دهم که می‌گوید: «ببین، هاها، این سرگرم‌کننده است.» [موسیقی] باید جوراب‌هایت را برمی‌داشتی. انجام نده. اوه خدای من. بنابراین من مجبور شدم اخیراً عکس پاسپورت بگیرم چون پاسپورتم را تمدید می‌کنم. می‌دانستید که آنها این کار را در Walgreens انجام می‌دهند؟ چه کسی می‌دانست؟ من آنجا رفتم و به مرد پشت پیشخوان گفتم: «هی، من باید عکس پاسپورتم را بگیرم.» و او گفت: «باشه.» انگار خوشحال نبود. او فقط شغل را برای فروش خمیر دندان گرفته بود و آنها او را مجبور می‌کردند استودیوی پرتره Sears را اداره کند. بنابراین ما رفتیم و او این پرده را پایین کشید، گفت: «اینجا بایست.» و پرده را پایین کشید، دوربینش را گرفت و شروع به شمردن کرد: «یک، دو، سه.» و سپس من کاری را که تمام عمرم انجام داده‌ام انجام دادم. اگر کسی دوربینی بالا بگیرد و بشمارد، لبخند می‌زنم. و او گفت: «نه، نه. نمی‌توانی لبخند بزنی. این عکس پاسپورت است. باید حالت خنثی داشته باشد.» گفتم: «هی، من آدم خوشرویی هستم. این حالت خنثی من است. ببین. خوشحالم. غمگینم.» [تشویق] وحشت‌زده‌ام. ازت متنفرم. من یک زن جنوبی هستم. همه آنها یکسان هستند. بنابراین او گفت: «نه، نه. نمی‌توانی دندان‌هایت را نشان دهی.» من می‌گویم: «هی، من چهار سال در دوران راهنمایی بریس داشتم. من دندان‌هایم را در این عکس پاسپورت نشان می‌دهم چون این لیست قوانین کوچک را دیدم. نوشته بود: نمی‌توانید کلاه بپوشید، نمی‌توانید چشمانتان را ببندید و نمی‌توانید لبخند دندانی داشته باشید.» من می‌گویم: «باشه، دوباره امتحان می‌کنیم.» بنابراین من آنجا ایستادم و او دوربینش را بیرون آورد و شروع به شمردن کرد: «یک، دو.» و سپس چشمانم را خیلی باز کردم و سپس خیلی لبخند زدم و وقتی به سه رسید، دندان‌هایم را اینطور پوشاندم. این عکس پاسپورت من است. [تشویق] وقتی به فرودگاه می‌روم و از TSA عبور می‌کنم، می‌گویند: «خانم مورگان، آیا تحت تأثیر هیچ دارو یا دارویی هستید؟» می‌گویم: «بله، هستم. آنها را در Walgreens گرفتم.» من سه فرزند دارم. دو پسر و یک دختر دارم و می‌گویند که دختران در نوجوانی کمی سخت‌تر از پسران برای تربیت هستند و فکر می‌کنم کسی را می‌بینم که تشویق می‌کند. بله، اینقدر افراد موافق هستند. و فکر می‌کنم، فکر می‌کنم درست است چون فکر می‌کنم دختران فقط زنان بزرگسال در حال آموزش هستند، درست است؟ آنها تمام مواد اولیه زنان بزرگسال را دارند: تحقیر، کینه، انتقام، هوش زیاد، چند فکر غیرمنطقی. اما هنوز یاد نگرفته‌اند که چگونه از قدرت‌های شیطانی خود برای خیر استفاده کنند، درست است؟ [تشویق] بنابراین در نوجوانی، شما درست مثل آن افراد بادگیر جلوی فروشگاه مبلمان هستید. بالا می‌روند، پایین می‌آیند. نمی‌دانید کی یا چرا. فقط شبیه انسان به نظر می‌رسند اما نیستند. حالا پسرها، به شما می‌گویم، در نوجوانی کمی سرگرم‌کننده‌تر هستند، اما بو می‌دهند. فقط یک بوی گند وجود دارد و نمی‌دانم چرا چون زیاد دوش می‌گیرند، برای مدت طولانی. [موسیقی] آنها باید تمیز باشند، این تنها چیزی است که می‌گویم. و نمی‌دانم شما این را در مورد مغز نوجوانان می‌دانید یا نه. من تا زمانی که سه نفر از آنها را نداشتم نمی‌دانستم. لوب‌های پیشانی مغز آنها هنوز با هم شکل نگرفته‌اند. بسیار خب. مغز آنها در واقع در جمجمه آنها شناور است و در آنجا تکان می‌خورد. بنابراین آنچه شما به خصوص در مورد پسران نوجوان دریافت می‌کنید این است که یک انتخاب خوب، یک انتخاب خوب، یک انتخاب خوب، و سپس یک احمق، و سپس یک انتخاب خوب، و سپس یک احمق. و اگر دو انتخاب احمقانه پشت سر هم داشته باشید، حق بیمه شما افزایش می‌یابد. [تشویق] جوان‌ترین احمق من ظاهراً یک آماده‌ساز آخرالزمان است. احتمالاً قسمت‌های زیادی از The Walking Dead را به او نشان داده‌ام چون او انبار ما را با لوازم بقا پر می‌کند. در ابتدا به او خندیدم و فکر کردم: «اوه، اگر زامبی‌ها واقعاً بیایند، بقای خانواده ما به انتخاب‌های این پسر ۱۷ ساله بستگی دارد.» بنابراین ما فقط در یک زیرزمین در کامبرلند، مین، با چیپس‌های داغ و نوشیدنی کوه آبی و خواندن بسیاری از کاتالوگ‌های ویکتوریا سیکرت زنده خواهیم ماند. [تشویق] احمق بزرگترین من دانشجوی سال سوم کالج است و وقتی او را برای سال اولش رساندم، او را برای خرید لوازم اتاق خوابگاه بردم قبل از اینکه او را برسانم و به Bed Bath & Beyond رفتیم. او هرگز Bed Bath & Beyond نرفته بود. ظاهراً فکر می‌کرد ملافه‌ها و حوله‌ها فقط با خانه ما می‌آیند. بنابراین ما رفتیم داخل و لیستی از وسایل اتاق خوابگاه داشتیم که او نیاز داشت. اولین چیزی که نیاز داشت ملافه‌های دوقلو فوق‌العاده بلند بود. من می‌گویم: «باشه، خاکستری، سفید یا صورتی دارند.» او گفت: «سفید می‌خواهم.» گفتم: «خاکستری می‌گیری. با رنگی شروع می‌کنیم که در پایان سال تحصیلی به آن ختم می‌شود.» او را در کالسکه گذاشتم و سپس او به من گفت: «صبر کن، تراکم نخ آن چقدر است؟» و من گفتم: «آیا اصلاً می‌دانی تراکم نخ به چه معناست؟» او گفت: «بله، نه. اما بالاترین بهترین است، درست است؟» من می‌گویم: «باشه، اینها ملافه‌های اتاق خوابگاه هستند. بهترین نیستند. بدترین هستند. اگر تراکم نخ ۱۲ باشد، خوش شانس هستید. اما مهم نیست چون این ملافه‌ها به خانه من برنمی‌گردند. نمی‌خواهم این ملافه‌ها را دوباره ببینم. نمی‌خواهم بدانم در این ملافه‌ها در نه ماه آینده چه اتفاقی می‌افتد و نمی‌خواهم آنها را دوباره ببینم. مهم نیست تراکم نخ در ته سطل زباله چقدر باشد. آنها را آنجا بینداز.» بنابراین مورد بعدی که نیاز داشتیم یک بالش بود. گفتم: «برو برای خودت یک بالش بگیر.» بنابراین او داخل می‌رود، تمام آن بالش‌ها را در Bed Bath & Beyond بررسی می‌کند. یکی را انتخاب می‌کند، می‌گوید: «این را می‌خواهم. از برگ‌های بامبوی ارگانیک و پرهای جوجه غاز ساخته شده است. فقط دویست دلار است.» من یک بالش متفاوت انتخاب کردم. [موسیقی] بنابراین این یکی را می‌بینید. از پلی استر ساخته شده است. فقط شش دلار است. و وقتی استفراغ قرمز رنگی روی آن می‌پاشید، در ته سطل زباله غم کمتری خواهد داشت. [موسیقی] حالا دختر من امسال سال اول کالج است که به این معنی است که خرید وسایل اتاق خوابگاه برای دختران با پسران بسیار متفاوت است. حالا پسرم رفت. او یک بالش، مجموعه ملافه‌های یکبار مصرف و یک حوله داشت که هنگام خروج از در از لباس‌های کثیفش برداشت. دخترم یک آپارتمان پنت‌هاوس لوکس را مبله کرد. ما روتختی هماهنگ و آثار هنری اصلی و نورپردازی محیطی داشتیم و همه چیز باید کاملاً درست می‌بود. بنابراین ما به سه فروشگاه مختلف رفتیم تا تخته نشانگر را که بیرون اتاق خوابگاه آنها می‌رود، تهیه کنیم تا او و هم‌اتاقی‌اش بتوانند یادداشت‌هایی برای یکدیگر بنویسند. گفتم: «عزیزم، تو در یک خوابگاه مختلط هستی. مهم نیست این تخته نشانگر چقدر زیبا باشد. پسری نقاشی‌های زشت روی آن می‌کشد. مهم نیست.» و سپس او بالش شوهر را می‌خواست. او باید بالش شوهر را می‌داشت. گفتم: «عزیزم، همه ما فکر می‌کنیم بالش شوهر را می‌خواهیم. و سپس بالش شوهر را می‌گیریم. متوجه می‌شویم که فضای زیادی را در تخت اشغال می‌کند و فقط آنجا جلوی تلویزیون می‌نشیند.» [تشویق] بنابراین بین سه فرزندم، فکر می‌کنم حدود ۸۳۶ تور کالج رفته‌ام و بعد از ۸۳۶ تور کالج متوجه می‌شوید که آنها تقریباً همه یکسان هستند. راهنمای تور بسیار پرانرژی را می‌گیرید: «سلام، اسم من Paisley است. من دانشجوی سال سوم با رشته بازاریابی و ارتباطات با گرایش مطالعات زنان و بیوفیزیک هستم. امروز در طول تور، من به عقب راه خواهم رفت و این به این دلیل است که می‌توانم تماس چشمی با شما حفظ کنم و شما دو ساعت آینده عصبی خواهید بود. اولین توقف ما در تور امروز سالن غذاخوری است. سالن غذاخوری ما بدون گلوتن، بدون لبنیات، بدون آلرژی، بدون آجیل، وگان، گیاهخواری و ناگت مرغ دارد. توقف بعدی ما کتابخانه است. حالا کتابخانه، متوجه خواهید شد که طبقه پایین جایی است که می‌توانید مطالعه کنید و با دوستانتان صحبت کنید، اما هر سطح از کتابخانه آرام‌تر و آرام‌تر می‌شود. در بالاترین سطح کتابخانه صحبت ممنوع است. من اجازه ندارم در بالاترین سطح کتابخانه باشم. آخرین توقف ما یک اتاق خوابگاه خواهد بود. امروز فقط یک اتاق خوابگاه نمونه را به شما نشان خواهیم داد تا ببینید اتاق خوابگاه چگونه به نظر می‌رسد اگر دانشجویان واقعی در آن زندگی نمی‌کردند. [تشویق] ما می‌خواستیم یک اتاق خوابگاه واقعی نشان دهیم، اما کسی استفراغ قرمز رنگی روی آن پاشید.» من همچنین دوچرخه‌سواری را دوست دارم. شوهرم سال گذشته برای تولدم یک دوچرخه به من خرید. او واقعاً مرد خوبی است. او گفت: «به فروشگاه دوچرخه برو، هر کدام را که می‌خواهی انتخاب کن و من آن را برای تولدت می‌خرم.» بنابراین من به فروشگاه دوچرخه رفتم. وارد شدم. یک مرد جوان بسیار خوب به نام کرتیس به من خدمات داد. او شاید ۲۲، شاید ۲۳ ساله بود. مرد جوان. او گفت: «باشه، دوچرخه‌ات را امتحان کن. برو پارکینگ. اگر دوستش داشتی، برگرد و به من بگو.» بنابراین من این دوچرخه را در پارکینگ راندم. آمدم. گفتم: «کرتیس، من این دوچرخه را دوست دارم. می‌خواهم این دوچرخه را بخرم. اما من این صندلی دوچرخه را دوست ندارم. مرا اذیت می‌کند.» و او گفت: «اوه، مشکلی نیست. می‌توانیم صندلی را عوض کنیم.» بنابراین او به اتاق پشتی دوید و با یک صندلی دیگر برگشت. یک صندلی دیگر که به نظر بسیار ناراحت‌کننده می‌رسید و شبیه همان صندلی بود که تازه از آن پیاده شده بودم، جز اینکه این یکی یک شیار در وسط داشت. شیار بسیار باریک. و او گفت: «ببین، این یکی برای دختران است.» گفتم: «بله، کرتیس. این یکی برای دختران است. دختران جوان و با فضیلت.» من نه جوانم و نه با فضیلت. من سه موجود انسانی را در بدن خود ایجاد کرده‌ام و آنها را از قسمتی از بدن من که قرار است روی این صندلی دوچرخه بنشیند، بیرون رانده‌ام. [تشویق] بنابراین کاری که از تو می‌خواهم برای من انجام دهی، کرتیس، این است که صندلی‌های پهن برایم بیاوری، ترجیحاً با نوعی لایه ژل تسکین‌دهنده، چون این قسمت از بدن من به تعطیلات نیاز دارد. کرتیس و کرتیس کاملاً قرمز شد و فرار کرد و او با صاحب فروشگاه برگشت که مردی همسن من بود و مرد به من گفت: «کرتیس می‌گوید سوالی داری.» گفتم: «بله، سوالی دارم. من این دوچرخه را دوست دارم. می‌خواهم این دوچرخه را بخرم. من این صندلی دوچرخه را دوست ندارم. مرا اذیت می‌کند. می‌توانم یکی دیگر بگیرم؟» او گفت: «چند بچه داری؟» [تشویق] و من گفتم: «سه.» او گفت: «الان برمی‌گردم.» با جام مقدس برگشت. صندلی دوچرخه بزرگ و نرم با لایه ژل تسکین‌دهنده. او گفت: «اینجا. فکر می‌کنم این صندلی را دوست داشته باشی. همسرم باربارا این صندلی را دارد. فکر می‌کنم او در گروه پیاده‌روی شما باشد. رایگان است. رایگان است. ببر. رایگان است.» بنابراین من شنا هم می‌کنم. برای شنا به Y می‌روم و خانمی هست که به Y می‌آید. او بسیار، بسیار الهام‌بخش است. او در اواسط دهه ۸۰ زندگی خود است اما هر روز شنا می‌کند. اما او یکی از آن افرادی است که وارد رختکن Y می‌شود که فکر نمی‌کند به حوله نیاز دارد. و من فقط فکر می‌کنم همه به حوله نیاز دارند. می‌دانید، سنگین نیستند. حوله بگیرید. بنابراین او آنجا آمد و او نه چندان وقت پیش دوش گرفت. وارد رختکن شد. حوله نداشت. همه ما آنجا بودیم. او به سمت کمدش رفت و سوتینش را پوشید و سپس ژاکت یقه اسکی‌اش را که طرح‌های درخت کوچکی داشت پوشید و سپس یک ژاکت یقه اسکی بزرگ دیگر روی آن پوشید. بنابراین از کمر به بالا کاملاً لباس پوشیده بود و از کمر به پایین هیچ. و سپس در اتاقی پر از زن، پشتش را برگرداند و خم شد. [موسیقی] به کیف لباسش، آن کیف توت زرد رنگ. و او در حال جستجو و جستجو بود برای آنچه همه ما امیدوار بودیم شورتش باشد. و او در حال جستجو و جستجو بود و ما همه جا را نگاه می‌کردیم جز به سمت او. [موسیقی] و بالاخره گفت: «می‌دانم که شورت داشتم وقتی اینجا آمدم چون اول به فروشگاه مواد غذایی رفتم که باعث می‌شود بیشتر دوستش داشته باشم چون او یک سالمند فعال است، او الهام‌بخش است و او یک خانم است و او می‌داند که خانم‌ها بدون شورت به فروشگاه مواد غذایی نمی‌روند.» من این را برای شما می‌گذارم. دوباره دلیلی که همسرم، من ۲۴ سال است که ازدواج کرده‌ام. او مرد فوق‌العاده‌ای است. واقعاً هست. او مفید است. وقتی رانندگی می‌کنم، او علائم محدودیت سرعت را می‌خواند. و چند سال پیش، من برای یک مسابقه شنا در اقیانوس ثبت نام کردم. شما از جزیره Peaks، مین تا سرزمین اصلی پورتلند، مین شنا می‌کنید. بنابراین شما حدود دو و نیم مایل در اقیانوس هستید. آنها باید یک قایقران با شما برود. حدس می‌زنم در صورتی که کوسه به شما حمله کند. آنها آنجا هستند تا قطعات بدن را جمع کنند. واقعاً مطمئن نیستم. بنابراین به شوهرم گفتم: «هی، من برای این مسابقه ثبت نام می‌کنم. لطفاً قایقران من خواهی بود؟» او گفت: «البته. فقط یک سوال دارم. می‌توانم در حین انجام آن ماهیگیری کنم؟» [موسیقی] و من گفتم: «بله.» من کارن مورگان هستم. از همه شما خیلی ممنونم. [تشویق]