📱

Get Our Mobile App

Take your business learning on the go!

Download on the App StoreGet it on Google Play

The Fastest Way To Get Fired. Tom Briscoe - Full Special

Dry Bar Comedy20:49

Transcription

از اینکه من را اینجا دعوت کردید متشکرم. قدردان این هستم که این شغل من است. من از خیلی شغل‌های دیگر اخراج شدم، و در نهایت به کمدی رسیدم. . . قبلاً یک کامیون آبجو می‌راندم. خب، از نظر فنی، یک کامیون UPS بود. (صدای خنده حضار) ظهرها تبدیل به کامیون آبجو می‌شد. (صدای خنده حضار) (صدای خنده حضار) ۳۵ سال، ازدواج کرده‌ام. دو دختر را بزرگ کردم، به آنها خیلی افتخار می‌کنم. آنها کاملاً مستقل هستند، ما در مرحله "آشیانه خالی" هستیم. آنها از خانه خودشان بیرون رفته‌اند، کاملاً به تنهایی. منظورم این است که، البته، ما اجاره‌بهای آنها را تأمین می‌کنیم و . . . (صدای خنده حضار) اما آنها کاملاً به خودشان متکی هستند - منظورم را می‌فهمید؟ کاملاً مستقل و - و ماشین‌ها هنوز به نام خانه ما ثبت شده‌اند. (صدای خنده حضار) بنابراین ما بیمه را برای آنها می‌کشیم، اما آنها، آنها کاملاً . . . آنها . . . همیشه به ما اطلاع می‌دهند که چقدر مستقل هستند و . . . و با ماندن در طرح تلفن همراه ما در پول ما صرفه‌جویی می‌کنند. نمی‌دانم چطور کار می‌کند. (صدای خنده حضار) و تنها دلیلی که من آنها را به چالش نمی‌کشم این است که نمی‌دانم چطور نتفلیکس را روی تلویزیونم روشن کنم. می‌خواهم نتفلیکس خودم را داشته باشم. (صدای خنده حضار) بنابراین، من در ۱۰ سال گذشته با سه زن بالغ زندگی کرده‌ام. کی دلش می‌خواهد من باشد؟ هان؟ مرد دیگری در اینجا هست؟ همه دختران در خانه. بله. یک سگ دارم. هر مردی باید یک سگ داشته باشد. درست است، رفقا؟ یکی از آن سگ‌های شتلند، پونی، کلایدسدیل، ژرمن شپرد، پیت بول، رووتوایلر را دارم. (صدای خنده حضار) سگ یک مرد. (صدای خنده حضار) در غیر این صورت به عنوان پامرانیان شناخته می‌شود. (صدای خنده حضار) پامرانیان ماده هم هست. این حتی نیست. این یک خوکچه هندی سشوار کشیده در لباس توتو است. این همان است. (صدای خنده حضار) این یک شغل سرگرم‌کننده است. من سفر می‌کنم. من اغلب به سمت فلوریدا می‌روم. و من در امتداد ساحل شرقی به سمت فلوریدا کار کردم، و وارد شهر شدم. والدین من آنجا هستند، بنابراین می‌توانم آنها را ببینم. من وارد درایو آنها می‌شوم. هر سال، همسایه آنها چستر از آن طرف خیابان ماشین من را می‌بیند. هر سال همان مکالمه. "هی، نیویورک، هان؟! چه کار کردی؟ "فقط رانندگی کردی آمدی؟" چگونه به این سوال پاسخ می‌دهید بدون اینکه بی‌ادب باشید؟ بله، ماشین را رانندگی کردم چستر. نتوانستم آن را پرواز دهم. سرعت کافی برای باند نداشتم. مجبور شدم آن را روی زمین نگه دارم. (صدای خنده حضار) "چه کار کردی؟ ۹۵ جنوبی را رفتی؟" بله. سال گذشته ۹۵ شمالی را رفتم، با یک گوزن برخورد کردم. فکر کردم دارم اشتباه می‌روم. (صدای خنده حضار) مادرم آنجاست. او دیوانه است. مادرم کلمات را مثل دیوانه‌ها قصابی می‌کند. مادرم - مادرم ۱۰,۰۰۰ کیسه خرید کاغذی بین یخچال و دیوار آشپزخانه انباشته کرده است. (صدای خنده حضار) ۳۰۰ درب ظرف توپرور، بدون کاسه. (صدای خنده حضار) و او زبان انگلیسی را قصابی می‌کند. گاهی اوقات، او به من می‌گوید برای کسی که نمی‌شناسم دعا کنم، و سپس او انگلیسی را قصابی می‌کند . . . "تامی، دعا کن." "مایک بزرگ از کلیسا با پای پروتز جدیدش شش قدم رفت!" (صدای خنده حضار) پای پروتز؟ این - من پول می‌دادم تا مردی را ببینم که روی پای پروتز راه می‌رود. (صدای خنده حضار) من این شغل را رها می‌کردم و مدیر برنامه‌های او می‌شدم. شوخی می‌کنی؟ (صدای خنده حضار) بنابراین، این شغل خیلی چیزها را می‌طلبد - من زیاد در کشتی‌های تفریحی کار می‌کنم و یک بار، پدرم وقتی، می‌دانید، او بازنشسته است، بنابراین هر از گاهی او با من در یک کشتی تفریحی همراه می‌شود. یک بار، من این کار را کردم. در ماه نوامبر بود. متوجه نشدم که روز شکرگزاری است. او تصمیم گرفت با من در یک کشتی تفریحی همراه شود. بنابراین، روز شکرگزاری است، همه چیز ارائه شده است. کریستال زیبا. زیبا، و فقط من و او بودیم. میز دو نفره، ما در کنار بودیم. پیشخدمت آمد، کمی متکبر. نمی‌دانم از کجا آمده بود، اما همه چیز شبیه (لهجه فرانسوی) اویو اویو اویو به نظر می‌رسید. به هر حال. (صدای خنده حضار) بنابراین همه چیز ارائه شده است. او با این سینی رفت. او می‌گوید، اویو اویو اویو (لهجه فرانسوی) و پدرم، "هی، آن چیست؟" او می‌گوید، این؟ این سس کرنبری است. پدرم می‌گوید، "چی؟" او می‌گوید، این سس کرنبری است. پدرم می‌گوید، "گوش کن، رفیق، "من نمی‌دانم آن چیست "اما سس کرنبری "شکل قوطی دارد." (صدای خنده حضار) درست است. ما آمریکایی هستیم. ما سس قالب‌دار را دوست داریم. (صدای خنده حضار) با دایره‌هایی در کنار، بنابراین می‌دانیم که چگونه آن را صاف ببریم. این همان چیزی است که ما دوست داریم. (صدای خنده حضار) . . . خیلی چیزها من را گیج می‌کند: زندگی با همه زنان، حوله‌ها. من حوله‌ها را نمی‌فهمم. هر روز، هر روز، یک دسته حوله، سبد لباسشویی را سرریز می‌کند، چون آنها یک حوله را دو بار استفاده نمی‌کنند. چند حوله برای هر دوش لازم دارید؟ چند تا؟ دو تا. همیشه می‌گویید دو تا. بیشتر از دو تا است. از آقایان بپرسید. من یک حسابرسی انجام دادم. حوله دور ریختنی، حوله سینه، حوله شانه، حوله صورت، حوله‌ای که روی آن قدم می‌گذارید. سپس حوله فانتزی با حروف اول را لمس می‌کنید، که او اجازه لمس آن را ندارد. (صدای خنده حضار) سپس کلاه حوله‌ای درست می‌کنید. (صدای خنده حضار) این شش حوله است. (صدای خنده حضار) ضربدر سه زن، ضربدر هفت دوش در روز. (صدای خنده حضار) ناسا نمی‌تواند بفهمد چند حوله. و راستی، چگونه آن کلاه‌های حوله‌ای را درست می‌کنید؟ (صدای خنده حضار) دلیل اینکه می‌پرسم این است که می‌دانم هر مردی در این اتاق حداقل یک بار در زندگی‌اش آن را امتحان کرده است. (صدای خنده حضار) هر مردی شکست خورده است. حتی مردان طاس، به خصوص مهندسان. همه تلاش کردند، همه شکست خوردند. (صدای خنده حضار) می‌دانید، هیچ کس خانه نیست. من آن چیز احمقانه حوله را امتحان خواهم کرد. همسرم از دوش بیرون آمده است، یک حوله روی سرش است، او می‌تواند چمن را کوتاه کند، ناودان‌ها را تمیز کند، هرگز تکان نمی‌خورد. من به سنجاق، تفنگ چسب نیاز دارم. یک شهر بساز - و رفقا، ما یک حوله را دو بار استفاده خواهیم کرد. درست است؟ ما از یک حوله استفاده خواهیم کرد تا زمانی که بگوییم، وو. این من هستم؟ (صدای خنده حضار) سپس یک بار دیگر از آن استفاده خواهیم کرد. (صدای خنده حضار) شامپو من را گیج می‌کند. من زیاد سفر می‌کنم و شامپویم را گم می‌کنم. من یک مارک شامپو دارم که تمام عمرم از آن استفاده کرده‌ام، Head and Shoulders. از سال ۱۹۷۹ از آن استفاده کرده‌ام، درست است؟ هر از گاهی، آن را گم می‌کنم، فراموش می‌کنم. حالا، باید موهایم را در حمام بشویم. بالا را نگاه می‌کنم، همسرم ۳۶ بطری شامپوی مختلف برای انتخاب دارد. و من نمی‌دانم چه نوع مویی دارم. (صدای خنده حضار) شفاف‌کننده، بافت‌دهنده، زمستانه، نرم‌کننده. من فقط می‌خواهم . . . می‌دانید با چی موهایم را شستم؟ بطری‌ای را برداشتم که کمترین مقدار چیز در آن باقی مانده بود. با آن موهایم را شستم. بنابراین یک بطری از موجودی خارج کردم، و به سطل زباله رفت. آخرین باری که خانه بودم، موهایم را با اسکراب لایه‌بردار پرتقال شستم. بسیار خوب. (صدای خنده حضار) من به کارهایی متهم می‌شوم که حتی در حمام انجام نمی‌دهم. او می‌گوید، "در حمام ادرار نکن!" (صدای خنده حضار) این حال بهم‌زن است. من هرگز . . . من از حمام ادرار می‌کنم. (صدای خنده حضار) و وقتی مثانه پر و جریان ثابت دارم، ۸ بار از ۱۰ بار به توالت می‌زنم. این خیلی خوب است. این مثل یک بازیکن ۴۰۰ ضربه در بیسبال است. شوخی می‌کنی؟ (صدای خنده حضار) نه، آن یک شغل سرگرم‌کننده بود. این شغل نیاز به سفر زیاد دارد. من یک مسافر بدخلق هستم. واقعاً هستم. این . . . مثل اینکه، من قبلاً یک چمدان بزرگ در خطوط هوایی چک می‌کردم، یک چمدان بزرگ و آنها همیشه آن را گم می‌کردند. می‌دانید؟ بنابراین به جای آن، کاری که اکنون انجام می‌دهم این است که مقاله‌ای می‌خوانم. گفته شده بهترین کار این است که چیزها را به دو قسمت تقسیم کنید، که من انجام دادم، و سپس آنها یک چمدان با تمام کفش‌های چپ من را گم کردند. (صدای خنده حضار) احمق‌ها. درست است آقا؟ احمق‌ها. (صدای خنده حضار) من قبلاً در حمل و نقل شغلی داشتم. کسی در آن کسب و کار اینجا هست؟ حمل و نقل؟ بله، من قبلاً، من شغلی به عنوان دیسپچر داشتم. حالا، من این را نمی‌دانستم، اگر کسی جواب را می‌داند، راحت باشید فریاد بزنید. کسی می‌داند به کامیون یخچال‌دار چه می‌گویند؟ کسی می‌داند؟ این یک "ریفر" است. شما می‌دانستید؟ من نمی‌دانستم. (صدای خنده حضار) و وقتی بزرگ شدم، (صدای خنده حضار) ریفر معنای کاملاً متفاوتی داشت. (صدای خنده حضار) بنابراین رئیس من می‌گوید "بریسک، "لطفاً یک ریفر برای من بیاور، "و سپس ناهار می‌خوریم." من می‌گویم، بله، من اینجا کار کردن را دوست خواهم داشت، مرد! من می‌گویم، (صدای خنده حضار) گفت، "چه نوع ریفری می‌خواهی؟" او می‌گوید، "یک ۴۸ فوتی برای من بیاور." (صدای خنده حضار) من حتی نوازندگانی را نمی‌شناختم که بتوانند یک ریفر ۴۰ فوتی بزنند. (صدای خنده حضار) ویلی نلسون، درست است؟ اسنوپ داگ. باب مارلی. همین. اینها تنها کسانی هستند که من می‌شناسم. بنابراین، چند تماس تلفنی گرفتم، دستبند زدم و از آن شغل اخراج شدم. (صدای خنده حضار) کسی دیگر به خاطر بار باز در مهمانی کریسمس شرکت به خاطر شغلش اخراج شده است؟ کسی دیگر؟ فقط من هستم؟ (صدای خنده حضار) من قبلاً برای این مرد کار می‌کردم، و ما او را مرد خوک صدا می‌کردیم و دلیل اینکه او را مرد خوک صدا می‌کردیم این بود که او دقیقاً شبیه خوک بود، جز اینکه خودش نمی‌دانست. و او همیشه مردم را مسخره می‌کرد، ظاهرشان، نحوه - من تا مهمانی کریسمس شرکت رسیدم. او تصمیم گرفت بهترین جا برای نشستن من، من و همسرم، او و همسرش باشد. حالا من برای اولین بار همسرش را ملاقات می‌کنم، دو چیز را کشف کردم. یکی، او مسئول این بود که هیچ کس پاداش کریسمس دریافت نکند. و دوم، او دقیقاً شبیه خوک بود. (صدای خنده حضار) این از دهان یک مرد کمی بد به نظر می‌رسد. اینطور نیست، خانم‌ها؟ اینطور به نظر می‌رسد - نه، نه، نه. شما نکردید. آنها افراد خوک یکسان بودند. آنها تصاویر آینه‌ای یکدیگر بودند. اگر لباس نمی‌پوشیدند، نمی‌توانستید مرد را از زن تشخیص دهید. (صدای خنده حضار) و سپس آنها برای شام، گوشت خوک سفارش دادند. (صدای خنده حضار) من می‌گویم، اوه . . . این خوب تمام نخواهد شد، من تمام روز نوشیده بودم و داشتم به افراد خوک که گوشت خوک می‌خورند نگاه می‌کردم. (صدای خنده حضار) این پایان خوشی نخواهد داشت. اما بعد شروع به فکر کردن به افکار شاد کردم. من فکر می‌کنم، خب، چقدر خوب است. افراد خوک یکدیگر را پیدا کردند، (صدای خنده حضار) و سپس ازدواج کردند. چقدر خوب است، خانم‌ها در خانه؟ چون عروسی بود، درست است؟ جشن بزرگ شاد. سپس شروع به فکر کردن کردم، اگر عکاس عروسی آنها بودم، سیب در دهانشان می‌گذاشتم . . . (صدای خنده حضار) یا آنها را روی میز می‌گذاشتم. می‌خواهید یک عکس خوب بگیرید؟ فکر نمی‌کنید؟ آنها را کنار هم بگذارید، پوزه به پوزه، خیلی نزدیک، و یک تیر قلب در پشت قرار دهید. فکر می‌کنم کارت تشکر خوبی خواهد شد. من به همه این افکار شاد فکر می‌کنم، و از آن طرف میز، همسرم به من "آن نگاه" را کرد. دست‌ها را بالا ببرید. چند مرد متاهل در آنجا هستند؟ (صدای خنده حضار) چند نفر از شما "آن نگاه" را می‌شناسید؟ چند نفر از شما فقط "آن نگاه" را گرفتید چون گفتید می‌دانید "آن نگاه" چیست؟ (صدای خنده حضار) من چیزی نمی‌گفتم، و من ابروهای جوآن کرافورد و پرتوهای لیزر را می‌گرفتم (صدای خنده حضار) و من به عقب نگاه کردم، من گفتم . . . حالا، شما می‌دانید که این یک مکالمه کامل بود که بین ما دو نفر اتفاق افتاد. (صدای خنده حضار) نگاه او به این معنی بود: "می‌دانم به چه فکر می‌کنی. "و اگر آن شوخی احمقانه را "از دهان احمقانه خودت بگویی، "به خدا قسم، "امشب به زندگی احمقانه تو پایان خواهم داد. "به خدا قسم. "تو را می‌کشم و "مادرت درک خواهد کرد. "اگر یک بار دیگر مرا شرمنده کنی." (صدای خنده حضار) نگاه من به او این بود، راحت باش، کریسمس است، مگر نه؟ بگذار کمی با افراد خوک اینجا خوش بگذرانم. (صدای خنده حضار) بنابراین، او خیلی عصبی می‌شود، بنابراین او مکالمه‌ای را با همسر رئیس شروع می‌کند. او می‌گوید، "اممم . . . خب، درباره خانواده‌ات بگو!" و همسر رئیس گفت، خب، ما پنج فرزند داریم. سپس من زمزمه کردم، بله، یکی رفت بازار . . . (صدای خنده حضار) بنابراین، من از آن شغل اخراج شدم. (صدای خنده حضار) من زیاد در کشتی‌های تفریحی کار می‌کنم، که به این معنی است که زیاد پرواز می‌کنم. به همین دلیل است که قبلاً درباره پرواز صحبت می‌کردم. من از پرواز متنفرم، مرد. آنجا بود - آنها یک مانیتور روی صندلی دارند. آنها یک مانیتور دارند. آنها دمای بیرون هواپیما را به شما نشان می‌دهند. اگر خودم را در ارتفاع ۳۵,۰۰۰ فوتی با سرعت ۶۰۰ مایل در ساعت در بیرون هواپیما پیدا کنم، آخرین چیزی که به آن فکر می‌کنم این است که آیا به یک ژاکت نیاز دارم یا نه. (صدای خنده حضار) و من دیگر نمی‌خواهم صندلی‌ام را انتخاب کنم. من می‌خواهم مردی را که در صندلی کناری‌ام نشسته انتخاب کنم. مردی را می‌بینم که در راهرو راه می‌رود. او در یک دست کیسه پیاز و در دست دیگر ناخن‌گیر دارد. من می‌گویم، "نگران نباش، رفیق. "تو همین جا می‌نشینی "کنار من، تضمین شده. "می‌توانم تضمین کنم که همین جا می‌نشینی "کنار من." بنابراین من فرصت پرواز تمام مسیر را داشتم. من فرصت رفتن به، می‌دانید، این اتفاقی است که وقتی زیاد پرواز می‌کنم، یا زیاد استرس می‌گیرم. من با گوش‌هایم مشکل دارم. آنها کاملاً گرفته می‌شوند. بنابراین، یک بار، من در این قرارداد شش هفته‌ای هستم. من همه جا بودم. قرار بود یک روز به خانه بروم، و روز بعد پرواز کنم. خب، با پروازهای لغو شده، و همه چیز، مجبور شدم از یک فرودگاه به فرودگاه دیگر مسابقه دهم. بنابراین، من زیاد پرواز کردم. من زیاد استرس می‌گیرم. گوش‌هایم گرفته است. من در حال عبور از امنیت در فرودگاه هستم، و بوق می‌زنم. آنچه نماینده TSA به من گفت این بود: "اشکالی ندارد اگر شما را با دستگاه فلزیاب بررسی کنم؟" آنچه شنیدم این بود: "تو ماندا واندو هستی؟" (صدای خنده حضار) بنابراین، من متاسفم، می‌توانی . . .؟ او می‌گوید، "تو ماندا واندو هستی؟" گفتم، نه، من ماندا واندو نیستم. (صدای خنده حضار) گفتم، من آمریکایی هستم. (صدای خنده حضار) من حتی نمی‌دانم ماندا واندو کجاست. (صدای خنده حضار) بنابراین او از من عصبانی شد. او مرا در جعبه جریمه گذاشت. (صدای خنده حضار) سپس پرواز بعدی‌ام را در حالی که منتظر سوپر-بیبر او بودیم از دست دادم. این همان چیزی بود که او او را صدا کرد. سوپر-بیبر. (صدای خنده حضار) او بسیار مودب آمد. شما سرآشپز سوئدی از ماپت‌ها را به یاد دارید؟ یادتان است؟ او اینطور گفت. مرد بسیار مودب. او مرا تر صدا کرد. (صدای خنده حضار) او گفت "تر، "امنیت بسیار بسیار مهم است "و همه را بررسی می‌کنیم، همه را در گمرک." (صدای خنده حضار) من در ماندا واندو گم شدم، مرد، من مجبور نیستم . . . (صدای خنده حضار) او گفت "همه را در گمرک بررسی می‌کنیم "همه را در گمرک." من - من هیجان‌زده شدم چون سگک کمربندم را پیدا کرد. من از کار در کشتی‌های تفریحی خیلی چاق شده‌ام. من حتی نمی‌دانم چه زمانی کمربند بسته‌ام. من امروز کمربند دارم، لطفاً برو آن را یک درجه شل کن، اما . . . من ۳۰ ساعت متوالی پرواز کرده‌ام. بدون ماسک جوشکاری سرم را آنجا نمی‌گذارم. (صدای خنده حضار) بنابراین من فرصت رفتن به آلمان را داشتم. کسی رفته است؟ مکان زیبا، مرد. کاش می‌توانستم برگردم. شما باید برگردید. من - اتفاقی که افتاد این بود که کشتی زودتر رسید. من خیلی دیرتر در روز پرواز می‌کردم. بنابراین، به فرودگاه رفتم، به بار فرودگاه رفتم، حدود دوازده آبجو آلمانی خوردم. بنابراین من در حال عبور از امنیت آنها هستم، و یک مرد بسیار جدی به اسناد من نگاه می‌کند، و من نگاهی به پایین می‌اندازم. او یک پلاک نام داشت. نام خانوادگی او شپرد بود. من می‌گویم، هی! تو یک ژرمن شپرد هستی! (صدای خنده حضار) خب، او یک ژرمن شپرد واقعی بود. چه احتمالی وجود دارد؟ او حس شوخ‌طبعی نداشت. بیایید، نام شما شپرد است. هرگز این را قبلاً نشنیده‌اید؟ او گفت، "شما خصمانه رفتار می‌کنید." گفتم، نه، اینطور نیستم. من بسیار دوستانه رفتار می‌کنم. من تهدیدی نیستم. فقط پشت دستم را بو کن. من تهدیدی نیستم! (صدای خنده حضار) آنها واقعاً عصبانی شدند. من به مالیدن سرش ادامه دادم و گفتم، کی پسر خوبه؟ کی پسر خوبه؟ وینر اشنیزل. این همان چیزی است که آنها در زندان آلمان در روز پنجشنبه سرو می‌کنند. (صدای خنده حضار) بنابراین من دو هدف امسال دارم. یکی حفظ شغل بود. دیگری ماندن در زندان بود. تا اینجا خوب است. وقت زیاد برای . . . (صدای خنده حضار) اما باید سالم شوم. من اشتباه کردم، منظورم این است که، آیا شما تا به حال چیزی به همسرتان می‌گویید و به محض گفتن آن، فقط آرزو می‌کنید که می‌توانستید آن را پس بگیرید؟ چند بار؟ ۱۰، ۱۲ بار در روز؟ (صدای خنده حضار) یک بار، من اشتباه کردم و به همسرم گفتم که می‌خواهم دوباره تناسب اندام پیدا کنم. بوم، او و دخترانم، آنها اکنون در ماموریت هستند. اولین کاری که انجام دادند، یخچال من را تمیز کردند. همه چیز رفته است. همه سوسیس‌ها، همه کانولی‌ها. همه چیز رفته است. آنها آبجو بدون گلوتن گذاشتند. حالا من نمی‌دانم گلوتن چیست. آن را در آبجویم می‌خواهم. (صدای خنده حضار) بنابراین من می‌روم آبجو بخرم. این بچه گواهینامه من را می‌خواهد. من می‌گویم، ببخشید؟ او می‌گوید، "من باید گواهینامه رانندگی شما را ببینم." گفتم، من تقریباً به اندازه کافی پیر هستم که پدربزرگ شما باشم. شوخی می‌کنی؟ او می‌گوید، "برای ایمنی عمومی." و من به او نگاه می‌کنم. او در همه جا سوراخ داشت. او حلقه، ساچمه و قلاب در ابرویش، در کنار بینی‌اش، و در زبانش داشت و . . . به نظر می‌رسید که سر مغناطیسی دارد. (صدای خنده حضار) و کسی آن را در جعبه ماهیگیری فرو کرد، (صدای خنده حضار) دوباره بیرون کشید. (صدای خنده حضار) گفتم، به شما می‌گویم چه. شما پروانه ماهیگیری خود را به من نشان دهید، من گواهینامه رانندگی خود را به شما نشان می‌دهم. چطور است؟ (صدای خنده حضار) اما من نمی‌دانم چرا او نگران سلامتی من است. مطمئناً، خب، عالی است. به سلامتی برگردید، چون از زمانی که ۵۰ ساله شدم، اجباری است که باید معاینه سالانه داشته باشم. نمی‌دانم آیا شما باید این را تجربه کنید. اگر این کار را نکنم، بیمه‌ام را از دست می‌دهم. بنابراین، این فرصتی برای من و همسرم فراهم می‌کند تا بازی‌ای را که "دکتر چه گفت؟" می‌نامیم بازی کنیم. (صدای خنده حضار) شما این بازی را می‌کنید؟ بله؟ اولین بار که به دکتر می‌روم، او می‌گوید: "آقای بریسک، "شما باید وزن کم کنید. "هی، خیلی ساده است. "وقتی خورشید غروب کرد، "چنگال را پایین بگذار." (صدای خنده حضار) او می‌گوید، دکتر چه گفت؟ من می‌گویم، دکتر گفت "شب‌ها همبرگر بخور." (صدای خنده حضار) سپس سال دوم برمی‌گردم. او می‌گوید: "شما هیچ وزنی کم نکردید. "شما شبیه یک کشتی‌گیر سوموی از کار افتاده به نظر می‌رسید." دکتر چه گفت؟ من می‌گویم، دکتر گفت که بدن یک ورزشکار را دارم. (صدای خنده حضار) بنابراین در سال بعد، او با من می‌آید. می‌گویم، می‌آیی؟ او می‌گوید، "بله، خب می‌آیم." می‌گویم، بله. بسیار خوب. خب، فکر کردم شاید معاینه را انجام دهم، بیرون برویم، روز خوبی داشته باشیم، یا چیزی. ما در اتاق انتظار منتظر هستیم، و آنها نام من را صدا کردند. او می‌گوید، "اوه، آنها نام ما را صدا کردند." می‌گویم، نه. آنها نام من را صدا کردند. "نه، آنها نام ما را صدا کردند." و او دستم را می‌گیرد و مرا به دفتر دکتر می‌برد. و سپس، ما آنجا هستیم و او دادستان شد. دکتر قاضی است، و من احمقی هستم که خودم را به رحمت دادگاه می‌سپارم. (صدای خنده حضار) سپس آنها به مکالمات جانبی می‌روند، مانند (زمزمه) نه، تو. او به من گوش نمی‌دهد. نه. تو به او بگو. او می‌گوید، "آقای بریسک، "دیگر گوشت قرمز نخور. "دیگر آبجو نخور." شنیدی؟ "بله." دکتر چه گفت؟ "دکتر گفت، 'ودکای بیشتر. "'گوشت خوک بیشتر." (صدای خنده حضار) آیا کسی از شما مناسبت‌های خاصی در پیش دارد؟ آیا کسی از شما؟ مهمانی بزرگی در پیش دارید؟ شاید سالگرد، عروسی؟ بله. بسیار خوب. امیدوارم اوقات خوبی داشته باشید، اما امیدوارم در مورد شلوارها اذیت نشوید. (صدای خنده حضار) می‌دانید، ما آن عروسی را در پیش داریم. شما به یک شلوار جدید نیاز خواهید داشت. می‌دانید. (صدای خنده حضار) فارغ‌التحصیلی در راه است، ما عکس‌های زیادی می‌گیریم. شما به شلوار جدید نیاز دارید. شما باید شلوار جدید بخرید. شما باید شلوار جدید برای تأیید، برای فارغ‌التحصیلی بخرید. نیاز به شلوار جدید دارید. آنها وسواس دارند که چه نوع شلواری می‌پوشید. و من به آن نگاه کردم و فکر می‌کنم، من هیچ ایده‌ای ندارم که کدام یک از شلوارهای من به عنوان شلوارهای خوب تعیین شده است. (صدای خنده حضار) مرا به دومین نتیجه‌گیری من رساند که اکنون باید برای خرید برویم - من باید شلوار جدید بخرم. من کمر ۳۲ اینچی دارم، با هر فروشگاهی . . . می‌تواند بگیرد . . . چی؟ (صدای خنده حضار) چی با اون نگاه؟ چی؟ چی؟ چی؟ چی؟ (صدای خنده حضار) ۳۲، ۴۲ . . . بستگی به برش آنها دارد. (صدای خنده حضار) چشم‌ها اینجا، خانم. چشم‌ها اینجا. (صدای خنده حضار) شلوارهای مردانه با دقت برش داده نمی‌شوند. آن مرد می‌داند. آن مرد. آن مرد. آن مرد. هر مردی در اتاق می‌داند که شلوارهای مردانه - و همه ما تجربه خرید شلوار را داریم. مثل من، من ۳۲ و ۴۲ را از قفسه برمی‌دارم فقط برای اینکه ببینم کدام بهتر جا می‌شود. (صدای خنده حضار) و من در اتاق پرو خواهم بود، و همسر من کجاست؟ شما می‌دانید او کجاست، رفقا. آنها بیرون درب اتاق پرو مانند روان‌پریشان تعقیب‌کننده اردو می‌زنند. آنها حتی پلک نمی‌زنند. آنها فقط بیرون در می‌ایستند. (صدای خنده حضار) من در اتاق پرو هستم. می‌شنوم، "عزیزم، عزیزم، عزیزم، "آیا ۴۲ خیلی تنگ است؟" کل فروشگاه باید بشنود (صدای خنده حضار) که شوهرش . . . اما مثل بیشتر مردان، من به یک اندازه خاص شلوار رسیدم. همین است. این اندازه من برای بقیه عمرم است. من ۱۵۰ پوند اضافه کردم، هنوز ۴۲ می‌پوشم. فقط شکم و چیزهایی که از همه طرف آویزان است. اما، می‌دانید چیست؟ شکم بزرگ، کهنه. کمربند کوچک. شبیه نیم بشکه آبجو است که روی یک بشقاب کوچک، کوچک متعادل شده است. می‌دانید؟ (صدای خنده حضار) این مردی است که تصمیم گرفته است چه اندازه‌ای. نه با چشمانش، با ذهنش. اندازه من ۴۲ است چون ۴۲ پایان قفسه است. (صدای خنده حضار) بنابراین می‌دانید بعد چه اتفاقی می‌افتد؟ من در اتاق پرو هستم. می‌دانم او آنجاست. می‌دانم تنها راه خروج از فروشگاه از طریق اوست. من بیل نیاوردم. نمی‌توانم تونل بزنم. (صدای خنده حضار) بنابراین حالا، من باید آن راه رفتن را انجام دهم. شما این راه رفتن شرم را می‌شناسید، درست است؟ مهم نیست چقدر در زندگی موفق باشید، شما از اتاق پرو بیرون می‌آیید. شما در حال ارزیابی مجدد هستید، مثل اینکه، چه اتفاقی برای من افتاد، مرد؟ من یک بازیکن تمام ایالتی فوتبال بودم. من یک بوکسور دستکش طلایی بودم. زنان خودشان را به سمت من پرتاب می‌کردند. حالا، من یک راه رفتن پنگوئن از اتاق پرو کولز را انجام می‌دهم. (صدای خنده حضار) شما به سمت بازرس می‌روید. (صدای خنده حضار) "اوه، نمی‌دانم. (صدای خنده حضار) (صدای خنده حضار) "برگرد." هر مردی برمی‌گردد. نگاه کن، باید بچرخی. سپس سوال بزرگ، "خب، در فاق چه احساسی دارد؟" (صدای خنده حضار) تنها زمانی که همسرم به احساسات فاق من کنجکاو است. (صدای خنده حضار) در ساعت سه بعد از ظهر در یک فروشگاه بزرگ است. (صدای خنده حضار) این یک مناسبت بسیار ویژه است. امیدواریم از بقیه نمایش لذت ببرید. ممنون که من را دعوت کردید! دفعه بعد می‌بینمتان، رفقا! (تشویق حضار)